وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت
این وبلاگ تخصصی در مورد فرهنگ غنی مهدویت فعالیت می کند
جريان تشرف عليبن مهزيار
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 14:13
جريان تشرف عليبن مهزيار
شما در جريان تشرف عليبن مهزيار نكات و لطائف زيادي ميبينيد. اين بزرگوار حدود بيست سفر به حج رفت يك سفر واجب، بقيه فقط به عشق حضرت بقيهالله(ع). ما يك چيزي ميشنويم اما قضيه بسيار سخت بوده است. از اهواز به عشق حضرت بقيهالله(ع) و زيارت ايشان راه ميافتاد. ديدم بعضي جاها نقل ميكند كه من از اهواز كه حركت ميكردم ميرسيدم نجف، در حرم ائمه اطهار، واديالسلام، مسجد كوفه، مسجد سهله، مانند مجنوني ميگشتم و گريه ميكردم و عبادت ميكردم و توسل پيدا ميكردم تا حضرت بقيهالله(ع) را ببينم. به مدينه كه ميرفتيم حرم رسول خدا (ص) و ائمه بقيع(ع) را زيارت ميكردم، التماس ميكردم ولي توفيق حاصل نميشد. ميآمدم مكه، اعمال حج، قسمت به قسمت، منا، مشعر، مسجدالحرام، سعي، مطاف، بازهم نميشد. اعمال حج تمام ميشد و بازهم نميشد. برميگشتم اما با چه غم و اندوهي! تا دوباره سال ديگر به همين منوال، نوزده سفر اينگونه رفتن و سختيها و آمد و شد را تحمل كردن براي زيارت حضرت بقيهالله(ع) بود تا اينكه بالاخره حضرت بقيهالله(ع) را زيارت كردند. تازه وقتي آن واسطه را در مسجدالحرام ميبيند، ابتدا گمان ميكند آن واسطه خود حضرت بقيهالله ـ روحيلهالفداء ـ هستند ولي ايشان جواب ميدهد نه من واسطهاي هستم كه آمدهام شما را به محضر حضرت ببرم. وقتي ايشان عليبن مهزيار را برد، پشت در خيمه او را نگاه داشت كه بايد باز اجازه بگيريم. شخص واسطه داخل خيمه رفت و اندكي بعد بيرون آمد، به او گفت خوشحال باش كه اجازه تشرف و ملاقات يافتي. وقتي عليبن مهزيار وارد شد شما گمان ميكنيد كار آساني است، بعد از بيست سفر شخص عاشق حالي دارد كه در ابتدا گمان ميكند كه معشوق به او جفا كرده است. وقتي وارد خيمه شد طبيعي است كه يك عاشق حال طلبكاري عجيبي داشته باشد كه يكي از نكات و دقائق بسياري اين تشرف همين بخش ملاقات اوليه است. امام زمان(ع) با يك جمله صحنه را تغيير دادند. حال عليبن مهزيار حال عشق است، حال كسي است كه هر زحمتي ميبايد بكشد، كشيده و معشوق به او جفا كرده ولي حضرت با يك جمله فرمودند: «كنّا نتوقـّعك ليلاً و نهاراً يا اباالحسن!9؛ پسر مهزيار! ما شبانهروز منتظر آمدن تو بوديم چه امري موجب دير آمدن تو شد، چرا دير آمدي؟» پسر مهزيار متحير شد. عجيب كه من كه نوزده سفر به عشق حضرت آمدم، حالا حضرت ميفرمايند شبانهروز منتظر تو بوديم؟ چطور اينها را جمع بكند؟ يك جوابي داد كه شايد شما هم بوديد همين جواب را ميداديد، عرض كرد: «يابن رسولالله، آقا من كسي را نيافتم كه مرا به وجود شما دلالت كند.» ميگويد حضرت چهار زانو نشسته بودند و با انگشت سبابه به سمت زمين اشارهاي ميكردند اين جمله را كه عرض كردم سرشان را بلند كرد فرمودند: يا اباالحسن. دليلش اين نيست. نه، آن كسي كه الان كسي را به دنبال تو فرستاد بيست سال پيش هم ميتوانست بفرستد و من متحير بودم پس چه دليلي دارد كه حضرت شروع كردند سه دليل براي اين قضيه آن هم خطاب به علي مهزيار، كسي كه عاشق است، كسي كه نوزده سفر حج كرده به خاطر زيارت آقا. سفر اولش سفر واجب بوده و نوزده سفر ديگر فقط به خاطر آقا. آقا نخواستند كه تكدّر خاطر براي او حاصل شود و خطاب را تمام كردند نسبت به همه شيعه. فرمودند: «ولكنّكم كثّرتم الأموال.» اي پسر مهزيار شماها درصدد زياد كردن اموال بودهايد يعني اگر كسي بخواهد تشرف محضر امام زمان(ع) پيدا كند بايد تمام وجودش و تمام دلش امامزماني باشد. ببينيد حضرت كجا را دست ميگذارند. «و لكنكم كثرتم الأموال و قطعتم الرّحم.» شما مراعات رحم و سفارشاتي كه براي حق و حقوق بين شما شده است را نكرديد. حق و حقوق ديني و عاطفي بين خودتان را مراعات نكرديد. اين مسئله دومي بود كه حضرت سفارش كردند كه اگر تشرفي براي تو حاصل نشد دليلش يكي زيادهخواهي بود كه نسبت به اموال داشتي. نه زيادهخواهي حرام، آنكه خارج است و بلكه حلال. يعني بايد امامزماني خالص بود و حتي اين مسئله را هم كنترل كرد و زاهد شد و بعد هم مسئله صلهرحم و رسيدگي به ارتباطهاي عاطفي بين كساني كه حقي بر گردن انسان دارند. «و قطعتمالرحم و تجبّرتم علي فقراء المؤمنين.» اگر يك وقت نسبت به فقراي مؤمنين بيتوجهيهايي صورت گرفت. شما آنها را به استخدام گرفتيد، يا به گونهاي نسبت به آنها ظلم روا داشتيد كه آنها را متحير كرديد در بعضي از تعابير دارد كه (تحيّرتم)، شما حق و حقوق فقرا را خلط كرديد. اين هم باز به مسئله اول برميگردد يعني شما وقتي فقر را در مؤمن حس كرديد بايد به ايمان او نگاه ميكرديد و همه ارزشهاي انساني را طبق ايمان او بايد قائل ميبوديد و توجه شما به اين مسئله نبود و اگر پاي خود را بر پاي فردي ضعيف گذارديد و ديديد كه مشكلي نيست فشار ميداديد. حضرت اين را خطاب به همه مؤمنين بيان ميكنند كه عليبن مهزيار روي زمين نشست و شروع كرد به گريه كردن كه «التوبه التوبه سيدي الإقاله الإقاله» حضرت فرمودند «لابأس عليك» اينجا بود كه دلگرمياي شد براي عليبن مهزيار
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است.
نوشته شده توسط محبان_مهدی
| لینک ثابت |
