تبليغاتX
وبلاگ ترویج فرهنگ غنی مهدویت

علامه حلی و بوسه بر خاك پای امام زمان (عج) سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 17:57
علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی كربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام  را در شب جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعلی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد.


علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، كسی است كه درباره اش نوشته اند: « در حالی كه كودك بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند كه به تكلیف برسد تا از او تقلید نمایند.»

علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی كربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام  را در شب جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعلی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد. امام زمان ارواحنا فداء خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام علیه السلام می پرسد:

-  آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می توان حضرت صاحب الامر عجل الله تعای فرجه را دید یا نه؟

حضرت در پاسخ علامه می فرمایند:

- چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن كه دست او هم اكنون در دست توست؟!

به محض این كه علامه این پاسخ را می شنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارك حضرت را ببوسد كه در این هنگام از كثرت شوق مدهوش می شود.

 

منبع:
تنكابنی، قصص العلما، ص 355.
نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

راهكار عملی ارتباط با حضرت صاحب (عج) پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 14:58
حاج اسماعيل دولابي
« ... در حرم حضرت اباعبدا... (ع) در بالاسر حضرت همه چیز حل شد و هر چه را می خواستم به من عنایت كردند، ... دیگر اتاق ما شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزا خانه ابا عبدا... (ع) بود و اشخاصی كه به آن جا می آمدند، بی آنكه لازم باشد كسی ذكر مصیبت بكند، می گریستند.

بر اثر عنایات حضرت اباعبدا... (ع) كار به گونه ای بود كه خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت ا... شیخ محمد تقی بافقی و مرحوم آیت ا... شاه آبادی، بدون این كه من به دنبال آنها بروم و از آن ها التماس و درخواست كنم، با علاقه خودشان به آنجا آمدند. به هر تقدیر همه عنایاتی كه به من شد از بركات امام حسین (ع) بود. از راه سایر ائمه هم می توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین (ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه می رساند. چون كشتی امام حسین (ع) در آسمان های غیب خیلی سریع راه می رود، هر كس در سیر معنوی خود حركتش را از آن حضرت آغاز كند، خیلی زود به مقصد می رسد »

اینك بنگرید گوشه ای از بیانات قدسی آن رادمرد و الهی را درباره امام زمان (ع) و راهكار عملی ارتباط با آن حضرت:« اگر كامل شود و محبت به حد كمال برسد، طوری می شود كه حضرت در ظاهر ببیند یا نبیند، در یقین او اثر ندارد، بلكه در هر وقت با قلب خود او را مشاهده می كند. مثل پیامبر (ص) و اویس قرنی كه به ظاهر اصلاً‌ یكدیگر را ندیدند، اما هرگز از هم جدا نبودند. كسی كه غیبت و حضور حضرت حجت برایش یكسان باشد، به حضرت راه پیدا می كند .»


منبع:

طیب، مصباح الهدی، صص 11ـ13، و نیزص 319.
نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

راهكار عملی ارتباط با حضرت صاحب (عج) پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 14:56
حاج اسماعيل دولابي
« ... در حرم حضرت اباعبدا... (ع) در بالاسر حضرت همه چیز حل شد و هر چه را می خواستم به من عنایت كردند، ... دیگر اتاق ما شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزا خانه ابا عبدا... (ع) بود و اشخاصی كه به آن جا می آمدند، بی آنكه لازم باشد كسی ذكر مصیبت بكند، می گریستند.

بر اثر عنایات حضرت اباعبدا... (ع) كار به گونه ای بود كه خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت ا... شیخ محمد تقی بافقی و مرحوم آیت ا... شاه آبادی، بدون این كه من به دنبال آنها بروم و از آن ها التماس و درخواست كنم، با علاقه خودشان به آنجا آمدند. به هر تقدیر همه عنایاتی كه به من شد از بركات امام حسین (ع) بود. از راه سایر ائمه هم می توان به مقصد رسید، ولی راه امام حسین (ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه می رساند. چون كشتی امام حسین (ع) در آسمان های غیب خیلی سریع راه می رود، هر كس در سیر معنوی خود حركتش را از آن حضرت آغاز كند، خیلی زود به مقصد می رسد »

اینك بنگرید گوشه ای از بیانات قدسی آن رادمرد و الهی را درباره امام زمان (ع) و راهكار عملی ارتباط با آن حضرت:« اگر كامل شود و محبت به حد كمال برسد، طوری می شود كه حضرت در ظاهر ببیند یا نبیند، در یقین او اثر ندارد، بلكه در هر وقت با قلب خود او را مشاهده می كند. مثل پیامبر (ص) و اویس قرنی كه به ظاهر اصلاً‌ یكدیگر را ندیدند، اما هرگز از هم جدا نبودند. كسی كه غیبت و حضور حضرت حجت برایش یكسان باشد، به حضرت راه پیدا می كند .»
نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

امام سجاد(ع) و پيرمرد شامي جمعه دهم اسفند 1386 15:39
   
وقتي قافلة اسيران كربلا به دمشق رسيد، در كنار كوچه‌ها مردم ايستاده بودند و تماشا مي‌كردند. پيرمردي از شاميان جلو آمد و در مقابل قافلة اسيران بايستاد و گفت: شكر خداي را كه شما را كشت و شهرهاي اسلام را از شرّ مردان شما آسوده ساخت و اميرالمؤمنين يزيد را بر شما پيروزي داد.

امام زين‌العابدين(ع) به آن پيرمرد، كه در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموي در امان نمانده بود، فرمود:

اي شيخ، آيا قرآن خوانده‌اي؟

گفت: آري.

فرمود: اين آيه را قرائت كرده‌اي:
قل لا أسئلكم عليه أجرا إلّا المودّة في القربيٰ.

گفت: آري.

امام سجاد(ع) فرمود: آن خويشاوندان كه خداوند تعالي به دوستي آنها  امر فرموده و براي رسول ‌الله اجر رسالت قرار داده ماييم. سپس آية تطهير را كه در حقّ اهل‌بيت پيغمبر(ص) است تلاوت فرمود:

إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل‌البيت و يطهّركم تطهيراً.

پيرمرد گفت: اين آيه را خوانده‌ام.

امام(ع) فرمود: مراد از اين آيه ماييم كه خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاكيزه داشته است.

پيرمرد بسيار تعجب كرد، گريست و گفت: چقدر من بي‌خبر مانده‌ام. سپس به امام(ع) عرض كرد: اگر توبه كنم آيا توبه‌ام پذيرفته است؟

امام(ع) به او اطمينان داد.

 اين پيرمرد را به سبب همين آگاهي شهيد كردند.


پي‌نوشت
:
٭ برگرفته از: عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، ج 12.
نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

سرنوشت ستم‌پيشگان- قست پاياني جمعه دهم اسفند 1386 2:32
   
من در همين حال بودم كه ديدم قطعه ابرى از آسمان به زمين نازل شد و مردان فراوانى در ميان آن بودند. در ميان ايشان مردى بود كه رنگش مثل رنگ درّ و صورتش نظير ماه بود. وى آمد تا خود را روى دندان‌هاى ثناياى امام حسين علیه السلام انداخت و در حالى كه آنها را مى‏بوسيد مي‌فرمود...
 

100- مره بن منقذ

مختار به دنبال قاتل على بن الحسين علیهما السلام كه مرة بن منقذ عبدى و شخصى با نفوذ بود فرستاد. موقعى كه خانه وى را محاصره كردند او با نيزه‏اى كه در دست داشت خارج شد. وى همان طور كه بر اسب زيبایى سوار بود نيزه‏اى به عبيد اللَّه بن ناجيه شبامى زد و او را انداخت. ولى آن نيزه به عبيد اللَّه كارگر نشد.

ابن كامل شمشيرى به او زد. مره دست چپ خود را سپر آن ضربت قرار داد و دستش زخمى شد. اسب مرة بن منقذ رميد و او را از دست ياران مختار نجات داد. او به مصعب ملحق شد و دستش شل گرديد. مختار زيد ابن رقاد را احضار كرد و پس از اينكه او را تير باران و سنگباران نمود بدنش را هم آتش زد (بحارالانوار، ج45، 375؛ مدینه المعاجز، ج4، ص91؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص235-236).


101- واحظ/ واخط ابن غانم/ناعم

او یکی دیگر از آن ده زنازاده‌ای است که در اجابت درخواست عمر سعد ملعون با اسبان خویش به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه نهایت جسارت را روا داشتند.

مختار او را نیز همانند نه تن دیگر ابتدا دست‌ها و پاهایش را به زمین کوبید و سپس آنقدر با اسبان بر ایشان تاختند تا هلاک شدند (لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).


102- هانی بن شبث/شبیب/ثبت/ثبیت

او پس از چهارده نفری که به دست عبدالله بن الحسن المجتبی علیهما السلام کشته شد رادمرد نوجوان کربلا را بر سینه سیدالشهدا ارواحنا فداه به شهادت رساند(المناقب، ج4، ص106؛ بحارالانوار، ج45، ص36).

او نیز یکی دیگر از آن ده زنازاده‌ای است که در اجابت درخواست عمر سعد ملعون با اسبان خویش به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه نهایت جسارت را روا داشتند.

مختار او را نیز همانند نه تن دیگر ابتدا دست‌ها و پاهایش را به زمین کوبید و سپس آنقدر با اسبان بر ایشان تاختند تا هلاک شدند (لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).


103- یزید بن معاویه لعنة الله علیه

به تعبیر امام صادق علیه السلام او با جسارت به آستان مقدس سیدالشهدا ارواحنا فداه پرونده حکومت امویان را بست ( الکافی، ج2، ص563؛ عقاب الاعمال، ص261؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص261 به نقل از ابن عباس؛ ). با این جنایت او و ابن زیاد عمر خود را نیز کوتاه کردند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص79 و 85 و 183).

حضرت سجاد علیه السلام به يزيد فرمود:
واى بر تو، اگر مي‌دانستى چه كار خطرناكى انجام داده‏اى و چه جنايتى نسبت به پدر و اهل بيت و برادر و عموهاى من مرتكب‏شده‏اى به طرف كوه‏ها فرار مي‌كردى، خاكستر را فرش خود قرار مي‌دادى صدا به واويلا بلند مي‌كردى. (آيا جا دارد) سر پدر من حسين كه پسر فاطمه و على است بر فراز دروازه شهر شما نصب شود، در صورتى كه او در ميان شما امانتى است از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله!؟ اى يزيد مژده باد تو را به رسوایى و پشيمانى در روز قيامت كه همه مردم در آن جمع می‌شوند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص63؛ بحارالانوار، ج45، ص136).

حضرت زينب سلام الله علیها در مجلس یزید پس از گستاخی‌های او قيام كرد و فرمود:
الحمد للَّه رب العالمين و صلّى اللَّه على رسوله و آله اجمعين خدا راست مي‌گويد كه فرموده است:
سپس عاقبت آن افرادى كه بد رفتارى كردند اين شد كه آيات خدا را تكذيب و مسخره نمودند.

اى يزيد، تو گمان كردى چون راه قطرهاى زمين و افق‏هاى آسمان را بر ما بسته‏اى و ما نظير اسيران سوق داده مي‌شويم ما نزد خدا خوار هستيم و تو نزد او گرامى خواهى بود و اين موضوع نشان مي‌دهد كه تو نزد خدا اهميت دارى!؟ بر همین اساس با حالت بزرگ منشى به اطراف خود نظر مي‌كنى، فوق العاده مسرورى از اينكه دنيا به تو رو كرده، امور تو منظم و مرتب شده، مقام سلطنت ما براى تو با صفا شده؟! آرام باش! آرام باش! آيا گفته خداى سبحان را فراموش كرده‏اى كه مي‌فرمايد:

وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ، إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ افرادى كه كافر شدند هرگز گمان نكنند اين مهلتى كه ما به آنان مي‌دهيم براى آنان خير باشد، جز اين نيست كه ما به ايشان مهلت مي‌دهيم تا گناهان خود را زياد كنند و عذاب دردناكى براى آنان خواهد بود.

 سپس فرمود:
اى پسر آزادشدگان،آيا از عدالت توست كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده جاى دهى و دختران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله را به اسيرى ببرى و سوق دهى؟

تو چادرهاى ايشان را برداشتى، صورت‌هاى آنان را باز نمودى، دشمنان ايشان را با ذلت و خوارى شهر به شهر مي‌برند، مردم به تماشاى آنان مي‌آيند، اشخاص از نزديك و دور، ناكس و شريف متوجه صورت ايشان مي‌شوند. از مردان دوستى با آنان نيست، احدى از طرفداران آنان نيست كه از آنان دفاع نمايد، چگونه مي‌توان چشم اميد به كسى داشت كه جگرهاى مردان با زكاوت را از دهان خود خارج نمود و گوشت وى از خون شهيدان رویيده باشد؟ چگونه از بغض ما اهل بيت خوددارى مي‌كند كسى كه با چشم دشمنى و طعنه زدن و كينه و ستيزه به ما نگاه كند سپس بدون اينكه اين مقال را گناه و عمل بزرگى بدانى مي‌گویى: و اهلو و استهلوا الى آخره.

تو مي‌كوشى كه در حضور اهل مجلس خود چوب به دندان‌هاى ابى عبد اللَّه كه بزرگ جوانان اهل بهشت است بزنى، چرا تو يك چنين شعرى را نخوانى در صورتى كه‏ نيشتر به دمل زدى و رگ و ريشه را قطع نمودى. تو اين عمل را با ريختن خون ذريه حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ستارگان زمين كه از آل عبد المطلب بوده‌اند انجام دادى. اكنون بزرگان و گذشتگان خود را صدا مي‌زنى. طولى نمي‌كشد كه تو نيز در جايگاه آنان وارد خواهى شد. در آن موقع حتما دوست خواهى داشت كه كاش شل و لال بودى و آنچه را كه گفته بودى نمي‌گفتى و اين اعمالى را كه انجام داده‏اى انجام نمي‌دادى.

پروردگارا، تو حق ما را بگير.بار خدايا، تو از افرادى كه در حق ما ظلم كردند انتقام بگیر. غضب خود را بر آن اشخاصى كه خون ما را ريختند و ياوران ما را كشتند نصيب فرما.

اى يزيد، به خدا قسم تو نبريدى مگر پوست خود را؛ قطع نكردى مگر گوشت خويشتن را. به زودى در حالى بر پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد مي‌شوى كه متحمل ريختن خون ذريه او شده باشى و نسبت به عترت و پاره بدن آن حضرت هتك حرمت كرده‌اى. خداى توانا پراكندگى آنان را به اجتماع مبدل مي‌كند و حق ايشان را خواهد گرفت.

اى يزيد! هرگز گمان نكنى آن افرادى كه در راه خدا كشته شدند نظير مردگان باشند، بلكه زنده‏اند. نوعی زندگی كه نزد پروردگار خود رزق داده مي‌شوند.

اى يزيد، براى تو همين كافى كه خدا بر تو حاكم و حضرت على خصم تو باشد و جبرئيل ما را ياورى نمايد. تو و آن افرادى كه دستيار تو شدند و تو را بر گردن مسلمانان مسلط كردند به زودى خواهيد دانست كه كدام يك از شما داراى بدترين مكان و ضعيف‌ترين لشكر خواهيد بود.

گرچه با تو سخن گفتن موجب بلا و محنت من مى‏شود، ولى در عين حال من قدر و قابليت تو را كوچك مي‌شمارم و سركوبى و توبيخ تو را بزرگ و لازم مي‌دانم؛ ولى چه بايد كرد كه چشم‏ها گريان و سينه و جگرها سوخته است. آگاه باش كه حزب شيطان و آزادشدگان حزب خدا را كه نجيب بودند كشتند.اين دست‏هاست كه پر از خون ما و اين دهان‌ها است كه از گوشت ما تغذى مي‌نمايند. آن جثه‏هاى پاكيزه است كه گرگ‌هاى بيابانى آنها را به نوبت زيارت مي‌كنند و بچه‏هاى كفتارها آنها را به خاك مي‌مالند.

گرچه تو ما را از راه ظلم به غنيمت گرفتى ولى طولى نمي‌كشد در آن موقعى كه جز آنچه را پيش پيش فرستاده باشى نخواهى يافت ضامن غرامت ما خواهى بود و پروردگار تو در حق بندگانش ظلم نخواهد كرد. ما به خدا شكايت مي‌كنيم و به او اعتماد مي‌نمایيم. تو مكر و حيله خود را به كار ببر، سعى و كوشش خود را انجام بده، جد و جهد خويشتن را به پايان برسان.

به خدا قسم كه تو ذكر و شخصيت ما را محو نخواهى كرد. وحى ما را نابود نمی‌کنی و از بين نخواهى برد. تو به فرجام آن نخواهى رسيد. تو از اين ننگ و عار تبرئه نخواهى شد. رأى تو ضعيف و روزگار حكمفرمایى تو قليل و جمعيت تو پراكنده است. در آن روزى كه منادى ندا مي‌كند و مي‌گويد: «آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستمكاران باد.»

حمد و سپاس مخصوص آن خدایى است كه سعادت را نصيب افراد اول ما و شهادت و رحمت را نصيب آخرين افراد ما نمود. ما از خداى مهربان مسألت مي‌نمائيم كه ثواب فراوان و كاملى به آنان عطا و خلافت ما را نيكو فرمايد؛ زيرا خدا مهربان و دوستدار ما است. خداست كه براى ما كافى و بهترين وكيل است(الاحتجاج، ج2، ص127؛ بحارالانوار، ج45، ص159-160).

هند،همسر یزید و دختر عبدالله، بر یزید مسرورانه وارد شد و به ناگاه سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه  را در مقابل یزید دید. به شدت گریست و به او گفت:«به خدا قسم که بر فاطمه سلام الله علیها سخت است که سر مقدس فرزندش را در برابر تو ببیند. مرتکب عملی شده‌ای که لعنت خدا و رسولش را برای خود به ارمغان آورده‌ای. به خدا از این پس نه تو شوهر منی و نه من همسر تو.»

یزید گفت:«تو را با فاطمه (سلام الله علیها) چکار؟»

همسر یزید پاسخ داد:« با پدر و شوهر و دو فرزندش خداوند ما را هدایت کرد و این لباس را بر تن ما پوشاند. وای بر تو ای یزید. با چه رویی با خدا و رسولش رو به رو خواهی شد؟»

یزید گفت:«هند، دیگر این سخنان را ادامه نده.»

هند هم گریان از اتاق بیرون رفت(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته...،ص200).

باز از هند نقل شده كه گفت: «من وارد رختخواب خود شدم و در عالم خواب ديدم يكى از درهاى آسمان باز شد و ملائكه دسته دسته به سوى سر مبارك سیدالشهدا ارواحنا فداه فرود مى‏آيند و مي‌گويند:

السلام عليك يا ابا عبد اللَّه؛
السلام عليك يابن رسول اللَّه.

من در همين حال بودم كه ديدم قطعه ابرى از آسمان به زمين نازل شد و مردان فراوانى در ميان آن بودند. در ميان ايشان مردى بود كه رنگش مثل رنگ درّ و صورتش نظير ماه بود. وى آمد تا خود را روى دندان‌هاى ثناياى امام حسين علیه السلام انداخت و در حالى كه آنها را مى‏بوسيد مي‌فرمود:

اى پسر عزيزم تو را كشتند! آيا ديدى كه قدر تو را نشناختند و تو را از آشاميدن آب منع كردند. اى پسرم من جدت رسول خدا هستم. اين پدرت على مرتضى و اين برادرت حسن است. اين عموهايت جعفر و عقيل و اينان حمزه و عباس هستند.

سپس آن حضرت اهل بيت خود علیهم السلام را هر كدام پس از ديگرى شماره مي‌كرد.»

هند مي‌گويد: «من در حالى از خواب بيدار شدم كه دچار جزع و ترس شده بودم. ناگاه ديدم نورى بالاى سر مبارك امام حسين علیه السلام منتشر گرديده است. من به دنبال يزيد رفتم و او را در ميان خانه‏اى تاريك يافتم. وى صورت خود را متوجه ديوار كرده بود و مي‌گفت:« مرا با حسين چه كار!!» يزيد دچار انواع و اقسام غم و اندوه شده بود. من خوابم را برايش نقل كردم و او همچنان سر خود را به زير انداخته بود.»

راوى نقل کرده هنگامى كه صبح شد يزيد حرم و اهل بيت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را خواست و به ايشان گفت: «دوست داريد نزد من بمانيد يا به جانب مدينه مراجعت نمایيد؟ من جايزه فراوانى به شما خواهم داد.»

آنان گفتند: «ما پیش از هرچیز دوست داريم براى امام حسين علیه السلام نوحه و عزادارى كنيم.» يزيد گفت: «هر چه در نظر داريد انجام دهيد.»

سپس حجره‏هایى در دمشق براى آنان تخليه شد و مشغول عزادارى شدند(بحارالانوار، ج45، ص196؛ مدینه المعاجز، ج4، ص137-138).

از بعضى از صحابه نقل شده که گفت: پيغمبر اعظم صلی الله علیه و آله را ديدم كه لعاب دهان امام حسين علیه السلام را نظير شِكر مى‏مكيد و مي‌فرمود:

حسين از من و من از حسينم. خدا آن كسى را دوست بدارد كه حسين را دوست داشته باشد. خدا بغض آن كسى را داشته باشد كه بغض حسين را دارد.

حسين يكى از سبط‌ها است. خدا قاتل حسين را لعنت كند.

پس از اين جريان جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمّد، خدا براى شهيد شدن يحيى بن زكريا تعداد هفتاد هزار نفر از منافقان بنى اسرائيل را كشت. به زودى خدا براى شهيد شدن پسر دختر تو يعنى حسين تعداد دو برابر آن را از متجاوزان اين امت خواهد كشت. جاى قاتل حسين در تابوتى از آتش است و به قدر نصف عذاب اهل جهنم دچار او خواهد شد.دست و پاى قاتل حسين با زنجيرهاى آتشين جهنم بسته خواهد شد و او با سر خود در دوزخ آويزان مى‏شود. بوى بدى از او مي‌وزد كه اهل جهنم از آن معذب و ناراحت خواهند شد. وى مدام در جهنم است. عذاب دردناك را مى‏چشد و از آن جدا نخواهد شد و از آب جوش جهنم سيراب مي‌گردد.

باز روايت شده يكى از ملائكه عالم بالا مشتاق ديدار پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله شد و از پروردگار خود اجازه نزول به زمين را گرفت تا آن حضرت را ديدار نمايد. آن ملك از آن روزى كه آفريده شده بود به زمين فرود نیامده بود. موقعى كه تصميم گرفت نازل شود خداى سبحان به او وحى كرد: اي ملك، به حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خبر بده مردى از امت او كه نامش يزيد است فرزند پاك وى را كه پسر دخترش زهراست خواهد كشت؛ همان زهرایى كه نظير مريم دختر عمران است.»

آن ملك مي‌گويد: «من در حالى كه براى زيارت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله مسرور بودم به فرود آمدم. به خدا گفتم: «من چگونه اين خبر جان گداز را به حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بگويم در صورتى كه من خجل مي‌شوم. پيامبر تو را به وسيله خبر قتل دچار آه و ناله كنم. اى كاش به زمين نازل نشده بودم.»

راوى مي‌گويد: «از بالاى سر آن ملك ندایى شد: «مأموريت خود را انجام بده.» آن ملك به حضور پيغمبر اكرم صلی الله علیه و آله مشرف شد و بال‏هاى خود را گسترانيد و عرضه داشت:«يا رسول اللَّه! بدان كه من از پروردگار خود اجازه گرفتم و براى اشتياقى كه به زيارت شما داشتم به زمين نازل شدم. اى كاش پروردگار من بال‏هاى مرا شكسته بود و اين خبر را براى تو نمى‏آوردم؛ ولى بايد امر پروردگار من اجرا شود.بدان يا محمّد، مردى از امت تو كه نامش يزيد است- خدا در دنيا و آخرت بر لعن او بيفزايد- جوجه تو را كه پاك و پاكيزه و پسر فاطمه طاهره است خواهد كشت. قاتل حسين جز اندكى از دنيا بهره‏مند نخواهد شد و خدا به علت بد رفتارى يزيد از او تقاص خواهد كرد. او همواره در جهنم خواهد بود.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به شدت گريان شد و فرمود: اي ملك، آيا امتى كه فرزند من و جوجه دخترم را شهيد كند رستگار خواهد شد؟ »

گفت: «نه يا محمّد، بلكه خداى توانا در دار دنيا قلوب آنان را دچار اختلاف خواهد كرد و در آخرت عذاب دردناكى خواهند داشت(بحارالانوار، ج45، ص314؛ فخری منتخب طریحی، ص54؛ مدینه المعاجز، ج3، ص441).»

در كتاب كامل الزياره از سليمان روايت شده كه گفت: «هيچ ملكى در آسمان‌ها نبود مگر اينكه بر پيغمبر نازل شد و در باره عزاى سیدالشهدا ارواحنا فداه به آن حضرت تعزيت گفت و آن بزرگوار را از آن ثوابى كه خدا برايش مهيا كرده است آگاه نمود و از آن تربتى كه سیدالشهدا ارواحنا فداه روى آن افتاد و ذبح و مقتول و متروك شد براى آن حضرت آورد.پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حق كشندگان سیدالشهدا ارواحنا فداه نفرين كرد و فرمود:

بار خدايا، واگذار كسى را كه حسين را واگذار مي‌كند. بكش آن كسى را كه حسين را مى‏كشد. ذبح كن كسى را كه حسين را ذبح مى‏كند و او را از مطلوب خود بهره‏مند مفرما.»

راوی مي‌گويد: «به خدا قسم يزيد ملعون بعد از قتل امام حسين به سرعت دچار عقوبت شد و بهره‏اى از دنيا نبرد. او به ناگهانى مؤاخذه شد و در حالى كه مست بود بدنش تغيير كرد و گويا قار به بدنش ماليده شده بود به درك اسفل رفت.

يزيد با تأسف به دوزخ رفت و احدى از آن افرادى كه راجع به قتل سیدالشهدا ارواحنا فداه تابع يزيد بودند يا با حسين كارزار كردند باقى نماند مگر اينكه دچار جنون يا جذام يا لك و پيس شدن بدن گرديدند و اين امراض به ارث به نسل آنان رسيد(کامل ازیارات، ص60؛ بحارالانوار، ج44، ص237 و ج45، ص309).

نقل شده روزی یزید با ده هزار سواره از خاصان و اطرافیان به دنبال شکار رفته بود.به طول دو روز از دمشق فاصله گرفتند.

در راه آهویی را دیدند. یزید از یارانش خواست که او را بگذارند تا به تنهایی آن را شکار کنند.

یزید تا آنجا او را دنبال کرد که به محل خطرناک و ترسناکی رسید. در میانه منطقه آهو را گم کرد. به ناگاه تشنگی شدید بر او غلبه کرد و هیچ آبی در اطراف نیافت. همان وقت مردی را دید که آب به دست می‌آید. از او درخواست آب کرد و آن مرد بنا بر نقلی نه چندان قوی او را سیراب نمود.

یزید به جای تشکر به او گفت:«اگر می‌دانستی من کیستم مرا بیشتر اکرام می‌نمودی.»

مرد پرسید:«مگر تو که هستی؟»

گفت:«من خلیفه مسلمانان یزید بن معاویه هستم.»

مرد گفت:« نه خوش آمدی و نه مبارکی. چه بد است دیدار تو و چه ناگوار است شنیدن صدای تو. به خدا تو ای دشمن خدا قاتل حسین بن علی بن ابی‌طالب علیهم السلام هستی. به خدا قسم تو را همان گونه که امام حسین علیه السلام را کشتی تو را می‌کشم.»

سپس به سمت او رفت تا به او حمله کند. ناگهان اسب رمید و تیری از غیب به یزید اصابت کرد. یزید پایش در رکاب ماند و اسب هرکه را می‌دید بیشتر می‌رمید. آنقدر این سو و آن سو رفت تا اینکه یزید به درک واصل شد.

یزید ده خادم داشت که هیچ‌گاه او را رها نمی‌کردند. آنان مسیر یزید را دنبال کردند تا اینکه جنازه‌اش را یافتند و دیگران را با شیون و زاری از سرنوشت او مطلع ساختند.

بنا بر برخی نقل‌ها در دنیا و آخرت یکی از عذاب‌های او تشنگی مدام و پایان ناپذیر است(حکایه المختار، ص22؛ مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته علیهم السلام و ...، ص227).

11-23 محرم الحرام 1429
پايان
 


سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

 

نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

سرنوشت ستم‌پيشگان- قسمت پانزدهم سه شنبه هفتم اسفند 1386 13:22
در عصر عاشورا سیدالشهدا ارواحنا فداه لحظه‌ای توقف كرد تا استراحت نمايد؛ زيرا از جهاد ضعيف شده بود.هنگامى كه ايستاده بودند ناگاه سنگى آمد و بر پيشانى مباركشان اصابت كرد.وقتى آن حضرت خواست خون‌هاى صورت مبارك خود را با گوشه لباس پاک کند ناگاه تيرى كه تيز، مسموم و سه شاخه بود آمد و بر سينه و بنا به قولى بر قلب مقدسشان فرو رفت.

                      
95- مالک بن بشیر / نسر/ نسیر/یسر/هشیم/هیثم بدی/بدائی/کندی

در عصر عاشورا سیدالشهدا ارواحنا فداه لحظه‌ای توقف كرد تا استراحت نمايد؛ زيرا از جهاد ضعيف شده بود.هنگامى كه ايستاده بودند ناگاه سنگى آمد و بر پيشانى مباركشان اصابت كرد.وقتى آن حضرت خواست خون‌هاى صورت مبارك خود را با گوشه لباس پاک کند ناگاه تيرى كه تيز، مسموم و سه شاخه بود آمد و بر سينه و بنا به قولى بر قلب مقدسشان فرو رفت. سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:

بسم اللَّه و باللَّه و على ملة رسول اللَّه‏
سپس سیدالشهده ارواحنا فداه سر مبارك خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود:
خدایا، تو مي‌دانى اين مردم کسى را مي‌كشند كه بر روى زمين پسر پيغمبرى غير از او وجود ندارد.

سیدالشهدا ارواحنا فداه آن تير را از پشت مبارك خود خارج نمود و خون نظير ناودان جارى شد. حضرت،  دست خود را روى زخم نهاد.آنگاه که پر از خون مي‌شد خون‌ها را به طرف آسمان مي‌پاشيد. قطره‏اى از آن خون‌ها به زمین بر نمى‏گشت. تا پیش از این ماجرا در آسمان قرمزى ديده نشده بود. سپس حضرت، براى دومين بار دست مبارك خود را در موضع تير نهاد. وقتى پر از خون شد آن را به سر و محاسن خويشتن ماليد و فرمود:

من همين طور خواهم بود تا جدم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات نمايم و بگويم:يا رسول اللَّه، فلانی و فلانی مرا شهيد كردند.

پس از اين جريان، قتال برای سیدالشهدا ارواحنا فداه مشکل گشت و ایشان زمین‌گیر شد.

هر كه به نزديك آن بزرگوار مى‏آمد از ایشان صرف نظر مي‌كرد تا اينكه مردى از قبيله كنده كه او را مالك بن يسر مي‌گفتند به سیدالشهدا ارواحنا فداه ناسزا گفت و شمشيرى بر فرق آن حضرت زد چنان كه كلاه ایشان را پر از خون شد. سیدالشهدا ارواحنا فداه به او فرمود:

با اين دست غذا نخورى و آب نياشامى و خدا تو را با ظالمان محشور نمايد.

سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه كلاه خود را به دور انداخت و كلاه ديگرى بر سر نهاد و در حالى كه خسته بود عمامه بر روى آن بست. كندى آمد و كلاه امام را كه از خز بود برداشت.

وى پس از واقعه كربلا نزد زن خود آمد و خون آن كلاه را شست. همسرش به  او گفت: «آيا چيزى را كه از پسر پيغمبر صلی الله علیه و آله غارت كرده‏اى و به داخل خانه من مي‌آوری؟ از نزد من خارج شو. خدا قبر تو را پر از آتش كند.» وی پس از آن به همسرش حمله کرد. زن از دست او گریخت امام در حین این ماجرا دستش زخمی شد. آن خبيث پس از اين جنايت دچار بدترين فقر گرديد و دست‌هايش خشك‏ شد. در فصل زمستان از دست‌هايش خون مي‌ريخت و در فصل تابستان نظير دو چوب خشك بودند(الارشاد، ج2، ص110؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج2، ص35؛ بحارالانوار، ج45، ص53 و 302؛ مثیرالاحزان، ص73 و 76؛ اعلام الوری، ج1، ص467؛ وقعه الطف، ص177 و 250؛ حاشیه وقعه الطف، ص178 و 250؛ ملحقات احقاق، ج27، ص205؛ المناقب، ج4، ص57؛ لهوف، ص172؛ فخری منتخب طریحی، ص451؛ ینابیع الموده، ص418؛ مدینه المعاجز، ج4، ص92؛ مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته و...، ص141).

سپاه مختار او را به همراه مالک بن بشیر بدی و حمل بن مالک محاربی در قادسیه یافتند و به نزد مختار آوردند.

مختار به آنان گفت:«ای دشمنان خدا و کتاب و رسول و خاندان رسول او حسین بن علی علیهما السلام کجاست؟ او را به من بازگردانید. کسانی را کشتید که در نماز باید بر آنها درود بفرستید؟»

آنان منکر شدند و گناه را به گردن ابن زیاد انداختند.

مختار  دست و پای مالک را قطع کرد و گذاشت او آنقدر خون خویش غوطه بخورد که بمیرد و سپس آن دو را گردن زد(امالی شیخ طوسی، ص244؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص272 و 371؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223-224).

96- مالک ابن بشیر/بشر/نسر

وی در حمله تاراج‌گرانه به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه زره حضرت را به یغما برد. پس از پوشیدن آن مجنون گشت( مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص37؛ ناسخ التواریخ، ج3، ص9؛ بحارالانوار، ج45، ص57).
مختار او را احضار کرده و در بازار گردنش را زدند(بحارالانوار، ج45، ص374).

97- مالک بن حوزه

سیدالشهدا ارواحنا فداه در روز عاشورا در اطراف سپاه خود چاله‌ای حفر نموده و آتشی برپا کردند تا جنگ از یک جناح سپاه ادامه یابد و از دیگر جهت‌ها آسوده خاطر باشند.

ابن ابی جویریه مزنی و بنا بر نقلی مالک بن حوزه که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت با حالتی تمسخر آمیز گفت:« ای حسین و ای یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوی آن شتافتید.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند:
خدایا او را در آتش دنیا بسوزان.

در پی این دعا ناگهان اسب او  رم کرد و جویریه را در همان آتش انداخت. وی در آن آتش سوخت. سیدالشهدا ارواحنا فداه برای شکرگذاری به سجده افتاد و به خداوند عرضه داشت:
چه دعایی بود و چه سریع اجابت شد!

سپس ادامه دادند:
خدایا، ما خاندان و فرزندان و خویشاوندان پیامبرت هستیم. ظالمان و غاصبان حق ما را نابود کن؛ همان که تو شنوا و اجابت کننده‌ای(موسوعه الامام حسین علیه السلام، ص393-394؛ الفتوح، ج5، ص108).


98- محمد بن اشعث اول

عصر عاشورا مردى آمد و گفت: حسين (علیه السلام) كجاست؟ سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:
من حسينم.

او گستاخانه گفت: «بشارت باد تو را به آتش كه اكنون داخل آن خواهى شد.»

امام عليه السلام در جوابش فرمود:

بلكه بشارت باد مرا به پروردگار مهربان و شفيعى كه شفاعتش قبول مى‏شود. تو كيستى؟
گفت: «من محمّد بن اشعث هستم.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه در حق او نفرين كرد و فرمود:

پروردگارا، اگر اين شخص دروغگوست، او را داخل جهنم كن. وى را امروز وسيله عبرت يارانش قرار بده.

طولى نكشيد كه عنان اسب وى بازگشت و او را از پشت خود پرتاب نمود ولى پايش در حلقه ركاب ماند. آن اسب وى را همچنان مي‌زد تا اينكه قطعه قطعه شد و آلت رجوليت او روى زمين افتاد. راوی می‌گوید:«خدا قسم من از اين سرعت استجابت دعاى آن حضرت دچار تعجب شدم‏(مثیرالاحزان، ص64؛ بحارالانوار، ج45، ص31).»


99- محمد بن اشعث دوم

وی روز عاشورا به میانه میدان آمد و گفت:«اى حسين بن فاطمه، تو از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چه حرمتى دارى كه ديگران ندارند؟»

سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود:
از اين آيه: خدا برگزيده آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان؛ نژادهایى كه از يكديگرند(سوره آل عمران(3)، آیه 23). به خدا محمد صلی الله علیه و آله از خاندان ابراهيم است و عترت رهبر از خاندان محمدند.
سپس فرمود:

اين مرد كيست؟

گفتند:«محمد بن اشعث بن قيس كندى.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه سر به آسمان برداشت و گفت:
خدايا به محمد بن اشعث خوارى‌ای بده كه هرگز عزيزش نگردانى.

بر او عارضه‏اى رخ داد و از لشكر به كنارى رفت تا خود را وارسد و خدا كژدمى بر او مسلط كرد و او را گزيد و مكشوف العوره ماند(امالی شیخ صدوق، ص222؛ روضه الواعظین، ص185؛ المناقب، ج4، ص57؛  مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج1، ص249).

وقتى مختار به دنبال محمّد بن اشعث بن قيس فرستاد او رفته بود در قصرى كه جنب قادسيه داشت. مختار به مأمور خود گفت: «به تعقيب ابن اشعث برو. تو او را خواهى يافت كه مشغول لهو و لعب، يا مشغول شكار كردن، يا خائف و حيران، يا پنهان شده است. برو سر او را براى من بياور.»

ياران مختار(حوشب به همراه صد نفر) قصر او را در موصل كه دو در داشت محاصره كردند. او که از ناحیه ابن زبیر امیر موصل شده بود  او از قصر خارج و به سمت مصعب بن زبیر گريخت. مختار قصر و خانه او را خراب نمود و آنچه را كه در آنها بود گرفتند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص217-218 و 224-225؛مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص381؛ بحارالانوار، ج45، 376).

در نبرد سپاه مختار و ابن زبیر او نیز حضور داشت. عبدالله بن عمرو هندی که از یاران مختار بود به درون سپاه ابن زبیر نفوذ کرد و با ضربه‌ای به سر فرزند اشعث او را به درک واصل کرد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص245؛ حاشیه وقعه الطف، ص116).


سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا

کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...

(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |

سرنوشت ستم‌پيشگان- قسمت چهاردهم چهارشنبه یکم اسفند 1386 0:26
   
فاطمه دختر سیدالشهدا ارواحنا فداه مي فرمايد: هنگامى كه ما نزد يزيد نشستيم ظاهراً قلب او نسبت به ما رقت نمود. مردى از اهل شام كه چهره سرخى داشت برخاست و به يزيد گفت: «يا امير المؤمنين! اين دختر را به من ببخش.» منظور آن مرد من بودم.

84- عمر/ عمرو بن سعید/سعد بن فضیل ازدی

نقل شده روز عاشورا و در بحبوحه جنگ جوانى كه صورتش قرص قمر بود و شمشيربه دست، پيراهنى پوشيده و نعلينى به پا كرده بود كه بند يكى از آنها گسيخته بود. او وارد معركه كارزار شد عمر بن سعد ازدى به حمید بن مسلم گفت:«سوگند به خدا، هم اكنون بر اين جوان حمله مى‏كنم و او را از پا درمى‏آورم.»

گفتم:«سبحان اللَّه تعجب مى‏كنم از اين تصمیم. دست از اين كار بردار و بگذار ديگران كه بر كوچك و بزرگ حسين علیه السلام رحم نمى‏كنند او را به پدران نامدارش ملحق سازند.» پاسخ داد: «چنين نيست. به خدا قسم، راه او را مى‏بندم و او را نابود مى‏كنم.» او اين سخن را گفت و به قاسم علیه السلام حمله كرد. شمشيرى بر سر مباركش زد. سر قاسم علیه السلام شكافت و به روى زمين افتاد و  عمو را به داد خواهى دعوت كرد.

سیدالشهدا ارواحنا فداه كه فرياد برادرزاده‏اش را شنيد مانند باز شكارى خود را به بالين وى رسانيد و چون شير ژيانى شمشير كشيده به قاتل وى حمله كرد. شمشير از دست پسر ازدى فرود آمد و آن را به پوست آويخت .آن نابكار چنان فريادى زد كه همه لشكريان صداى آن مرد را شنيدند. لشكر به منظور آن که بتوانند او را از دست سیدالشهدا ارواحنا فداه برهانند یکپارچه حمله کردند اما به همین سبب بدن آن نوجوان معصوم پامال سم ستوران شد .

حميد نقل می کند پس از آنكه گرد و غبار ميدان فرونشست ديدم سید الشهدا ارواحنا فداه به بالين آن جوان نشسته و او پاشنه پا به زمين مي کشد و آخر لحظات عمر را مى‏پيمايد. سیدالشهدا ارواحنا فداه كه از اين پيش‏آمد سخت متأثر بود فرمود:

از رحمت خدا دور باد قومى كه تو را كشتند. فرداى قيامت جد تو دشمن آنان خواهد بود. گران است بر عموى تو كه او را به يارى خود بخوانى و پاسخ ندهد و اگر جوابى فرمايد سودى به حال تو نداشته باشد. سوگند به خدا دشمنان او بسيار و ياوران او اندكند.

 آنگاه بدن فشرده قاسم را كه از سم اسبان كوبيده شده به سينه چسبانيد و همچنان كه پاهاى او به زمين كشيده مي شد او را به طرف خيام برد. سیدالشهدا ارواحنا فداه او را كنار فرزند خویش  على اکبر و ساير اهل بيتش كه به تيغ بيداد از پاى درآمده بودند بر زمين نهاد.

 حميد بن مسلم گويد من آن جوان را كه قلب سیدالشهدا ارواحنا فداه و همه خاندانش را جريحه‏دار كرد نمى‏شناختم. از كسى درباره او پرسيدم؛ گفت:«او قاسم پسر حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام بود(الارشاد، ج2،ص107-108؛ لهوف، ص167-168؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص27-28).»

سیدالشهدا ارواحنا فداه آنقدر به این نوجوان علاقه داشت که لحظه وداع و دادن اذن میدان از شدت گریه هردو بیهوش شدند(لهوف، ص167-168).

85- عمر بن صبیح صیداوی

او یکی از آن ده زنازاده ای است که در اجابت درخواست عمر سعد ملعون با اسبان خویش به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه نهایت جسارت را روا داشتند.
مختار او را نیز همانند نه تن دیگر ابتدا دست ها و پاهایش را به زمین کوبید و سپس آنقدر با اسبان بر ایشان تاختند تا هلاک شدند (لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).

86- عمرو بن حجاج

او همان فرمانده سپاه پانصد نفره ای است که به دستور ابن زیاد آب را بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و خاندان و یارانشان بستند. پس از بستن آب بر ایشان او زلالی آب را به رخ آن حضرت کشید و قسم خورد تا لحظه مرگ(شهادت) ایشان نگذارد قطره ای از آن بنوشند. لحن و بیان او به گونه ای بود که از تشنگی بر سیدالشهدا ارواحنا فداه سخت تر آمد(تذکره الخواص،ص247).

 نام او هم در میان کسانی که ایشان را به کوفه دعوت کردند یافته می شود (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص217) و هم در میان فرماندهانی که پس از حمله وحشیانه و غارتگرانه به خیام حرم (حکایه المختار، ص45) مأمور بردن سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه به شام شدند(فخری منتخب طریحی، ص466).

هنگامی که مختار تصمیم به انتقام از قاتلان سیدالشهدا ارواحنا فداه گرفت او دچار چنان ترسی شد که خانه و کاشانه خویش را رها کرد و گریخت. تا مدت ها کسی از او خبر نداشت تا اینکه یاران مختار او را در میانه راهی یافتند که از تشنگی هلاک شده بود. آنان سرش را بریدند و به نزد مختار بردند(اعلام الوری، ج1، ص452؛ روضه الواعظین، ج1، ص182؛ الارشاد، ج2، ص86-87؛ احقاق الحق، ج11، ص522).

87- عمرو بن حُرَیث

زمانی که عبيد اللَّه بن زياد امير عراق بود عمرو بن حريث  مخزومى با چهار هزار سرباز در كوفه خليفه ابن زياد شد.

مختار در آن زمان دویست سوار داشت و ابراهیم بن اشتر سیصد سوار. مختار به ابراهیم گفت:«ظهر هنگام به سراغ او برو و بگو مردم علیه ابن زیاد شورش کرده اند و من می خواهم به یاری او بشتابم. چه دستور می دهید؟ سپس اگر توانستی ابتدا او و پس از آن هرکدام از نیروهایش را که به چنگ آوردی بکش.»

مختار طبق برنامه عمل کرد. در آن ساعت عمرو در سردخانه کاخ که اتاق ساعات گرمی تابستان بود خوابیده بود. دربان او را بیدار کرد.

عمرو آشفته و غمگین با زیر جامه ای پنبه ای که به طلا آراسته شده بود نعلین به پا به حیاط کاخ آمد. ابراهیم او را در آغوش گرفت و ماجرا را بازگو کرد.

در لا به لای صحبت ها ابراهیم چشمش به نیزه ای افتاد که آن را درون دیبایی گذاشته بودند. پرسید: «آن چیست؟»

عمرو گفت:«این همان نیزه است سر (مقدس) حسین(علیه السلام) را بر آن از کربلا تا شام بردند. ابن زیاد و تمام سفیانیان به آن افتخار می کنند.»

ابراهیم گفت:«اگر ممکن است آن را ببینم.»

عمرو به غلامش دستور داد که آن را به او نشان دهد. همان طور که ابراهیم در حال نگاه کردن به نیزه بود به ناگاه آن را چنان به سوی عمرو بن حریث پرتاب کرد که از پشتش درآمد. سپس بی درنگ شمشیر او را کشید و دربان و غلامانش را کشت و پس از آن هر آنکه را در خانه یافت. به دنبال آن بر طبل جنگ کوبید. سپاهیان حریث به داخل کاخ می آمدند و ابراهیم هرکه را می دید می کشت (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص239-240).

89- عمرو بن صبیح

وی عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل را هدف تير قرار داد. عبد اللَّه دست خود را به پيشانى خويش نهاد تا از تير جلوگيرى كند، ولى تير كف دستش را سوراخ و در پيشانى مباركش نفوذ كرد و دست او را به نحوى به پيشانيش دوخت كه نتوانست دست خود را حركت دهد. سپس شخص ديگرى آمد و به نحوى نيزه خود را در قلب آن كودك فرو برد كه وى را شهيد نمود(اعلام الوری، ج1، ص465؛ الارشاد، ج2، ص107؛ وقعه الطف، ص247).

سپاهیان مختار او را در حالی دستگیر کردند که خوابیده بود و شمشیرش را زیر سرش گذاشته بود. مختار دستور داد او را آنقدر نیزه و تیر باران کنند که بمیرد(بحارالانوار، ج45، ص376؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص380؛حاشیه وقعه الطف، ص247-248).
 

90- غالب باهلی

وی از جمله فرماندهان سپاه ابن زیاد بود که در نبرد با لشکر ابراهیم در نهر خازر کشته شد(امالی طوسی، ص241؛ بحارالانوار، ج45، ص382).

91- قیس بن اشعث

او از جمله افرادی بود که سیدالشهدا ارواحنا فداه نام او را درزمره دعوت کنندگان ایشان به کوفه برده اند(اعلام الوری، ج1، ص459). وی در هجوم به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه حوله(قطیفه) ایشان را زیر پا می انداختند به یغما برد.از همین رو او را قیس القطیفه نامیدند.

گفته شده او پس از یغما چنان دچار جذام شد که خانواده اش از او متنفر شدند و از خانه بیرون کردند. پیش از مرگ سگان گوشت تنش را دهان می زدند(ناسخ التواریخ، ج3، ص8).

مختار او را پس از دستگیری سوزاند(المناقب، ج4، ص111؛ مثیر الاحزان، ص76؛ لهوف، ص178؛ بحارالانوار، ج45، ص58؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص38).

92- کعب بن جابر

او قاتل بریر بن خضیر است.
وقتی از میدان نبرد بازگشت همسرش او را به سبب همکاری در قتل سیدالشهدا ارواحنا فداه ملامت کرده و قسم می خورد تا پایان عمر حتی کلمه ای با او صحبت نکند(حاشیه وقعه الطف، ص222).

93- کلبی

مردى از قبيله كلب تيرى به طرف سیدالشهدا ارواحنا فداه انداخت. تیر به گوشه دهان مقدس ایشان فرو رفت. امام عليه السلام در حق او نفرين كرد و فرمود:
خدا تو را در دنيا و آخرت سيراب منمايد.

آن مرد خبيث دچار تشنگى شد و خويشتن را در فرات انداخت. وى به قدرى آب آشاميد كه به دوزخ نازل شد(المناقب، ج4، ص56؛ احقاق الحق، ج11، ص529).

94- لخمی

فاطمه دختر سیدالشهدا ارواحنا فداه مي فرمايد: هنگامى كه ما نزد يزيد نشستيم ظاهراً قلب او نسبت به ما رقت نمود. مردى از اهل شام كه چهره سرخى داشت برخاست و به يزيد گفت: «يا امير المؤمنين! اين دختر را به من ببخش.» منظور آن مرد من بودم.

من كه دخترى زيبا و خوش صورت بودم به خود لرزيدم و گمان كردم اين موضوع براى زنان جایز است؛ لذا دامن عمه‏ام زينب سلام الله علیها را گرفتم. ولى عمه‏ام مي دانست كه اين موضوع امكان پذير نبود. به عمه گفتم:«من كه يتيم شده‏ام آيا جا دارد كه مستخدم هم باشم!؟»

عمه‏ام به آن مرد شامى فرمود: «به خدا قسم كه دروغ گفتى. قسم به خدا اگر تو بميرى اين پيشنهاد براى تو و يزيد ممكن نخواهد شد.»

يزيد خشمگین شد و به حضرت زينب سلام الله علیها گفت: «به خدا قسم كه دروغ گفتى. من اين حق را دارم. اگر بخواهم مي توانم اين كار را انجام دهم.» زينب قهرمان سلام الله علیها در جوابش فرمود: «ابدا، به خدا قسم كه خدا اين اختيار را به تو نداده است مگر اينكه از ملت و دين ما خارج شوى و دين ديگرى را برگزينى.»

 يزيد از شدت غضب از جاى برجست و گفت: «آيا تو در مقابل من يك چنين سخنى را مى‏گویى؟ جز اين نيست كه پدرت و برادرت از دين خارج شدند.»

زينب كبری سلام الله علیها فرمود: «تو و پدرت و جدت به وسيله دين پدر و برادر من هدايت شديد، اگر تو مسلمان باشى (ولى از كجا معلوم كه تو مسلمان باشى).»

يزيد گفت: «اى دشمن خدا دروغ مي گویى.»
حضرت زينب سلام الله علیها فرمود: «تو اميرى هستى كه به وسيله ظلم و ستم فحاشى مي كنى و با قدرتى كه دارى خشم و غضب مي كنى.»

يزيد خجل و ساكت شد. مرد شامى سخن خود را براى دومين بار تكرار كرد و به يزيد گفت: «اين دختر را به من ببخش.»

يزيد به او گفت: «دور شو. خدا تو را بکشد.»بنا بر برخی نقل ها ام كلثوم به آن مرد شامى فرمود: «يعنى اى مرد ناكس ساكت شو. خدا زبان تو را قطع و چشمان تو را كور و دست هاى تو را خشك كند و جاى تو را در جهنم قرار دهد. هرگز فرزندان پيامبران مستخدم فرزندان زنازادگان نخواهند شد.»

راوى مي گويد: «به خدا قسم هنوز سخن آن بانو تمام نشده بود كه خداى توانا نفرين او را در حق آن مرد شامى گيرا نمود! ام كلثوم پس از تحقق اين نفرين فرمود: «سپاس مخصوص آن خدایى است كه تو را قبل از آخرت در دنيا مورد عقوبت قرار داد. اين جزاى آن كسى است كه متعرض حرم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مى‏شود.»

مرد شامى گفت: «اين دختر كيست؟» يزيد گفت: «اين فاطمه دختر حسين و اين زن زينب دختر على بن ابى طالب است.

مرد شامى گفت: «آن حسين كه پسر فاطمه  و آن على كه پسر ابى طالب است؟»
يزيد گفت: آرى.

شامى گفت: «اى يزيد! خدا تو را لعنت كند. تو عترت پيغمبر خود را مي كشى و فرزندان او را اسير مي نمایى. به خدا قسم من گمان نمي كردم مگر اينكه ايشان اسيران روم هستند.»

 يزيد گفت: «به خدا قسم، من تو را نيز به آنان ملحق مي كنم.» سپس دستور داد گردنش را زدند (فخری منتخب طریحی، ص472؛ الارشاد، ج2، ص120؛ احتجاج، ج2، ص131؛ بحارالانوار، ج45، 137؛ مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته، ص208).

 
سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا
 

کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...

(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده توسط محبان_مهدی  | لینک ثابت |