|
ناگاه شنيدم منادى ندا مي كند: «آدم فرود بيا.»
آدم أبو البشر در حالى فرود آمد كه گروه فراوانى از ملائكه با او بودند. باز شنيدم منادى مي گفت: «ابراهيم هبوط كن.» حضرت ابراهيم نیز با گروه كثيرى از ملائكه نازل شد. پس از آن شنيدم منادى مي گفت: «موسى نازل شو.» حضرت موسى هم با گروه فراوانى از ملائكه فرود آمد. ۸3- عمر بن سعد
وقتى ابن زياد لشكر خود را براى حرب با امام حسين عليه السّلام جمع كرد تعداد آنان هفتاد هزار نفر سوار بود. ابن زياد گفت: «هر كس متصدى قتل حسين (علیه السلام) شود رياست هر شهرى را كه بخواهد به او داده مىشود.» كسى جواب او را نداد. ابن زياد عمر بن سعد را خواست و به آن ملعون گفت: «اى عمر، من در نظر دارم كه تو شخصا متصدى جنگ با حسين (علیه السلام) شوى.» عمر گفت: «مرا از اين مأموريت معاف بدار.» ابن زياد گفت: «تو را معاف نمودم، ولى آن رياستنامه شهر رى را كه به تو دادهايم پس بده!» عمر گفت: «پس امشب را به من مهلت بده تا در اين امر فكر كنم.» ابن زياد گفت: «مانعى ندارد.» عمر سعد به منزل خود رفت و در باره اين مأموريت ننگآور با قوم و برادرانش و افرادى كه مورد وثوق او بودند مشورت كرد. احدى از آنان این عمل را تأیید نكرد و به او اجازه انجام آن را نداد. شخصى نزد عمر بن سعد بود كه قبلا از دوستان پدرش و مردى خير خواه بود که او را كامل مي گفتند. او همان طور كه از نامش هم معلوم مىشود مردى عاقل و كامل و متدين و صاحب رأى بود به عمر گفت: «چه شده كه تو را اين طور در حال فعاليت و حركت مىبينم، مگر چه تصميمى دارى!؟» عمر بن سعد گفت: «من رياست و سر لشكرى اين لشكر را عهدهدار شدهام كه به جنگ حسين (علیه السلام) بروم. جز اين نيست كه قتل حسين (علیه السلام) و اهل بيت او براى من مثل يك لقمهاى است كه آن را بخورم. يا نظير شربت آبى است كه آن را بياشامم هنگامى كه حسين (علیه السلام) را بکشم(شهيد نمايم) متوجه ملك رى خواهم شد. كامل به عمر بن سعد گفت: «اف بر تو، در نظر دارى حسين علیه السلام را كه پسر دختر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است شهيد كنى؟ اف بر تو و دين تو! اى عمر، آيا سفيه و از راه هدايت گمراه شدهاى. آيا نمي دانى كه به جنگ چه كسى ميروى و با چه كسى مي جنگى؟إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ!! به خدا قسم اگر دنيا و هر آنچه در آن است به من داده شود كه يك نفر از امت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را به قتل برسانم قبول نخواهم كرد، تو چگونه جرأت مي كنى حسين علیه السلام را كه پسر دختر پيغمبر اعظم خدا صلی الله علیه و آله است شهيد نمایى؟ فرداى قيامت كه بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله وارد شوى جواب آن حضرت را چه خواهى گفت! در صورتى كه، فرزند و نور چشم و ميوه دل آن حضرت را شهيد نموده ای؟ همان حسينى كه پسر بزرگترين زنان عالم، پسر سيد الوصيين و بزرگ جميع جوانان اهل بهشت است و حسین علیه السلام در اين زمان براى ما نظير جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله است براى مردم آن زمان. اطاعت حسين علیه السلام مثل اطاعت جدش پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله بر ما واجب است. حسين علیه السلام صاحب اختيار بهشت و دوزخ است. اكنون هر تصميمى كه دارى بگير. من خدا را شاهد مي گيرم كه اگر تو با حسين علیه السلام بجنگى، يا او را شهيد نمایى، يا عليه وى و برای قتل او قيام كنى جز اندك زمانى در اين دنيا باقى نخواهى بود.» عمر بن سعد در جواب كامل گفت: «آيا تو مرا با مرگ مي ترسانى؟ آن هم در حالی كه من پس از كشتن حسين علیه السلام رئيس هفتاد هزار سوار خواهم بود و استاندار ملك رى خواهم شد.» كامل در جواب عمر گفت: «من حديث صحيحى را براى تو نقل مي كنم كه اميدوارم موفق به قبول آن شوى؛ بدان كه من با پدرت به سوى شام مسافرت كردم! اسبم خسته شد و من از دوستانم عقب ماندم و سرگردان و عطشان شدم. ناگاه دير راهبى نظر مرا به خود جلب كرد. من متوجه آن دير شدم، وقتى به در آن دير رسيدم از اسب خود فرود آمدم كه شايد شربت آبى بياشامم. ناگاه ديدم راهبى از بالا متوجه من شد و گفت: «چه ميخواهى؟» گفتم: «من تشنهام.» گفت: «تو از امت اين پيغمبر هستى كه با يك ديگر جدال مي كنند و يك ديگر را براى مال دنيا مي كشند و در اين دنيا به زخرف هاى آن دل مىبندند!؟» گفتم: «من از امت مرحومه و بخشیده شده يعنى امت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هستم.» در جوابم گفت: « در روز قيامت شما بدترين امت هستيد. واى بر شما.» زيرا شمایيد كه عترت پيامبر خود را مي كشيد، زنان او را اسير مي كنيد و اموال وى را به يغما مي بريد.» گفتم: «اى راهب آيا ما چنين عملى را انجام مي دهيم!؟» گفت: «آرى، هنگامى كه اين جنايت را كرديد آسمانها، زمينها، درياها، كوهها، بيابان هاى بىآب و علف، وحوش و پرندگان دچار ناله و خروش خواهند شد و قاتل حسين علیه السلام را لعنت خواهند كرد. سپس قاتل حسين علیه السلام جز اندك زمانى در اين دنيا زنده نخواهد بود. سپس مردى براى خون خواهى حسين علیه السلام ظهور مي نمايد و هر كسى را كه در قتل حسين علیه السلام شركت كرده باشد به قتل مي رساند. خدا نیز روح او را به سرعت به دوزخ مي فرستد.» در ادامه آن راهب به من گفت: «تو با قاتل پسر پيغمبر قرابت و خويشاوندى دارى. به خدا قسم، اگر من روز حسين علیه السلام را درك مىكردم جان خود را در مقابل شمشيرها براى او فدا مىنمودم.» گفتم: «اى راهب! من به خدا پناه مي برم از آن افرادى باشم كه با پسر دختر پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله قتال نمايم.» گفت: «حتی اگر تو اين عمل را انجام ندهى شخصى از خويشاوندان تو انجام خواهد داد و به قدر نصف عذاب اهل جهنم دچار قاتل حسين علیه السلام خواهد شد. عذاب قاتل حسين علیه السلام از عذاب فرعون و هامان شديدتر خواهد بود.» آن راهب پس از اين سخنان در را به روى من بست و سيرابم ننمود و مشغول عبادت گرديد. وقتى من بر اسب خود سوار شدم و به رفقاى خويش پيوستم. پدرت سعد به من گفت: «براى چه از ما عقب ماندى؟ من داستان راهب را برايش شرح دادم.» او به من گفت: «راست مي گویى؟!» سپس پدرت سعد براى من تعریف کرد که يك مرتبه هم او قبل از من نزد دير آن راهب رفته و آن راهب به وى گفته بوده : «تو همان شخصى هستى كه قاتل پسر پيغمبر خدايى.» پدر تو از اين موضوع هراسناک شد و ترسيد كه مبادا تو كشنده امام حسين علیه السلام باشى؛ زیرا اين جنايت را از تو دور مي دانست. اى عمر! بر حذر باش كه بر امام حسين علیه السلام خروج كنى و عذاب نیمی از اهل جهنم دچار تو شود.» هنگامى كه اين خبر به ابن زياد رسيد كامل را احضار نمود و زبانش را بريد. كامل يك روز يا يك نیمه روز زنده بود و به رحمت خدا واصل شد(منتخب طریحی، ص275؛ مدینه المعاجز، ج4، ص64؛ بحارالانوار، ج44، ص306). عبد اللَّه بن شريك نقل می کند بارها در سال های پیش از شهادت امام حسین علیه السلام دیدم که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگاه چشمشان به عمر سعد لعين می افتاد مي گفتند: «اين قاتل حسين بن على (علیهماالسلام) خواهد بود.» نقل شده عمر سعد به سیدالشهداارواحنا فداه گفت:«يا أبا عبد اللَّه، همانا نزد ما مردمان سفيهی هستند كه گمان می کنند من شما را خواهم كشت.» امام حسين علیه السلام فرمود: ايشان سفيهان نيستند که حليماناند. مي دانم كه تو پس از من گندم عراق را مگر اندكى نخواهى خورد( کشف الغمه،ج2،ص9؛ المناقب، ج4، ص55؛ الارشاد، ج2، ص132؛ فخری منتخب طریحی، ص326).» هنگامى كه ابن سعد اصحاب خود را براى كارزار با سیدالشهدا ارواحنا فداه آماده، مرتب و منظم كرد، پرچمها را در موضع خود جایگزين نمود و گروه ميمنه و ميسره لشكر را برقرار كرد به افرادى كه در قلب لشكر بودند گفت: «شما در جاى خود ثابت باشيد.» سپس آن مردم از خدا بىخبر از هر طرفى سیدالشهدا ارواحنا فداه را احاطه كردند و نظير حلقه در اطراف آن حضرت گرد آمدند. سیدالشهدا ارواحنا فداه خارج شد و نزد آن گروه خون خوار آمد و از آنان خواست تا ساكت شوند، ولى ساكت نشدند كار به جایى رسيد كه سیدالشهدا ارواحنا فداه به آنان فرمود: واى بر شما! چه مانعى دارد كه ساكت شويد و سخن مرا گوش كنيد؟جز اين نيست كه من شما را براه هدايت دعوت ميكنم، كسى كه از من اطاعت كند هدايت مىشود و كسى كه نافرمانى نمايد هلاك و كافر خواهد شد. اکثر شما امر مرا اطاعت نمىكنيد، به سخن من گوش نمي دهيد؛ زيرا شكمهاى شما از حرام پر شده و به قلبهاى شما مُهر قساوت زده شده است. واى بر شما! آيا ساكت نمىشويد!؟ آيا نمىشنويد؟ لشكر ابن سعد يك ديگر را ملامت كردند و گفتند به سخن حسين (علیه السلام)توجه كنيد. سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه برخاست، و فرمود: اى گروه ستم كيشان، هلاك و نابود شويد! شما در حالى كه متحير و سرگردان بوديد ما را به فريادرسى خود دعوت كردید و ما مستعد و آماده شديم؛ آیا جا دارد اكنون شمشير براى گردن هاى ما بكشيد و آتش فتنهاى را كه دشمنان ما و دشمنان شما بر افروختند به رخ ما بيفروزيد؟ همه شما یکپارچه دشمن دوستان خود شديد و دستى عليه ايشان و به نفع دشمنان از آستين در آورديد، بدون عدالتى كه آنان بين شما رواج دهند و بدون آرزویى كه به دست آنان براى شما برآورده شود مگر آن مال حرام دنيایی كه به شما رساندند و زندگى پستى كه شما در آن طمع كردهايد، بدون اينكه از ما بدعتى سر زده باشد، يا سستى رأى از ما ديده شده باشد. چرا ویل و وای بر شما نباشد كه ما را نپسنديديد و ما را تنها نهاديد، و براى هلاكتمان مجهز شديد.آخر كسى که به خاطر ما بر شما شمشير نكشيده است. شما که در جهاد با دشمنان خائف نشده بوديد و هنوز امر خلافت دشمنان مستحكم نشده بود.شما نظير مگسهاى پرنده بر ما سرعت و هجوم آورديد و نظير پشهها يك باره بر ما ريختيد. روى شما زشت باد. جز اين نيست كه شما از سركشان و قلدران اين امت، احزابى نانجيب، آب دهان شيطان، گروهى گنهكار، تغيير دهنده قرآن، تعطيلكننده سنتهاى پيامبر، قاتلان فرزندان پيامبران، نابودكننده عترت اوصيا، ملحقكننده زنازادگان به حسب و نسب، اذيتكننده مؤمنان، تبليغكننده پيشوايان مسخره كننده، همان افرادى كه قرآن را سحر و جادو معرفى كردند، فرزندان و تابعان عمدى جنگ و فتنه و رهاكننده ما (فرزندان پيامبر خدا) هستيد. آرى به خدا، بىوفایى در ميان شما معروف است. رگ و ريشه شما به بىوفایى سرشته شده است، اصل و فرع (پدران و فرزندان) شما بىوفایى را به ارث نهاده و به ارث بردهاند، قلبهاى شما بر آن راسخ و ثابت شده است، سينه و قلب شما پوشيده شده، شما از لحاظ داغ بودن نظير خبيثترين آشاميدنى هستيد براى شخص مسافر و خبيثترين لقمهاى هستيد براى كسى كه آن را غصب كرده باشد! آگاه باشيد كه لعنت خدا بر آن افرادى است كه پيمان شكن باشند. همان اشخاصى كه قسمهاى خود را بعد از تأكيد شكستند، شما خدا را براى خود وكيل و كفيل قرار داديد. به خدا قسم كه شما همان افراد هستيد. آگاه باشيد كه ابن زياد زنا زاده كه پسر شخص زنا زاده هم هست، ما را بين قلت عدد و نفرات و پذيرفتن ذلت مخير كرده است، هيهات كه من اين دنياى دنى را انتخاب نمايم؛ زيرا خدا و رسول دنيا را انتخاب نكردهاند. آباء و اجدادى كه طيب و طاهر باشند، خاندانى كه پاكيزه باشند و بينىهایى كه حميت داشته باشند و نفوسى كه زير بار ذلت نمي روند هرگز كشته شدن در راه افراد لئيم و ناكس را بر شهيد شدن در راه بزرگواران انتخاب نخواهند كرد. آگاه باشيد كه من عذر خود را شرح دادم و شما را هم از عذاب خدا بيم دادم. آگاه باشيد من با اين کمی ياران و با اينكه اصحاب مرا تنها نهادند دارم به دشمنان دين هجوم مي نمايم. سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه اشعاری با مضمون ذیل خواند: اگر ما شما را شكست دهيم از قديم الايام اين طور بودهايم و اگر شكست بخوريم فرار نخواهيم كرد؛هيچ وقت ترس و بيم عادت ما نبوده ولى مرگ ما باعث دولت ديگران گرديده است. و ادامه دادند: آگاه باشيد! شما بعد از شهادت ما چندان مكثى نخواهيد كرد مگر به قدر يك سوار شدن بر یک اسب. سپس اين سنگ آسيا خلاف جهت مطلوب شما دور خواهد زد. اين موضوع را پدرم از جدم به من خبر داده است. اكنون شما با شریكان خود آماده شويد و همگی درباره من توطئه بچينيد و مراعاتم را نكنيد؛ زيرا من به پروردگار خود و پروردگار شما توكل كردهام. هيچ جنبندهاى نيست مگر اينكه خدا بر او مسلط است. خداى من بر صراط مستقيم است. سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از اين اتمام حجت بر آنان نفرين كرد و فرمود: پروردگارا، باران آسمان را به روى اين مردم ببند! قحطى مانند زمان حضرت يوسف دچار ايشان بفرما! غلام ثقيف (کنایه از حجاج بن يوسف ثقفى ملعون) را بر اين مردم به نحوى مسلط كن كه جام مرگ را كه از صبر (گياهى است فوق العاده تلخ) تلخ تر است به ايشان بچشاند و احدى از اينان را باقى نگذارد، در ازای هر كشتنى یک كشتن و در برابر هر ضربهاى یک ضربه.او انتقام من و دوستانم و اهل بيت و پیروان مرا بگيرد؛ زيرا اينان ما را فريب دادند و به ما دروغ گفتند و ما را تنها نهادند. تو پروردگار مایى. ما به تو توكل كردهايم و به سوى تو بازگشتهايم و بازگشت همه به سوى تو خواهد بود. سپس سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: ابن سعد كجا است؟ او را نزد من بخوانيد. عمر را خواستند. او دوست نداشت نزد امام عليه السلام بيايد. امام حسين به عمر بن سعد فرمود: آيا تو مرا مىكشى؟ تو گمان مي كنى ابن زياد زنا زاده پسر زناده تو را والى شهر رى و گرگان خواهد كرد؟! به خدا قسم تو بدين وسيله زندگى مباركى نخواهى نمود؛ زيرا اين مطلب عهد و پيمانى بسته شده است. هر عملى كه مي خواهى انجام بده؛ زيرا تو بعد از كشتن من در دنيا و آخرت خوشى نخواهى ديد! گويا مىبينم سرت در كوفه بر فراز نى نصب شده است و كودكان آن را هدف تير اندازى خود قرار داده اند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج2،ص8؛ بحارالانوار، ج44، ص388-389 وج45، ص8 و 10؛ مدینه المعاجز، ج3، ص481-482؛ فخری منتخب طریحی، ص233). عمر از سخن سیدالشهدا ارواحنا فداه خشمگین شد و برگشت. سپس به اصحاب خود گفت: «چرا ایستاده اید؟ به حسين (علیه السلام)حمله كنيد! زيرا بيشتر از يك لقمه شما نخواهد بود.» سیدالشهدا ارواحنا فداه هم اسب پيغمبر خدا را كه نامش «مرتجز» بود خواست و بر آن سوار شد و ياران خود را براى جهاد در راه خدا آماده كرد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص8؛ بحارالانوار، ج45، ص10). ابن سعد مردى از ياران خود را كه نامش ازرق بود خواست و تعداد چهار صد سوار را با او روانه قبيله بنى اسد نمود. همان زمان كه آن گروه بنى اسد مي خواستند شبانه به سوى لشكر سیدالشهدا ارواحنا فداه حركت نمايند ناگاه لشكر ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنان گرفتند. مختصر راهى بين ايشان و لشكريان امام بيش باقی نمانده نبود. جمعی از آن گروه به دفاع پرداختند و جنگ شدیدى بين آنان رخ داد. حبيب بن مظاهر بر سر ازرق فرياد زد و گفت: «واى بر تو! برای ما چه خواب دیده اى؟ از ما صرف نظر كن. ما را بگذار تا ديگرى غير از تو با جفا به ما شقى و بدبخت شود.» ازرق از بازگشتن خوددارى نمود. وقتی بنى اسد دريافتند كه تاب مقاومت با آن گروه تبهكار را ندارند شكست خورده به سوى قبيله خود بازگشتند و بی درنگ شبانه از آن مكان كوچ كردند؛ مبادا ابن سعد به آنان شبيخون بزند. هنگامى كه حبيب بن مظاهر به سوى سیدالشهدا ارواحنا فداه برگشت و جريان را شرح داد حضرت فرمود: لا حول و لا قوه الا باللَّه. سواران ابن سعد برگشتند و در كنار فرات پياده شدند و بين سیدالشهدا ارواحنا فداه و يارانش و آب فرات حايل گرديدند. وقتى عطش سیدالشهدا ارواحنا فداه و اصحاب او را تهديد كرد آن بزرگوار يك كلنگ به دست گرفت و پشت خيمه زنان از طرف قبله بهذ فاصله نوزده قدم آمدند. سپس آنجا را حفر نمود و آب خوشگوارى براى آن بزرگوار جارى شد. سیدالشهدا ارواحنا فداه و بقیه از آن آشاميدند و مشك هاى خود را پر از آب كردند. پس از آن به ناگاه چشمه ناپديد گرديد و اثرى از آن ديده نشد. خبر اين موضوع که به گوش ابن زياد رسيد نزد ابن سعد فرستاد و گفت:«به من خبر رسيده كه حسين (علیه السلام) و يارانش چاه مي كنند و آب به دست مي آورند. او با يارانش آب مىآشامد. هوشيار باش! هنگامى كه نامه من به تو رسيد به قدرى كه مي توانى از كندن چاه آنان جلوگيرى كن و كار را بر ايشان سخت بگير. مبادا بگذارى آب بياشامند. همان عملى را با ايشان انجام بده كه با عثمان انجام دادند! پس از اين نامه بود كه ابن سعد منتها درجه سختگيرى را بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانش كرد. هنگامى كه كار تشنگى به نهايت شدت رسيد سیدالشهدا ارواحنا فداه برادرش حضرت عباس علیه افضل سلام الله را خواست و تعداد سى نفر سوار و بيست نفر پياده و بيست عدد مشك آب در اختيار آن بزرگمرد جهان نهاد آنان نيمه شب متوجه فرات شدند تا نزديك فرات رسيدند. عمرو بن حجاج كه موكل آب فرات بود گفت: «که هستید؟» يكى از اصحاب سیدالشهدا ارواحنا فداه كه او را هلال بن نافع بجلى مي گفتند گفت: «من پسر عموى تو هستم، آمدم از اين آب فرات بياشامم.» عمرو گفت: «بياشام نوش جان.» هلال گفت: «واى بر تو! به من دستور مي دهى كه آب بياشامم، ولى حسين بن على علیهما السلام و افرادى كه همراه او مي باشند از عطش بميرند؟» عمرو گفت: «راست مي گویى؛ ولى به اين امر مأموريم، بايد آن را اجرا نمایيم.» هلال بن نافع ياران خود را صدا زد و همه داخل فرات شدند. عمرو بن حجاج هم اصحاب خود را صدا زد و جنگ شديدى بين آنان درگرفت. گروهى كارزار مي كردند و گروهى كليه مشكهاى آب را از آب پر كردند. احدى از اصحاب سیدالشهدا ارواحنا فداه كشته نشد و همه به سوى لشكرگاه خود مراجعت نمودند سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانشان آب آشاميدند. بدين جهت بود كه حضرت عباس عليه السّلام سقا ناميده شد. پس از اين جريان سیدالشهدا ارواحنا فداه نزد ابن سعد لعنه اللَّه فرستاد و پيغام داد: در نظر دارم با تو گفت و گو كنم، امشب بين لشكر من و لشكر تو با من ملاقات كن. ابن سعد با تعداد بيست نفر آمد و سیدالشهدا ارواحنا فداه نيز با همين تعداد آمد. هنگامى كه به نزديك يكديگر رسيدند امام عليه السّلام به ياران خود فرمود و آنان عقب رفتند. فقط برادرشان حضرت عباس و فرزندشان على اكبر علیهما السلام نزد آن حضرت ماندند. ابن سعد نيز دستور داد: يارانش عقب رفتند، فقط پسرش حفص و غلامش نزد او ماندند. سیدالشهدا ارواحنا فداه به ابن سعد فرمود: ای پسر سعد، واى بر تو! آيا از آن خدایى كه به سوى او باز خواهى گشت نمي ترسى؟ آيا با من می جنگی، در صورتى كه مي دانى من پسر چه كسى هستم؟ دست از اين گروه تبهكار بردار و با من باش، زيرا اين عمل تو را بيشتر به خداى تعالى نزديك خواهد كرد. ابن سعد گفت: «مي ترسم خانهام خراب شود.» سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: من خانه تو را مي سازم. ابن سعد گفت:«بیم دارم که آب و املاكم گرفته شوند.» سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: من از مالى كه در حجاز دارم بهتر از آنها را به تو خواهم داد. ابن سعد گفت:«من اهل و عيالى دارم كه براى ايشان هراسناکم.» سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از اين مكالمات ساكت شد و جوابى به ابن سعد نداد. سپس از نزد ابن سعد در حالى برگشت كه به عمر مي فرمود: تو را چه شده؟! خدا تو را به زودى در ميان رختخوابت ذبح نمايد و روز محشر تو را نيامرزد. به خدا قسم من اميدوارم تو از گندم عراق نخورى مگر مختصرى. ابن سعد با تمسخر گفت: «اگر از گندم آن نخورم جو در عوض گندم كافى خواهد بود.» بعد از آن نامه اول، نامه ديگرى از ابن زياد براى ابن سعد آمد كه بين حسين علیه السلام و يارانش و بين آب فرات حائل شود مبادا يك قطره از آب فرات بياشامند، همان طور كه اين عمل را با عثمان بن عفان انجام دادند. عمر سعد فوراً عمرو بن حجاج را با پانصد نفر سوار بر سر شريعه فرستاد آنان بين سیدالشهدا ارواحنا فداه و يارانش و بين آب فرات حائل شدند و مانع شدند كه ايشان يك قطره آب بياشامند. اين موضوع سه روز قبل از شهيد شدن سیدالشهدا ارواحنا فداه واقع شد. بریر بن خضیر همدانی زاهد عابد از سیدالشهدا ارواحنا فداه اجازه خواست سراغ ابن سعد برود شاید بتواند او را متنبه کند. امام علیه السلام اجازه دادند. او به خیمه ابن سعد رفت و بدون سلام نشست. ابن سعد خشمگین شد و پرسید:«چه چیز مانع شده به من سلام کنی؟ آیا مسلمان نیستم و خدا و پیامبرش را نمی شناسم؟» بریر گفت:«اگر مسلمان بودی و خدا و رسولش را می شناختی بر عترت و خاندان پیامبرت صلی الله علیه و آله برای کشتن و اسارت ایشان خروج نمی کردی. اما بعد، این آب زلال فرات است که سگان و خوکان مجازند از آن بنوشند اما حسینِ زادة فاطمه زهرا سلام الله علیهما و زنان و خانواده و کودکانش از تشنگی دارند شهید می شوند.تو میان آب فرات و ایشان حائل شده ای که نتوانند آن را بنوشند. گمان می کنی تو خدا و رسولش را می شناسی؟» ابن سعد پس از مدتی که چشم به زمین دوخته بود سرش را بالا آورد و گفت:«بریر، قسم بخدا من کاملاً یقین دارم تمام قاتلان و غاصبان حق ایشان بی تردید به جهنم خواهند رفت اما تو به من بگو چطور از حکومت ری دل بکنم و آن را از آن دیگری ببینم؟ اصلا دلم رضایت نمی دهد.» بریر متحیرانه بازگشت و گزارش مذاکره را به سیدالشهدا ارواحنا فداه داد. ایشان فرمودند از گندم آن جز اندکی نخواهد خورد و در رختخوابش ترور خواهد شد.» و چنین شد(فخری منتخب طریحی، ص233). ابن سعد اولین تیر جنگ را برای آغاز او شلیک کرد و از یارانش خواست به امر در نزد ابن زیاد شهادت دهند (اعلام الوری،ج1، ص461؛ او در حمله پایانی به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه زره كوتاه آن بزرگوار را عمر بن سعد برد(لهوف،ص179). همچنین وی پس از آن دستور پامال کردن پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه را زیر سم ستوران داد (لهوف، ص182). علاوه بر آن در عصر عاشورا پس از حمله به خیام حرم دستور داد حجاب اهل حرم را برداشته و خیمه ها را با ساکنانشان بسوزانند(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته...، ص154). روز عاشورا على اکبر عليه السلام جلو آمد.سیدالشهدا ارواحنا فداه انگشت سبابه و بنا بر قولى محاسن شريف خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود: بار خدايا! بر اين گروه شاهد باش؛ زيرا جوانى براى مبارزه ايشان قيام كرد كه از لحاظ خلقت و اخلاق شبيهترين مردم است به رسول تو.هر گاه ما مشتاق ديدار پيامبر تو مي شديم به جمال او نظر مىكرديم. پروردگارا، ايشان را از بركات زمين محروم كن و آنان را به نحو مخصوصى پراكنده نما و پرده اسرار ايشان را پاره كن. آنان را دچار اختلاف و راههاى آشفته بنما. واليان امر را از ايشان راضى مفرما؛ زيرا اينان ما را دعوت كردند كه يار و ناصر ما باشند ولى به عكس با ما قتال مي نمايند. پس از اين جريان سیدالشهدا ارواحنا فداه به ابن سعد فرياد زد و فرمود: تو را چه شده؟ خدا رحِم تو را قطع كند و امر تو را مبارك ننمايد و شخصى را بر تو مسلط نمايد كه تو را بعد از من در ميان رختخوابت ذبح كند همچنان كه تو رحم مرا قطع كردى و قرابتى را كه با پيغمبر خدا دارم مراعات نكردى. سپس امام عليه السلام اين آيه را با صداى بلند تلاوت كرد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ( سوره آل عمران(3)، آیه 33). همانا كه خدا حضرت آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر مردم عالم برگزيد. ذريهاى هستند كه بعضى از آنان از بعض ديگرند و خدا شنونده و دانا است. سپس حضرت على بن الحسين علیهما السلام به آن گروه حمله كرد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص30؛ لهوف، ص166؛ بحارالانوار، ج45، ص42-43). هنگامى كه بعد از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه عمر بن سعد و ابن زياد با يكديگر ملاقات كردند ابن زياد به ابن سعد گفت: «آن نامهاى را كه من در باره قتل حسين (علیه السلام) و مبارزه با او براى تو نوشتم به من بازگردان.» ابن سعد گفت: «آن نامه مفقود شده است.» ابن زياد گفت: «بايد حتماً آن را به من بازگردانى. آيا در نظر دارى كه آن نامه را در مقابل پير زنان قريش براى خود عذر و بهانهاى قرار دهى (و بگویى من به موجب اين نامه امام حسين علیه السلام را كشتهام؟)» ابن سعد گفت: «به خدا قسم، من تو را در باره حسين (علیه السلام) نصيحتى كردم كه اگر پدرم راجع به آن با من مشورت مي كرد حق مشورت را ادا كرده بودم.» عثمان بن زياد كه برادر عبيد اللَّه بود گفت: «به خدا قسم راست مي گويد. من دوست داشتم از فرزندان زياد احدى نباشد مگر اينكه دماغش تا روز قيامت بسوزد و حسين علیه السلام شهيد نشده بود.» ابن سعد گفت: «به خدا قسم، احدى بدتر از من مراجعت نكرده است؛ زيرا من عبيد اللَّه را اطاعت و خدا را معصيت و قطع رحم نمودم(فخری منتخب طریحی، ص323-324؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص228-229؛ حاشیه وقعه الطف، ص275؛ مثیرالاحزان، ص109-110؛ بحارالانوار، ج45، ص118). از سليمان بن مهران نقل شده در آن هنگامى كه من در ماه ذى حجه مشغول طواف بودم متوجه شدم كه مردى دعا مىكند و مي گويد:«پروردگارا! مرا بيامرز، گر چه ميدانم كه نخواهى آمرزيد.» بدن من دچار لرزه شد و نزديك او رفته گفتم: «اى فلان، تو در ميان حرم خدا و رسولى. و اين ايام محترم و اين ماه بزرگ است، پس چگونه از مغفرت خدا مأيوسى؟!» در جوابم گفت: «گناه من خيلى بزرگ است.» گفتم: «يعنى از كوه تهامه هم بزرگتر است؟» گفت: «آرى. اگر بخواهى برايت بگويم؟» گفتم:بگو. گفت: «بيا تا از حرم خارج شويم.» وقتى از حرم خارج شديم گفت: «من يكى از آن افرادى هستم كه در موقع قتل امام حسين علیه السلام در لشكر شوم ابن سعد بودم. من يكى از آن چهل نفرى بودم كه سر حسين علیه السلام را از كوفه براى يزيد حمل مىكرديم. موقعى كه متوجه شام شديم در دير نصارا پياده گرديديم. سر حسين علیه السلام با ما و بر فراز نيزه بود. پاسبانان مواظب آن سر بودند. ما غذا آورديم و نشستيم كه غذا بخوريم. ناگاه ديديم يك دست خارج شد و به ديوار آن دير اين شعر را نوشت:«آيا جا دارد امتى كه حسين را كشتند در روز قيامت به شفاعت جد او اميدوار باشند؟» ما به شدت دچار جزع و فزع شديم. بعضى از همسفران ما رفت كه آن دست را بگيرد ولى دست غائب شد. سپس وقتى ياران من آمدند كه غذا بخورند ناگاه آن دست آمد و اين شعر را نوشت:«به خدا قسم، شفيعى براى آنان نخواهد بود و ايشان در روز قيامت معذب خواهند بود.» وقتى ياران ما براى گرفتن آن دست قيام كردند این هم غائب شد. برای سومین بار که به سفره غذا برگشتند باز آن دست ظاهر شد و اين شعر را نوشت:«امام حسين علیه السلام را به حكم جور كشتند و حكم آنان با حكم قرآن مخالف است.» من از خوردن غذا دست کشیدم؛زیرا خوردن آن برايم گوارا نبود. سپس راهبى از آن دير متوجه ما شد و نورى را ديد كه از بالاى آن سر مبارك ساطع است. باز توجهى نمود و لشكرى را ديد و به پاسبانان گفت: «شما از كجا مي آیيد؟» گفتند: «از عراق، ما با حسين (علیه السلام) محاربه كرديم.» راهب گفت: «آن حسينى كه پسر فاطمه دختر پيغمبر شما و پسر پسر عموى پيامبر شما بود؟» گفتند: آرى. راهب گفت: «نابود شويد، به خدا قسم اگر عيسى بن مريم پسرى مىداشت ما او را در ميان چشمان خود جاى مي داديم؛ ولى من به شما حاجتى دارم.» گفتند: «چه حاجتى؟» گفت: «به رئيس خود بگوئيد من مبلغ ده هزار درهم دارم كه از پدرانم به ارث به من رسيده است. وى اين مبلغ را از من بگيرد و اين سر مقدس را تا هنگام كوچ كردن نزد من بگذارد وقتى خواستید حركت كنید من اين سر را باز خواهم گرداند.» موقعى كه آنان اين موضوع را به ابن سعد گفتند گفت: «مانعى ندارد، پولها را از او بگيريد و سر حسين (علیه السلام) را تا وقت حركت نزد او بگذاريد.» آنان نزد راهب آمدند و به وى گفتند: «آن پول را بياور تا ما سر حسين (علیه السلام) را به تو تحويل دهيم.» آن راهب دو عدد انبان آورد كه هر كدام حاوى پنج هزار درهم بود. ابن سعد تحويلدار خود را خواست تا آن پولها را شماره كرد و تحويل گرفت، سپس آنها را به صندوقدار خود سپرد و دستور داد تا سر مقدس حسين (علیه السلام) را به آن راهب دادند. راهب آن سر مبارك را گرفت. آن را شستشو داد و تنظيف كرد. سپس آن سر را با مشك و كافورى كه نزد خود داشت معطر نمود و در ميان حرير جاى داد و در كنار خود نهاد. راهب همچنان مشغول نوحه و گريه بود تا اينكه آن سر را از او مطالبه كردند. راهب گفت: «اى سر مقدس، به خدا قسم من مالك بيشتر از خودم نيستم. وقتى فرداى قيامت شود نزد جدت حضرت محمّد شهادت بده كه من به دست تو مسلمان شدم، من غلام تو هستم.» سپس به آن لشكر گفت: «من در نظر دارم يك كلمه با رئيس شما صحبت كنم و اين سر را به او تحويل دهم.» وى نزد ابن سعد آمد و گفت: تو را به حق خدا و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله قسم ميدهم كه آن رفتارهاى قبل را با اين سر انجام ندهى و اين سر را از صندوق خارج ننمایى.» راهب آن سر مبارك را به ابن سعد داد و پس از آن از دير فرود آمد و در بعضى از كوههای اطراف مشغول عبادت خدا شد. ولى عمر بن سعد پس از اينكه حركت كرد همان اعمال قبل را با آن سر مقدس انجام داد. هنگامى كه ابن سعد نزديك دمشق رسيد به ياران خود گفت: پياده شويد. پس از پياده شدن آن دو انبان پول را از صندوقدار خود خواست. وقتى آنها را حاضر كرد و ابن سعد نظر به مهر آنها نمود دستور داد تا در آنها را باز كردند. ناگاه ديدند آن پولها به سفال يعنى گل پخته مبدل شدهاند. موقعى كه به سكه آنها نظر كردند ديدند در يك طرف آنها نوشته شده: لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ . در يكطرف ديگر آنها نوشته شده بود: وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ابن سعد گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ من در دنيا و آخرت دچار خسران و زيان گرديدم. سپس به غلامان خود گفت: «اين پولها را در ميان نهر بريزيد.» آنها سفال ها را در ميان نهر ريختند و عمر فرداى آن روز متوجه دمشق گرديد و سر مقدس سیدالشهدا ارواحنا فداه را نزد يزيد برد.....پس از یکسری جنایات يزيد دستور داد سر مقدس امام حسين عليه السلام را وارد آن قبهاى كردند كه مقابل قبه ميگسارى يزيد بود. راوى ميگويد: ما موكل و نگهبان آن سر مبارك شديم. كليه اين جنايات در قلب من اثر نهاده بود. لذا در آن قبه خوابم نمی برد. وقتى شب فرا رسيد ما نيز نگهبان آن سر بوديم. هنگامى كه مختصرى از شب گذشت من صدایى از آسمان شنيدم. ناگاه شنيدم منادى ندا مي كند: «آدم فرود بيا.» آدم أبو البشر در حالى فرود آمد كه گروه فراوانى از ملائكه با او بودند. باز شنيدم منادى مي گفت: «ابراهيم هبوط كن.» حضرت ابراهيم نیز با گروه كثيرى از ملائكه نازل شد. پس از آن شنيدم منادى مي گفت: «موسى نازل شو.» حضرت موسى هم با گروه فراوانى از ملائكه فرود آمد. سپس شنيدم منادى ندا در داد: «عيسى! هبوط كن.» حضرت عيسى نيز با گروهى از ملائكه هبوط نمود. همچنین صداى بلند منادى را شنيدم كه ندا كرد:«يا محمّد! فرود بيا.» حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله هم با گروه كثيرى از ملائكه فرود آمدند و ملائكه در اطراف آن قبه حلقه زدند.سپس حضرت محمّد داخل آن قبه شد و سر مبارك سیدالشهدا ارواحنا فداه را برگرفت. در روايت ديگرى نقل شده حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پاى نيزه نشست و آن نيزه به قدرى خم شد كه سر مبارك سیدالشهدا ارواحنا فداه در كنار پيامبر خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفت. پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله سر را در برگرفت و نزد حضرت آدم آورد و فرمود: «ببين امت من بعد از من با فرزندم چه کردهاند؟!» بدن من از اين منظره دچار لرزه شد. سپس جبرئيل برخاست و گفت: «يا محمّد من صاحب زلزلهها هستم. به من اجازه بده تا زمين را دچار زلزله نمايم و يك صيحه بزنم كه همه هلاك شوند.» پيغمبر اعظم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: نه. جبرئيل گفت: «يا محمّد! اين چهل نفر را كه موكل سر سیدالشهدا ارواحنا فداه هستند به من واگذار.» فرمود: «مانعى ندارد.» جبرئيل به هر يك از آنان دميد تا نوبت به من رسيد جبرئيل نزديك من آمد و گفت: «مي شنوى و مىبينى؟» پيغمبر خدا صلی الله علیه فرمود: «او را رها كنيد، خدا او را نيامرزد.» مرا واگذار نمودند و سر را گرفتند و رفتند. از آن شب به بعد آن سر مقدس ناپديد شد و خبرى از آن به دست نيامد. عمر سعد متوجه شهر رى شد ولی به آرزوی خود نرسید. خدا بركت را از عمر او گرفت و در راه كافرانه هلاك شد.» سليمان اعمش مي گويد: «به آن مرد گفتم: از من دور شو، مرا به آتش خود مسوزان. من از آن مرد فاصله گرفتم و بعد از اين جريان خبرى از او ندارم(الخرائج و الجرائح، ج2، ص184-186؛ بحارالانوار، ج45، ص184-186؛ مدینه المعاجز، ج4، ص139-140).» پیش از این دیدیم مختار به عمر سعد بنا به درخواست عبدالله بن جعد(فخری منتخب طریحی، ج2،ص324) تا وقتی که در کوفه بماند امان داده بود. بنا بر روایتی از امام محمد باقر علیه السلام متن امان نامه مختار به نحوی بوده که عمر سعد هرنوع حرکتی(حتی در حد یک دستشویی رفتن) نقض می شده است(بحارالانوار،ج45،ص378). شخصى نزد عمر سعد آمد و گفت: «من شنيدم مختار قسم مي خورد كه مردى را خواهد كشت.گمان مي كنم كه تو باشى.» عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد (موضعى بود خارج از كوفه) به عمر گفته شد: «گمان مي كنى اينجا از نظر مختار مخفى خواهد بود؟» به همین سبب عمر شبانه وارد خانه خود گرديد. راوى مي گويد وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم. هشيم بن اسود هم آمد و نشست. پس از او حفص كه پسر عمر سعد بود آمد و به مختار گفت: «پدرم مي گويد:پس آن عهد و پيمانى كه بين من و تو بود چه شد؟» مختار به وى گفت:«بنشين.» سپس مختار ابو عمره را خواست. ناگاه ديدند مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد. مختار در گوش ابوعمره سخنى گفت و دو مرد ديگر را خواست و به آنان گفت: «با ابو عمره برويد.» ابوعمره و بقیه رفتند. به خدا قسم من گمان نمي كردم ابو عمره به خانه عمر بن سعد رسيده باشد كه ناگاه ديدم وى با سر بريده ابن سعد مراجعت نمود. مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت: «اين سر را مي شناسى؟» حفص گفت:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.» مختار به ابو عمره گفت: «حفص را به پدرش ملحق كن.» وقتى حفص كشته شد مختار گفت: «عمر در عوض امام حسين علیه السلام و حفص در عوض على بن الحسين علیهما السلام.ولى نه اينكه خون اينان با خون حسين و على بن الحسين علیهم السلام برابرى كند.» پس از كشته شدن ابن سعد كار مختار به قدرى بالا گرفت كه مردان نامدار را دچار خوف نمود. مختار مي گفت: «خوراكى و آشاميدنى بر من گوارا نخواهد بود تا اينكه قاتلان حسين بن على و اهل بيت آن حضرت علیهم السلام انتقام بگیرم (امالی شیخ طوسی،ص243؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص222؛تجارب الامم،ج2،ص151-153؛ حاشیه وقعه الطف، ص253؛ بحارالانوار، ج45، ص378).» بنا بر برخی نقل های دیگر یکی از حاضران این جمله را گفته که با اعتراض جدی مختار مواجه می شود که اگر سه چهارم مردم زمین در ازای یک بند انگشت امام حسین علیه السلام کشته شوند کم است(فخری منتخب طریحی، ج2،ص325؛ بحارالانوار، ج45، صص379). مختار زره کوتاه سیدالشهدا ارواحنا فداه را که ابن سعد در حمله پایانی به یغما برده بود به قاتل او ابوعمره داد(لهوف،ص179). وی پس از ارسال سرهای آن دو به نزد محمد بن حنفیه، پیکر و خانه های آنان را سوزاند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223). هنگامى كه مأموران مختار نامه او را با سر دیگر كفار نزد محمّد بن حنفيه آوردند او سر ابن زياد را نزد حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد. سر ابن زياد و ابن سعد هنگامى نزد امام سجاد علیه السلام وارد شد كه آن حضرت مشغول ناشتا بود. حضرت سجاد عليه السلام سجده کرده و فرمود:«موقعى نزد ابن زياد وارد شدم كه او ناشتا مي كرد و سر پدر بزرگوارم در مقابل او بود. در همان وقت دعا كردم و گفتم: پروردگارا! مرا از دنيا مبر تا سر ابن زياد را هنگامی كه من ناشتا مي كنم ببينم. سپاس مخصوص آن خدایيست كه دعاى مرا مستجاب كرد.» سپس دستور دادند تا آن سرهای نحس را بيرون بردند(المناقب،ج4، ص144) . سید هاشم ناجی موسوی جزایری
تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::... (کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.) اللهم عجل لولیک الفرج |
|
در منابع آمده روزی که سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه در قصر ابن زیاد بود بعضی از حاضران آتشی دیدند که از قصر زبانه می کشید.ابن زیاد هراسناک از کاخ گریخت و به اتاق های اطراف رفت. اندکی بعد سر مقدس با زبانی رسا و عربی فصیح سخن گفت و فرمود: ملعون، به کجا می گریزی؟ تو که در دفع آتش دنیا این قدر ناتوانی با آتش آخرت که منزل گاه فردای توست چه خواهی کرد؟
81- عبیدالله بن زیاد پس از استقرار سیدالشهدا ارواحنا فداه در کربلا، ابن زیاد نامه ای به پیشگاه ایشان با مضمون ذیل نوشت:« امیرالمؤمنین یزید به من نوشته نه بر جایم تکیه دهم و نه چیزی بخورم تا وقتی که تو را به خداوند لطیف ملحق سازم(بکشم) مگر اینکه حکومت من و یزید را بپذیری.» سیدالشهدا ارواحنا فداه نامه او را پس از مطالعه به سویی پرتاب کرده و فرمودند: به فلاح نمی رسند قومی که رضایت مخلوق را معصیت خالق خریده اند. نامه رسان از ایشان پاسخ نامه را درخواست کرد. حضرت فرمودند: من جوابی برای او ندارم که مستحق عذاب گشته است. ابن زیاد این برخورد ایشان به شدت خشمگین شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج1، ص239). در منابع آمده روزی که سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه در قصر ابن زیاد بود بعضی از حاضران آتشی دیدند که از قصر زبانه می کشید.ابن زیاد هراسناک از کاخ گریخت و به اتاق های اطراف رفت. اندکی بعد سر مقدس با زبانی رسا و عربی فصیح سخن گفت تا جایی که ابن زیاد و همه حاضران در قصر صدای شیوای ایشان را شنیدند. حضرتش می فرمود: ملعون، به کجا می گریزی؟ تو که در دفع آتش دنیا این قدر ناتوانی با آتش آخرت که منزل گاه فردای توست چه خواهی کرد؟ همه با دیدن آتش و شنیدن بیانات حضرت به سجده افتادند و بر سر و صورت خویش زدند. ضجه ها که بلند شد سر مطهر بی صدا ماند. ابن زیاد بی درنگ به تختش بازگشت و بر آن جلوس کرد. سپس گفت:« سر را بیاورید.» سر مطهر مقد سیدالشهدا ارواحنا فداه را در طشتی از آتش در مقابل او گذاشتند. آن ملعون با تازیانه یا شمشیر باریکی با سر مبارک آن حضرت بازی می کرد و به دندان های ایشان می زد و می گفت:«اباعبدالله، چه زود پیر شدی؟!....»( مدینه المعاجز، ، ج4، ص123). مشغول جسارت به ایشان بود که ناگهان دستش لرزید و سر مطهر روی پای ناپاکش افتاد. قطره خونی بر رانش چکید و اسیدوار آن را سوراخ نمود. اندکی بعد مسیر عبور این قطره عفونت کرد و همواره بوی مشمئز کننده ای از آن به مشام می رسید؛ از همین رو جای زخم را مشک اندود می کرد تا بوی رانش دیگران را آزرده نسازد. با همین بوی مشک بود که جنازه او را شناسایی کردند(ناسخ التواریخ، ج3، ص59-60). دربان ابن زياد لعین نقل کرده پس از عاشورا روزی من به دنبال ابن زياد ملعون داخل قصر شدم. ناگاه ديدم آتشى افروخته شد و صورت و آستين او را فرا گرفت. او به من گفت:«اين آتش را ديدى!؟» گفتم: آرى. سپس به من تأکید كرد كه اين موضوع را نزد احدی فاش نكنم(احقاق الحق، ج11، ص541؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص350؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص239؛ بحارالانوار، ج45، ص309) در نبرد خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه با سپاهیان ابن زیاد، ابن اشتر پس از ورود به مدائن به سمت ابن زياد روانه شد. هنگامى كه خبر حركت ابن اشتر از مدائن به مختار رسيد مختار از كوفه خارج و به مدائن وارد شد. وقتى كه ابن اشتر در موصل نزديك نهر خازر پياده شد ابن زياد هم با لشكر خود آمد و در چهار فرسخى لشكر ابن اشتر پياده گرديد و با يك ديگر دیدار نمودند. ابن اشتر ياران خود را براى جنگ تحريك نمود و گفت: «اى اهل حق و ياران دين و مذهب! اين ابن زياد است كه قاتل امام حسين و اهل بيت آن حضرت علیهم السلام بوده است. خدا او را همراه با حزبش كه حزب شيطانند نزد شما آورده است. پس با تصميم و صبر با آنان كارزار نمایيد. شايد خداى توانا او را به دست شما بكشد و سينههاى شما را از بغض و كينه آنان تسلى دهد.» سپس دو لشكر به خروش آمدند. اهل عراق فرياد می زدند: «اى خون خواهان حسين.» وقتى ياران ابن اشتر جولانى زدند ابن اشتر ندا كرد: «اى سربازان خدا! صبر! صبر!» لشكر ابن اشتر كه نزديك بود منهزم شوند عقب نشینی کردند. عبد اللَّه بن بشار بن ابو عقب دئلى حديثى براى آنان گفت که از دوست خودم(حضرت امير علیه السلام) شنيدم مي فرمود: ما با اهل شام نزديك نهرى كه آن را خازر مي گويند رودررو خواهيم شد و آنان ما را شكست مي دهند، تا اينكه ما مي گوئيم: بشتابید! بشتابید! سپس به آنان حمله مي كنيم و امير آنان را مي كشيم. پس مژده باد شما را. صبر كنيد؛ زيرا شما بر آنان غالب خواهيد شد. سپس ابن اشتر به طرف جناح لشكر ابن زياد حملهاى كرد و با عقب راندن آنان، يمين لشكر را با قلب لشكر مخلوط نمود(امالی شیخ طوسی، ص241). اهل عراق اهل شام را شكست دادند و بر گردن آنان سوار شدند و ايشان را کشتند. موقعى كه گرد و غبار جنگ فرو نشست دريافتند كه ابن زياد حصين بن نمير، شرحبيل ابن ذى الكلاع، ابن حوشب، غالب باهلى، عبد اللَّه بن اياس سلمى، ابو الاشرس كه حاكم خراسان بود و بزرگان اصحاب ابن زياد لعنه الله عليهم به درك اسفل نازل شدهاند. ابن اشتر به ياران خود گفت: «من بعد از اينكه آن مردم شكست خوردند گروهى را ديدم كه استقامت و نبرد مي كردند. وقتى بر آنان تاختم مردى جلوی من آمد كه جمعيتى همراهش بودند. او بر مرکب سفيدى سوار بود و مردم را به جنگ سوق مي داد. احدى به او نزديك نمي شد مگر اينكه او را از پاى در مي آورد. هنگامى كه آن مرد به من نزديك شد ضربه ای به دست او زدم و آن را جدا نمودم. وى در كنار نهر افتاد. من دست هاى او را قطع كردم. پاهايش متورم بودند. بی تردید او را كشتهام. بوى مشك از او به مشام می رسید. گمان مي كنم ابن زياد بود. به دنبال او برويد. مردى از ياران ابن اشتر به سوى او شتافت. وقتى كفش هاى او را در آورد و دقت نمود ديد همان طور كه ابن اشتر گفته بود او ابن زياد است. آن مرد سر ابن زياد را جدا كرد. بدن وى را طعمه آتش قرار داد و آن شب را تا به صبح از روشنایى بدن آن ستمكار استفاده كردند(امالی شیخ طوسی، ص241؛ تجارب الامم، ج2، ص163؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص233-234 و 242؛ حکایه الثار، ص45). وقتى چشم مهران كه غلام ابن زياد بود و فوق العاده او را دوست داشت به اين منظره افتاد، قسم خورد كه هیچ گاه چربى نخورد! ياران ابن اشتر پس از اينكه صبح شد غنيمتهاى لشكر دشمن را جمع كردند. يكى از غلامان ابن زياد به سوى شام فرار كرد. عبد الملك مروان به آن غلام گفت: «چند روز است كه از ابن زياد خبرى ندارى؟» غلام گفت: «وقتى مردم جولان كردند ابن زياد جلو رفت و مشغول كارزار گرديد و به من گفت: يك ظرف آب برايم بياور. هنگامى كه آب برايش بردم مقدارى از آن را آشاميد و مقدارى بين زره و بدن خود پاشيد و مقدارى به پيشانى اسبش ريخت. سپس اسب خود را راند و داخل معركه كارزار شد. اين آخرين ديدار من با ابن زياد بود. ابراهيم سر نحس ابن زياد را با سر بزرگانى كه همراه او بودند براى مختار فرستاد. آن سرها را موقعى نزد مختار آوردند كه او مشغول ناشتا بود. وقتى آن سرها را نزد او نهادند گفت: «الحمد للَّه رب العالمين. سر مبارك امام حسين علیه السلام را موقعى نزد ابن زياد نهادند كه مشغول ناشتا بود. سر ابن زياد را هم موقعى نزد من آوردند كه مشغول ناشتا هستم!» پس از اين جريان مار سفيدى آمد و در ميان آن سرها گردش نمود تا داخل سوراخ بينى ابن زياد شد و از گوش نحسش خارج گرديد. براى دومين بار داخل گوش او شد و از سوراخ بينى وى بيرون آمد. هنگامى كه مختار از خوردن ناشتا فارغ شد برخاست و به صورت ابن زياد تف انداخت و آن را با نعلين خود پايمال كرد. سپس آن نعلين را نزد يكى از غلامان خود انداخت و گفت: «آن را بشوی؛ زيرا من آن را به صورت نجس شخص كافر نهادهام(حکایه المختار،ص57؛ بحارالانوار، ج45، ص385).» مختار پس از اين جريان به سمت كوفه رفت. سر ابن زياد و حصين بن نمير و سر شرحبيل ابن ذى الكلاع را بوسيله عبد الرحمن بن ابى عمير ثقفى و عبد اللَّه بن شداد جشمى و سائب بن مالك اشعرى براى محمّد بن حنيفه كه در مكه بود فرستاد. حضرت على بن الحسين عليهما السلام هم در مكه بود. مختار نامهاى به دست فرستادگان خود براى محمّد بن حنيفه نوشت كه مضمون آن اين بود: «من ياران و شيعيان تو را به سوى دشمنانت فرستادم تا خون برادر مظلوم و شهيدت را مطالبه نمايند. آنان در حالى براى كارزار خارج شدند كه نیتشان ثواب بود و خود اندوهگین بودند. خون خواهان امام حسين علیه السلام نزديك نصيبين به لشكر ابن زياد برخورد کردند و پروردگار آنان را كشت. سپاس مخصوص آن خدایيست كه براى شما خون خواهى كرد و رؤساى دشمنان شما را به دام انداخت. آنان را در هر رهگذر كه بودند كشت و در هر دريا كه بودند غرق كرد. بدين سبب قلب و سينه همه مؤمنان خنك شد و شفا يافت و غيظ قلب آنان را بر طرف نمود.» هنگامى كه مأموران مختار نامه او را با سر كفار نزد محمّد بن حنفيه آوردند او سر ابن زياد را نزد حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد. سر ابن زياد هنگامى نزد امام سجاد علیه السلام وارد شد كه آن حضرت مشغول ناشتا بود. حضرت سجاد عليه السلام فرمود:«موقعى نزد ابن زياد وارد شدم كه او ناشتا مي كرد و سر پدر بزرگوارم در مقابل او بود. در همان وقت دعا كردم و گفتم: پروردگارا! مرا از دنيا مبر تا سر ابن زياد را هنگامی كه من ناشتا مي كنم ببينم. سپاس مخصوص آن خدایيست كه دعاى مرا مستجاب كرد.» سپس دستور دادند تا آن سر نحس را بيرون بردند. وقتى آن سر را نزد ابن زبير بردند او گفت تا آن را بر فراز نى زدند. ناگاه باد شديدى آمد و آن را به نحوى حركت داد كه سقوط كرد. شاهدان به ناگاه ديدند مارى آمد و بينى ابن زياد را گزيد! آن سر را براى دومين بار بر فراز نى زدند دوباره باد وزيد و آن را روى زمين انداخت و همان مار خارج شد و بينى ابن زياد را گزيد. اين موضوع تا سه مرتبه تکرار شد. ابن زبير دستور داد تا آن سر نحس را در كوه ها و درههاى مكه انداختند(بحارالانوار، ج45، ص385-386؛ امالی شیخ طوسی، ص242-243 ؛اختیار معرفه الرجال کشی، ص127؛ مدینه المعاجز، ج4، ص326-327؛ احقاق الحق، ج11، ص542 و 544؛ حاشیه احقاق الحق، ج27، ص233؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص84 و 235؛ کشف الغمه، ج2،ص11؛ ینابیع الموده، ص386؛ المناقب، ج4، ص61؛ حکایه المختار، ص57-58؛. امام ششم علیه السلام فرمودند: هیچک از بانوان ما نه خضاب کردند و نه روغن مالیدند و سرمه کشیدند و نه حتی موهایشان را شانه زدند تا آن زمان که سر ابن زیاد را برایمان آوردند (کامل الزیارات، ص84). و در جای دیگر علاوه بر موارد فوق اضافه نموده اند که تا پنج سال در خانه هیچ هاشمی دودی برنخاست کنایه از اینکه چیزی پخته نشد(بحارالانوار، ج45، ص386). 82- عمران/عمر/عمرو بن خالد او از جمله غارتگران حرم در عصر عاشوراست. هنگامى كه زیاد/رقاد بن مالك، عمرو بن خالد، عبد الرحمن بجلى و عبد اللَّه بن قيس خولانى را نزد مختار آوردند مختار به آنان گفت:«اى قاتلان مردان نيكوكار آيا نمىبينيد كه خدا از شما بيزار است؟ همان ورسهاى(گیاهی مانند زعفران) يمنى كه از خيمههاى حسين علیه السلام غارت كرديد شما را دچار چنين روزى نموده است.» سپس دستور داد تا ايشان را به سوى بازار خارج كردند و به قتل رساندند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص219؛ امالی شیخ طوسی، ص244؛بحارالانوار،ج45، ص376؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص372-373). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.
هارون، سلطان گردنکش و متکبری بود که خود را از همه چیز و همه کس بالاتر میدانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها میبالید و به وسعت حکومت خویش مینازید که: ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد. روزی پیشوای هفتم علیهالسلام به کاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه 146 سوره اعراف به وی هشدار داد که: «سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِی الَّذینَ یتَکَبَّرُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ وَاِنْ یرَوْا کُلَّ آیةٍ لا یؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الْغَی یتَّخِذُوهُ سَبیلاً»؛(1) «به زودی از آیات خود دور خواهم نمود کسانی را که به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی میکنند و اگر آنان هر آیهای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، به سوی آن حرکت نمیکنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت.» هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است. در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما کافریم؟ پیشوای هفتم علیهالسلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید که خداوند متعال فرموده است: «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ کُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ»؛(2) «کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند.»(3) پی نوشت: 1. اعراف/146. 2. ابراهیم/28. 3. هدایتگران راه نور، ص700. |
|
به دستور ابن زیاد پانصد سواره از سپاهیان ابن سعد به فرماندهی عمرو بن حجاج آب را چنان بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانشان بستند که احدی نتواند حتی قطرهای از آب فرات بیاشامد.
پس از آن که آنان بر فرات مسلط شدند عبدالله بن حصین تمام قوایش را در حنجرهاش جمع کرد و داد زد:«حسین، آب را میبینی که از شدت زلالی گویا وسط آسمان است. والله از آن نخواهید نوشید تا از تشنگی بمیرید. 60 و 61- شبیه بن سعد و ازرق شامی
در حمله اول قاسم بن الحسن علیهماالسلام که گویا با سپاهی حدود هزار نفره نبرد کرد آنگاه که خسته شد و تشنگی بر او غالب گشت میخواست به نزد حضرت سیدالشهدا ارواحنا فداه بازگردد که ازرق راه را بر او بست. قاسم با او جنگید و با ضربهای که بر سرش فرود آورد او را به درک روانه ساخت. قاسم با خاتم و انگشتر عمو رمقی دوباره یافت و باز به میدان رفت. پس از یک تیرباران خونبار او زخمی شد و با تیری که شبیه بن سعد به کمرش زد بر زمین افتاد.آن تیر از سینه قاسم بیرون زده بود و او در خونش غوطه میخورد.عمو را صدا زد.سیدالشهدا ارواحنا فده شتابان بر سر برادرزاده آمد و شبیه را هلاک کرد و سپس پیکر مطهر قاسم را به خیام بازگرداند(فخری منتخب طریحی، ص366؛ مدینه المعاجز، ج3، ص371-372). 62- صالح بن وهب او یکی دیگر از آن ده زنازاده بود که پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه بر پیکر ایشان تاختند. مختار با او همان کرد که با نه تن دیگر(مثیر الاحزان،ص79؛ لهوف، ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ بحارالانوار،ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4،ص90). 63- طارق بن مبارک/ عمر بن حارث پس از واقعه عاشورا یزید به ابن زیاد دستور داد که سر(مطهر و مقدس) حضرت را برای او بفرستد. ابن زیاد طارق یا ابن حارث را که خود داوطلب انجام این جنایت شده بود طلبید و به او دستور داد که سر مطهر را .... و گوشتهای اطراف آن را پاک کند. او نیز این دستور ظالمانه و جسورانه را اطاعت کرد. میخواست گوشتهای اطراف سر را پاک کند که دستانش خشکید و متورم شد و باد کرد و خوره به جانش افتاد. پس از مدتی دستانش قطع شد و مرد. فرزندانش او را به سبب انجام این جنایت ملامت میکردند(مدینه المعاجز، ج4، ص103). 64- عامر بن ربیعه وی که از بزرگان سپاه شام بود در میانه نبرد با سپاه ابراهیم از میدان گریخت و آنقدر دور شد و پیش رفت که درخت تنومندی یافت. به بالای آن درخت رفت و خود را در لا به لای شاخههای آن مخفی کرد. ظهرهنگام ابراهیم اشتر به طور اتفاقی او را بر بالای درخت مییابد. ابراهیم او را به پایین کشانده و سرش را میبرد و به نزد مختار میبرد. سپس با سپاهیان مختار سپاه تحت فرماندهی او را مدعیان فرماندهان زیادی پیدا کرده بود سرکوب کردند(حکایه المختار...، ص53-55). 65- عبدالرحمن بن ابی خشکاره بجلی او از جمله غارتگران حرم در عصر عاشوراست. هنگامى كه زیاد/رقاد بن مالك، عمرو بن خالد، عبد الرحمن بجلى و عبد اللَّه بن قيس خولانى را نزد مختار آوردند مختار به آنان گفت:«اى قاتلان مردان نيكوكار آيا نمىبينيد كه خدا از شما بيزار است؟ همان ورسهاى(گیاهی مانند زعفران) يمنى كه از خيمههاى حسين علیه السلام غارت كرديد شما را دچار چنين روزى نموده است.» سپس دستور داد تا ايشان را به سوى بازار خارج كردند و به قتل رساندند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص219؛ بحارالانوار، ج45؛ 376-377؛ حاشیه وقعه الطف، ص256؛ مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص 372-373؛ امالی شیخ طوسی، ص244). 66- عبدالرحمن بن صلخب/ صلخت او همره با برادرش عبدالله یکی از یزدیان عاشورا بوده که بعضی از محبان اهل بیت علیهم السلام را پس از آن روز در خانه زندانی کرده بود. سپاهیان مختار او را در حال فرار دستگیر کرده و در بازار کوفه سر از تنش جدا میکنند(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص373). 67، 68 و 69- عبدالرحمن بن عثمان و عبدالمالک بن ابی زرعه و هبیاط بن عثمان سپاهیان مختار این سه را که در خانه فرزندان اب زرعه بن مسعود مخفی شده بودند با حملهای از پشت بام به درون منزل دستگیر کرده و کشتند(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص381). 70- عبدالله بن اسید او از جمله حمله کنندگان به سیدالشهدا ارواحنا فداه و غارتگران لباسهای ایشان پس از شهادت بود. وي را به همراه مالک بن سیر بدی و حمل بن مالک محاربی در قادسیه یافتند و به نزد مختار آوردند. مختار به آنان گفت:«ای دشمنان خدا و کتاب و رسول و خاندان رسول او حسین بن علی علیهما السلام کجاست؟ او را به من بازگردانید. کسانی را کشتید که در نماز باید بر آنها درود بفرستید؟» آنان منکر شدند. مختار دست و پای مالک را قطع کرد و گذاشت او آنقدر خون خویش غوطه بخورد که بمیرد و سپس آن دو را گردن زد(امالی شیخ طوسی، ص244؛ مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص272 و 371). 71- عبدالله به ایاس وی یکی از ظالمانی بود که در نبرد با ابراهیم بن اشتر هلاک شد. سر او را پس از نبرد برای مختار فرستادند (امالی طوسی، ص241). 72- عبدالله به حصین سه روز پیش از عاشورا، به دستور ابن زیاد پانصد سواره از سپاهیان ابن سعد به فرماندهی عمرو بن حجاج آب را چنان بر سیدالشهدا ارواحنا فداه و همراهانشان بستند که احدی نتواند حتی قطرهای از آب فرات بیاشامد. پس از آن که آنان بر فرات مسلط شدند عبدالله بن حصین تمام قوایش را در حنجرهاش جمع کرد و داد زد:«حسین، آب را میبینی که از شدت زلالی گویا وسط آسمان است. والله از آن نخواهید نوشید تا از تشنگی بمیرید.» سید الشهدا ارواحنا فداه فرمود: خداوندا او را تشنه بمیران و هرگز او را نیامرز. راوی نقل میکند چندی پس از بیماری او به عیادتش رفتم. به خدا قسم، در شرایطی بود که آنقدر مینوشید گویا که همانند شتر مبتلا به استسقا رو به مرگ میافتد.سپس تمام آنچه را نوشیده بود بالا میآورد و فریاد میزد: تشنهام تشنهام! و این روال به طور مرتب ادامه مییافت. حال او تا لحظه مرگش چنین بود(اعلام الوری، ج1،ص 452؛ الارشاد، ج2،ص 86؛ روضه الواعظین، ج1، ص182؛ المناقب ج4،ص56؛ احقاق الحق، ج11، ص520 و 528؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص208-209؛ تذکره الخواص، ص247). 73- عبدالله بن جوزه/ حوزه/ خوزه /جویره/جویریه/حویزه سیدالشهدا ارواحنا فداه در روز عاشورا در اطراف سپاه خود چالهای حفر نموده و آتشی برپا کردند تا جنگ از یک جناح سپاه ادامه یابد و از دیگر جهتها آسوده خاطر باشند. عبدالله که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت کف زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:« ای حسین و ای یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوی آن شتافتید.» سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند: خدایا او را در آتش دنیا بسوزان. در پی این دعا ناگهان اسب او رم کرد. پای چپ او در رکاب گیر کرد و بنا بر برخی نقلها مسلم بن عوسجه رحمه الله علیه در پی این گستاخی به او حمله کرد و پای راست او را به ضرب شمشیر برید(اعلام الوری، ج1، ص 462). پس از آن اسب آنقدر سر و پیکر او را به سنگها و درختهای این طرف و آن طرف کوباند تا هلاک شد(المناقب،ج4،ص56- 57؛ وقعه الطف ابن ابی مخنف، ص219؛ احقاق الحق، ج11، ص516؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص213-214؛ مدینه المعاجز، ج3، ص472-473؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج11، ص517). بنا بر برخی نقلها جمعی پس از دیدن ماجرا از صحنه کربلا بیرون رفت و از ادامه جنگ منصرف شدند(احقاق الحق، ج11، ص516-517). شاید او همان ابن جویریه باشد که در ابتدای متن دیدیم. در این صورت با توجه به دعای سیدالشهدا ارواحنا فداه همان سرنوشت را میتوان برای او ارجح و احق دانست. 74- عبدالله به صلخب/صلخت او همره با برادرش عبدالرحمن یکی از یزدیان عاشورا بوده که بعضی از محبان اهل بیت علیهم السلام را پس از آن روز در خانه زندانی کرده بود. سپاهیان مختار او را در حال فرار دستگیر کرده و در بازار کوفه سر از تنش جدا میکنند(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص373). 75- عبدالله بن عروه خثعمی وی از جمله دشمنان سیدالشهدا ارواحنا فداه در کربلا بود. او به ضرب دوازده تیر یاران مختار کشته شد. سپس خانهاش را نیز ویران کردند(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص380؛ بحارالانوار، ج45، ص376). 76- عبدالله بن عقبه غنوی او نوجوانی را از حسینیان در کربلا به شهادت رسانده بود. او به منطقه جزیره گریخته بود. مختار خانهاش را ویران ساخت(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص380؛ بحارالانوار، ج45، ص375). 77- عبدالله بن قیس او از جمله غارتگران حرم در عصر عاشوراست. هنگامى كه زیاد/رقاد بن مالك، عمرو بن خالد، عبد الرحمن بجلى و عبد اللَّه بن قيس خولانى را نزد مختار آوردند مختار به آنان گفت:«اى قاتلان مردان نيكوكار آيا نمىبينيد كه خدا از شما بيزار است؟ همان ورسهاى(گیاهی مانند زعفران) يمنى كه از خيمههاى حسين علیه السلام غارت كرديد شما را دچار چنين روزى نموده است.» سپس دستور داد تا ايشان را به سوى بازار خارج كردند و به قتل رساندند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص219؛ امالی شیخ طوسی، ص244؛بحارالانوار،ج45، ص376؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص372-373). 78- عبدالله بن نزال او را از جمله حمله کنندگان به سیدالشهدا ارواحنا فداه و غارتگران لباسهای ایشان پس از شهادت بود به همراه مالک بن بشیر بدی و حمل بن مالک محاربی در قادسیه یافتند و به نزد مختار آوردند. مختار به آنان گفت:«ای دشمنان خدا و کتاب و رسول و خاندان رسول او حسین بن علی علیهما السلام کجاست؟ او را به من بازگردانید. کسانی را کشتید که در نماز باید بر آنها درود بفرستید؟» آنان منکر شدند و گناه را به گردن ابن زیاد انداختند. مختار دست و پای مالک را قطع کرد و گذاشت او آنقدر خون خویش غوطه بخورد که بمیرد و سپس آن دو را گردن زد (امالی شیخ طوسی، ص244؛ مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص272 و 371؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223-224). 79- عبدالله بن وهب او نیز از عبدالقیس و از جمله سپاهیان ابن زیاد در کربلا بود. فرستادگان مختار پس از یکسره ساختن کار فرزندان صلخب او را در خانهاش، ابن وهب را نیز در منزلش اسیر کردند. مختار او را به همراه جمعی دیگر در بازار گردن زد(مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص373). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
در آن لحظات گفت و گوی عجیبی میان آن حضرت و او رد و بدل می شود. او در نهایت جسارت به امام علیه السلام عرضه می دارد که تو چنین حسب و نسبی داری و با این حال به امید جایزه یزید می خواهم چنان کنم. سیدالشهدا ارواحنا فداه او را مخیر میان شفاعت رسول الله صلی الله علیه و آله و جایزه یزید می کند او نیز در نهایت گستاخی می گوید:« دانگی از جایزه یزید را با آن عوض نمی کنم.» 52- سنان بن انس/ایادی/نخعی وی پس از پایان یافتن واقعه تلخ عاشورا بر در خیمه عمر سعد ایستاده و دو بیت شعر خواند با این مضمون:«رکاب مرکبم را از طلا و نقره آکنده ساز که من پادشه بامنزلتی را کشتم که بهترین پدر، مادر و نسب را داشت.» عمرسعد با عصبانیت به او گفت:« تو دیوانه ای. اگر ابن زیاد این حرف ها را بشنود تو را می کشد.» او به سراغ ابن زیاد رفت و بی آنکه صله ای از او بگیرد به دستور ابن زیاد گردنش را زدند (تذکره الخواص، ص252؛ انساب الاشراف، ج3، ص205؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص205؛ امالی شیخ صدوق، ص227؛ روضه الواعظین، ص190). 53- سنان بن انس دوم وی در حمله تاراج گرانه به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه تکه ای از شلوار ایشان را به یغما برد. او در نبرد سپاه ابن زیاد با خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه به رهبری ابراهیم اشتر اسیر شد. ابراهیم پس از شنیدن جنایت او از زبان خودش، وی را به تهدید خنجر مجبور ساخت گوشت پاهایش را با دستان خود کنده، کباب کند و بخورد. همین که سنان در آستانه مرگ قرار گرفت سرش را بریدند و بدنش را سوزاندند(حکایه المختار...، ص45). 54- سنان بن انس سوم این ملعون در آخرین لحظات مقاومت سیدالشهدا اروحنا فداه که از شدت جراحات بر روی زمین افتاده و باز ایستاده بودند چند تیر به کتف، سینه و حلق مبارک ایشان زده بود. حضرت سیدالشهدا ارواحنا فداه با خون موهای سر و محاسن مبارکشان را خضاب نموده می فرمودند:«خداوند مرا چنین خضاب شده با خونم و غصب شده حقم دیدار نماید.» گفته شده که پس از آن عمر سعد دستور داد سر مبارک ایشان را از بدن مطهرشان جدا سازند. خولی به سوی ایشان شتافت ولی لرزه بر اندامش افتاد و بازگشت؛ اما سنان در حالی که رو به ایشان کرده و می گفت: «و الله من چنان می کنم هرچند که می دانم تو فرزند رسول خدایی و بهترین پدر و مادر را داشته ای!» سپس با شمشیر پلیدش آن جنایت را انجام داد. مختار پس از دستگیری او در بصره پس از خراب کردن خانه اش، ابتدا انگشتانش را بند بند از هم جدا کرد.سپس دست و پاهایش را برید و در نهایت او را در زیتون جوشان انداخت( لهوف، ص174-176؛ مثیر الاحزان، ص75). 55- سنان بن انس چهارم با توجه به آنکه بزرگان جنایت پیشه سپاه ابن زیاد به دست مختار و یارانش کشته شدند و باقی ماندن این شخص تا زمان حجاج باید او را از ناتوانان حاضر در کربلا و یا حتی غایب در آنجا بدانیم که نه تنها از اعمال یزیدیان راضی بوده که با انتساب بدترین این اعمال به خود به دیگران فخرفروشی می کرده است؛ بنابر این آنچه بر سرش آمده هم نتیجه این فخرفروشی و رضایت بوده و هم متناسب با آن والا همان طور که دیدیم و از این پس خواهیم دید تمام آنها که در شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه نقش داشتند حداقل سرنوشت مشترکشان سوخته شدن در آتش بود. حجاج روزی از اطرافیانش پرسید:«هر جنایتی کرده اید بازگویید.» هرکس چیزی گفت تا اینکه سنان بن انس برخاسته و گفت:« من تا آنجا که توانستم به تنهایی او را تیر و شمشیر باران کردم تا کشته(شهید) شد.» حجاج به او گفت:«در قیامت در یک جا نخواهید بود.» او نه تنها از حجاج صله ای نگرفت که پس از رفتن به خانه لال و دیوانه شد تا جایی که در همان جا که غذا می خورد تخلی می کرد(بحارالانوار،ج45، ص309-310؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص359؛ احقاق الحق، ج11، ص525). 56- شبث بن ربعی او که از جمله دعوت کنندگان سیدالشهدا ارواحنا فداه به کوفه بود و حضرت در روز عاشورا او را به نام یاد کردند(اعلام الوری، ج1، ص459) در روز عاشورا با شمشیر به صورت مبارک سیدالشهرا ارواحنا فداه حمله ور شد. نام او را در زمره آنان می توان دید که برای جدا کردن سر مطهر سیدالشهدا علیه السلام اقدام کرده اند(المنتخب،ص451). علاوه بر اینها او یکی از فرماندهان کاروان اسرا تا شام بود(منتخب طریحی، ص466). او در نبرد سپاه ابن زیاد با ابراهیم اشتر دستگیر شد. او پس از آنکه شرح جنایتش را شنید دستور داد آنقدر گوشت پایش را کندند تا اینکه مرد. سپس سرش را بریده و بدنش را سوزاندند(حکایه المختار، ص45). 57- شرجبیل/ شرحبیل او در روز عاشورا از پشت به سیدالشهدا ارواحنا فداه حمله کرد. در نبرد خون خواهان وی به اسارت ابراهیم درآمد. مختار از این ماجرا خرسند شد و دستور کشتن و سوزاندن او را صادر کرد(حکایه المختار، ص55). 58- شراحبیل/ شرحبیل بن ذی الکلاع وی فرمانده جناح راست سپاه شام در نبرد با خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه بود. در این نبرد سپاه شام به شدت شکست می خورد و عده ای از جمله او کشته می شوند. ابراهیم سر او را به نزد مختار می فرستد و مختار نیز آن را برای محمد بن حنفیه(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص230 و 234-235؛ بحارالانوار، ج45، ص382 و 385؛ تجارب الامم، ج2، ص164؛ حاشیه مدینه المعاجز، ج4، ص325 و 327؛ امالی شیخ طوسی، ص241- 242). 59- شمر بن ذی الجوشن عامری و ضبابی او همان حرامزاده ملعونی است که در میان حاضران در واقعه عاشورا، بیشترین بغض و دشمنی را نسبت به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله در دل ناپاکش داشته است(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج3، ص236-237).سال ها پیش از واقعه کربلا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از آن که در خواب چهره اش را دیده بودند(احقاق الحق،ج11،ص416) شبیه ترین مردمان به سگ ها و خوک ها خوانده بودند و در آخرین لحظات حیات سید الشهدا ارواحنا فداه بر سینه مبارک ایشان نشست و سر مطهرشان را از قفا جدا نمود. مشابه آن رؤیا را سید الشهدا ارواحنا فداه در سحر عاشورا دیده و آن را برای یاران خویش تعریف و تعبیر نموده بودند( کامل الزیارات، ص75-76؛ بحارالانوار، ج45، ص3؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج3، ص36). در آن لحظات گفت و گوی عجیبی میان آن حضرت و او رد و بدل می شود. او در نهایت جسارت به امام علیه السلام عرضه می دارد که تو چنین حسب و نسبی داری و با این حال به امید جایزه یزید می خواهم چنان کنم. سیدالشهدا ارواحنا فداه او را مخیر میان شفاعت رسول الله صلی الله علیه و آله و جایزه یزید می کند او نیز در نهایت گستاخی می گوید:« دانگی از جایزه یزید را با آن عوض نمی کنم.» امام می فرمایند:«آیا نمی خواهی پیش از کشتن به من آب بدهی؟» لعین می گوید:«می خواهم حسرتش را به دلت بگذارم.» امام ارواحنا فداه فرمودند:« چه نیکو فرمود جدم که ای فرزند، تو را پیس کریه منظری به شهادت می رساند که شبیه ترین مردمان است به سگان و خوکان(فخری منتخب طریحی،ص 451-452؛ ینابع الموده، ص419).» او پیش از آن به خیام حمله کرده و گفته بود باید آنها را بسوزانیم. امام ارواحنا فداه فرمودند: تو به دنبال آتشی را خانواده مرا بسوزانی؟ خداوند تو را بسوزاند(لهوف،ص174). شمر در وسایل حضرت، تکه طلایی یافت. آن را برداشت و روزی به دخترش هدیه داد. دختر آن را به طلاساز داد تا طلا را پرداخت کند. طلا ساز دید همین که آتش به طلا می رسد تبدیل به خاکستر می شود. به همین سبب باقی مانده طلا را به دختر بازگرداند. دختر به شمر گفت. شمر نیز به سراغ طلاساز رفت و گفت:«آن را در مقابل من در آتش کن.» باقی مانده طلا که به آتش رسید خاکستر شد و حسرتش بر دل ملعون و دخترش ماند(کشف الغمه، ج2، ص56-57). زمانی که شمر یزید را دید به او گفت:«رکاب مرکبم را از از طلا و نقره پر کن که من سرور مهذب را کشتم که پدر و مادرش بهترین خلایق بودند. او با منزلت ترین نسب را داشت. سرور اهل حرمین و تمام عالمیان بود. آنقدر تیر بارانش کردم که دگرگون شد و چه ضربه شمشیری به او زدم(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته...،ص 201)» یزید در نهایت خشم به او نگریست و گفت:«رکاب مرکبت را آکنده از هیزم و آتش می سازم. تو که می دانستی او بهترین پدر و مادر را داشته چرا او را کشتی و الآن هم سرش را برای من آورده ای؟ از مقابلم چشمانم دور شو.هیچ جایزه ای هم به تو نمی دهم.» شمر هراسناک از خشم یزید به بیرون گریخت و دریافت که دنیا و آخرت را با هم باخته است. خسارتی بیش از این کسی تا کنون نکرده بود!(فخری منتخب طریحی، ص471). پیش از دستگیری شمر، سپاهیان مختار خانه اش را در حالی که خانواده وی در آن بوده اند آتش زدند(فخری منتخب طریحی، ص248). سپاهیان مختار شمر فراری را در بیابان ها و یا منطقه کتانیه/کلتانیه در ساحل فرات پس از آنکه از سپاهیان مصعب بن زبیر درخواست یاری نموده بود یافتند و پس از نبردی سنگین کشته و سرش بریده شد. به دستور مختار که از دیدن سر ناپاکش مسرور شده و به سجده افتاد، بدن شمر ابتدا پامال اسبان شد. سپس سرش را بریدند و بدنش را در زیتون جوش انداختند و در نهایت آن را جلوی سگان پرتاب کردند(امالی طوسی، ص244؛ حاشیه لهوف،ص149به نقل از الکامل فی التاریخ،ج4 و میزان الاعتدال، ج1و لسان المیزان، ج3 و الاعلام، ج3 و جمهره انساب العرب). سر ناپاکش تا مدتها در مقابل مسجد کوفه آویخته بود و کوکان آن را هدف پرتاب سنگ های خویش کرده بودند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج3، ص236-237؛ تجارب الامم، ج2، ص148-149؛ بحارالانوار، ج45، ص373-374). مختار شمر بن ذی الجوشن ضبابی رکه از جمله قاتلان و دشمنان سید الشهدا ارواحنا فداه بوده دستگیر کرد، کشت و سرش را برید. او غیر از شمر بن ذی الجوشن عامری است که سرنوشتش را خواندیم (ر.ک: الارشاد، ج2، ص11-112؛ و 119؛ لهوف، ص177 و 189 و 210؛اعلام الوری، ج1، ص458 و ص 463 و 469-470 و 473؛ بحارالانوار، ج45، ص56-57؛ فخری منتخب طریحی، ص379- 380 و 466). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::... (کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.) اللهم عجل لولیک الفرج |
|
سیدالشهدا ارواحنا فداه هنگامی که به منطقه کربلا رسیدند رو به زهیر بن قین نموده و فرمودند:
بدان ای زهیر اینجا محل شهادت من است. زحر بن قیس سرم را بدون تنم به امید عطایا برای یزید می برد اما پشیزی به او نمی دهد. 42- راشد بن ایاس در نبرد خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه با سپاه ابن زیاد ابراهيم اشتر به راشد بن اياس كه با چهار هزار سوار آمده بود برخورد كرد. ابراهیم به ياران خود گفت: «مبادا كثرت لشكر دشمن شما را بترساند؛زيرا چه بسا گروه قليلى كه گروه كثيرى را مغلوب خواهد كرد. خدا با افراد صبور خواهد بود.» دو طرف نبرد شديدى كردند. وقتی كه چشم خزيمه ابن نصر عبسى به راشد افتاد به او حمله كرد و با نيزه وى را كشت. سپس فرياد زد: «به خداى كعبه قسم كه من راشد را كشتم.» پس از اين جريان آن گروه منهزم شدند و شكست خوردند و نظير شتر مرغ رو به فرار، نهادند و لشكر مختار نظير ابرى سياه بر سر آنان مسلط گرديد(تجارب الامم، ج2، ص132-133؛ بحارالانوار، ج45، ص 369). 43- رشید او قاتل هانی بن عروه و همراه ابن زیاد بود. در نبرد فوق عبدالرحمن بن حصین قسم خورد که خدا مرا بکشد اگر او را نکشم سپس آنقدر به سمت او تیراندازی کرد تا کشته شد(مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص57). 44- ربیعه بن مخارق وی نیز به دست یاران ابراهیم اشتر در نبرد فوق کشته شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی،ج2، ص234). 45- رجاء بن منقذ او یکی دیگر از آن ده زنازاده ای است که درخواست عمرسعد را اجابت گفته و بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه تاختند. مختار با همان کرد که با نه تن پیشین(لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص 374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90). 46- رحیل بن خیثمه جعفی در حمله وحشیانه آخرین به پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه، کمان و حله های ایشان را رحیل بن خیثمه جعفی، هانی بن شبیب حضرمی و جریر بن مسعود حضرمی برداشتند. مختار آنان را پس از دستگیری سوزاند( المناقب، ج4، ص111). 47- زحر بن قیس سیدالشهدا ارواحنا فداه هنگامی که به منطقه کربلا رسیدند رو به زهیر بن قین نموده و فرمودند: بدان ای زهیر اینجا محل شهادت من است. زحر بن قیس سرم را بدون تنم به امید عطایا برای یزید می برد اما پشیزی به او نمی دهد. پس از عاشورا دقیقا آنچه سیدالشهدا ارواحنا فداه درباره زحر پیشگویی فرموده بودند اتفاق افتاد (دلائل الامامه، ص182؛ وقعه الطف، ص267؛ الارشاد شیخ مفید، ج2، ص118؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص56؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص211؛ تذکره الخواص، ص260-261). 48- زرعه بن ابان بن دارم/ابانی/دارمی و یا عبدالرحمن ازدی ظاهرا او غیر از ابن/دارمی است که در ابتدای متن درباره اش سخن گفتیم. آن زمان که نامه ابن زیاد درباره بستن آب بر سیدالشهدا ارواحنا فداه، یاران و خاندانشان به عمرسعد رسید او عمرو بن حجاج را با پانصد سواره مأمور انجام این امر نمود. در این حیص و بیص زرعه بن ابان دارم بانگ زد که میان او و آب فاصله بیندازید. سپس تیری به سمت آن حضرت رها کرد که به گلوی مبارکشان اصابت نمود. حضرت او را نفرین نمودند که با عطش بمیرد و هرگز خداوند او را نیامرزد. شدت جراحت به حدی بود که وقتی آب به دست ایشان دادند نتوانستند آن را بنوشند. گفته شده سیدالشهدا ارواحنا فداه دستانشان را پر از خون کرده، به آسمان پاشیدند و فرمودند: بارخدایا، از آنچه با فرزند پیامبرت کردند به تو شکایت می کنم(ارشاد شیخ مفید، ج2، ص109؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص212-213؛ حاشیه وقعه الطف، ص251 ). ابانی از آن پس از آتش درون و سرمای پشت فریاد می زد.رو به رویش را بادزن و برف می گذاشتند و پشت سرش اجاق و بخاری! هر چه می نوشید سیراب نمی شد. آنقدر معده اش را پر از مایعات کردند تا شکمش هانند شکم گاو ترکید(مثیر الاحزان، ص70-71؛ المناقب، ج4، ص56؛ احقاق الحق، ج11، ص515 و 530؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص211و213و 522؛ الثاقب فی المناقب، ص341؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص91). این ماجرا را گاه به عبدالرحمن ازدی نیز نسبت داده اند(رک: مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص91-92؛ بحارالانوار، ج45، ص311). 49- زیاد/رقاد/قراد بن مالک او از جمله غارتگران حرم در عصر عاشوراست. هنگامى كه زیاد/رقاد بن مالك، عمرو بن خالد، عبد الرحمن بجلى و عبد اللَّه بن قيس خولانى را نزد مختار آوردند مختار به آنان گفت:«اى قاتلان مردان نيكوكار آيا نمىبينيد كه خدا از شما بيزار است؟ همان ورس هاى(گیاهی مانند زعفران) يمنى كه از خيمههاى حسين علیه السلام غارت كرديد شما را دچار چنين روزى نموده است.» سپس دستور داد تا ايشان را به سوى بازار خارج كردند و به قتل رساندند (مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص219؛ بحارالانوار، ج45؛ 376-377؛ حاشیه وقعه الطف، ص256؛ مقتل الحسین علیه السلام، لوط بن یحیی، ص 372-373؛ امالی شیخ طوسی، ص244). 50- زید بن رقاد/ زید بن ورقاء/ یزید بن رقاد جنبی وی از جمله افرادی بود که در شهادت ابی الفضل العباس علیه افضل صلوات الله نقش داشت؛ علاوه بر آن تیری را به سمت عبدالله بن مسلم بن عقیل رها کرد. عبدالله نوجوان دستش را جلوی صورتش گرفته بود. تیر دست کوچک او را به پیشانی اش چسباند به نحوی که حتی پس از شهادت هم نتوانستند آن را جدا کنند. او زید را نفرین کرد. زید نیز با تیر دوم به شهادت رساند. مختار ابتدا او را در خانه اش تیر و سنگباران کردند. نیمه جان بود که او را سوزاندند (حاشیه وقعه الطف، ص248 و 239؛مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص236؛ بحارالانوار، ج45، ص40 و 375؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص379). 51- سالم بن خیثمه/خثیمه جعفی او یکی دیگر از آن ده زنازاده بود که پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه بر پیکر ایشان تاختند. مختار با او همان کرد که با نه تن دیگر(مثیر الاحزان،ص79؛ لهوف، ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ بحارالانوار،ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4،ص90). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
خولی دو زن داشت یکی ثعلبي و دیگری اسدی. ابتدا به نزد زن اسدیاش رفت. او از خولی پرسید:«این چیست؟»
خولی گفت:«سر حسین بن علی(علیهما السلام) است. با آن ثروت دنیا را به دست میآورم.» همسرش گفت:«مهیا باش که فردا (قیامت) دشمنت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است. از این به بعد دیگر نه تو شوهر منی و نه من همسر تو.»
وی در روز عاشورا تیری به سمت سیدالشهدا ارواحنا فداه پرتاب کرده بود. گفته شده این تیر به شلوار حضرت اصابت کرده و ضرری به ایشان نرسانده بود. علاوه بر آن ابن طفیل یکی از آن افرادی است که لباسهای حضرت ابی الفضل العباس علیه افضل صلوات الله را به یغما برده بود. مختار رییس پلیس خود عبدالله بن کامل را برای دستگیر کردن او مأمور ساخت. پس از دستگیری ابتدا او را عریان ساختند و سپس آنقدر او را تیرباران کردند که مرد. وقتی او اعتراض میکرد که تیر من تنها به شلوار امام علیه السلام اصابت کرد و لطمهای به ایشان وارد نساخت، پاسخ میشنید که ما هم تیر میاندازیم انشاءالله چیزی نمیشود( لهوف، ص182؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص220؛ بحارالانوار، ج45، ص375؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص377-378؛ مدینه المعاجز، ج4، ص91).
مختار او را نیز همانند نه تن دیگر ابتدا دستها و پاهایش را به زمین کوبید و پسپس آنقدر با اسبان بر ایشان تاختند تا هلاک شدند (لهوف،ص182-183؛ فخری منتخب طریحی، ص456؛ مثیر الاحزان، ص79؛ بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90).
او پیش از نبرد به سیدالشهدا ارواحنا فداه طعنه و کنایه میزد. سیدالشهدا ارواحنا فداه از خداوند خواستند به جهنم بفرستد. پس از آن، او همراهانش قصد داشتند از باریکه آبی که در برابرشان بود رد شوند در همین حین ناگهان او با نشیمنگاه از اسب به زمین افتاد و پایین تنهاش تکه تکه شد. همراهان هراسناک صحنه ماجرا ترک کرده و گفتند این قضیه را برای کسی نقل نمیکنیم(ملحقات احقاق الحق، ج27، ص213).
گفت:«بر مصیبتهای شما اهل بیت میگریم!» حضرت زینب سلام الله علیها فرمود: خداوند دستها و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش آخرت تو را به آتش دنیا بسوزاند(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع...، ص154). پس از آنکه سر مطهر سید الشهدا ارواحنا فداه به دست ابن زیاد رسید آن را به خولی سپرد تا به منزل ببرد. او نیز اطاعت کرد. بنا بر نقلی او سر را از عمر سعد گرفت تا به ابن زیاد برساند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص101) خولی دو زن داشت یکی ثعلبی/تغلبی و دیگری مضری/اسدی. ابتدا به نزد زن مضری/اسدیاش رفت. او از خولی پرسید:«این چیست؟» خولی گفت:«سر حسین بن علی(علیهما السلام) است. با آن ثروت دنیا را به دست میآورم.» همسرش گفت:«مهیا باش که فردا (قیامت) دشمنت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است. از این به بعد دیگر نه تو شوهر منی و نه من همسر تو.» سپس با میلهای آهنین بر سرش کوبید و رفت. خولی سر مطهر را برداشت و به نزد زن دومش رفت. زن پرسید:«این سر کیست؟» گفت:«سر یک شورشی(!) که بر ابن زیاد زیاد خروج کرده است.» هرچه زن از نام او پرسید خولی از پاسخ دادن طفره رفت.سپس سر مطهر را در درون طشتی بر روی خاک گذاشت. شب هنگام زن که نامش را در منابع نوار(حاشیه وقعه الطف، ص258) ، عیوف(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص219-220) و نیز نورانیه (مدینه المعاجز، ج4، ص90-91)بنت مالک بن عقرب گفتهاند از خواب بیدار شد و دید که از آن سر تا وسط آسمان نور متصلی به بالا رفته است. به نزدیک آن که رفت شنید آن سر تا به صبح قرآن تلاوت میکند و آخرین آیهاش این بود: و سیعلم الذین ظلموا... در اطراف آن سر مبارک همهمهای به گوشش رسید که فهمید تسبیح ملائکه است. پریشان و متحیر به سراغ شوهرش رفت و ماجرا تعریف کرد.سپس از او پرسید:«راستش را بگو. این سر کیست؟» خولی دوباره جواب قبل را تکرا کرد و گفت:«سر یک شورشی که بر ابن زیاد خروج کرده است. قرار گذاشتهایم آن را به نزد یزید ببرم و به ازایش مال فراوان بگیرم.» زن به اصرار از نامش پرسید. خولی هم به ناچار حقیقت را گفت. زن تا نام مبارک سیدالشهدا ارواحنا فداه را شنید فریادی زد و بیهوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد بر شوهرش بانگ زد:«ای بدترین مجوس، حضرت محمد صلی الله علیه و آله را درباره خاندانش آزردی. آیا از خداوند آسمان و زمین نترسیدی؟ آیا با سر مبارک پسر بهترین زنان عالم سلام الله عليها به دنبال جایزهای؟» زن سپس گریان از اتاق بیرون رفت. سر را از درون طشت برداشت و آن را در آغوش گرفت و بوسید. مدام آن را میبوسید و میگریست و میگفت:«خداوند قاتلت را لعنت کند. جدت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله را دشمن خویش ساخته است.» نیمههای شب خواب او را در ربود. در خواب دید خانهاش شکافت و نور سراسر آن را گرفت. ابری سفید به درون خانه آمد و دو بانو از آن خارج شدند.زن نامشان را پرسید. یکی از آن دو بانو فرمود: من خدیجه بنت خویلدم و این دخترم فاطمه الزهرا سلام الله علیها.ما هر دو از تو متشکریم. خداوند به تو جزای خیر بدهد. تو در مقام قدس بهشت همنشین ما هستی. زن از خواب پرید و سر مطهر را همچنان در آغوشش یافت(ر.ک:مدینه المعاجز، ج4، ص124-126؛ مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته و ...، ص168-169؛ مثیر الاحزان،ص85؛ حاشیه وقعه الطف، ص 258؛ بحارالانوار، ج45، ص125؛ ). صبح هنگام شوهرش برای گرفتن سر مبارک آمد. هرچه اصرار کرد زن سر مطهر به او نداد و تنها گفت:«مرا طلاق بده که از این پس با تو در زیر یک سقف نخواهم ماند.» بنا بر برخی روایات، خولی هرچه کرد نتوانست سر مطهر را از زنش بگیرد و در نهایت دستش را به خون همسرش آلوده ساخت و او را به شهادت رساند(مدینه المعاجز، ج4، ص126 ). گاه در منابع گزارشهایی یافت میشود در این باره که مشابه ماجرای فوق در صومعه راهبی اتفاق افتاده است. هر دو گزارش با هم قابل جمع هستند و مانعی برای جمع وجود ندارد.گفته شده در مسیر شام خولی و همراهانش در کنار صومعهای اتراق کردند. شب که فرا رسید راهب همهمه تسبیح و تقدیس به گوشش میرسید و نورهایی که از زمین به آسمان میرفت چشمانش را خیره ساخته بود. ملائک را میدید که صف به صف نزد آن سر مبارک میآیند و عرضه میدارند: السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یا اباعبدالله راهب از دیدن این صحنهها به جزع میافتد. صبحگاه به نزد آن رفته و از هویت صاحب سر مطهر میپرسد. خولی میگوید:«حسین بن علی بن ابیطالب که مادرش فاطمه زهرا و جدش محمد مصطفی (علیهم السلام) بود.» راهب گفت:«وای برشما که اطاعتش نکردید. راست گفته بودند که هرگاه او کشته شود آسمان خون خواهد بارید. این حالت تنها درصورتی اتفاق میافتد که پیامبر یا وصی پیامبری کشته شود. قدری این سر مطهر را به نزد من بگذارید. آن را به شما بازخواهم گرداند.» خولی گفت:«این بسته را تنها نزد یزید باز خواهم کرد تا جایزه را بگیرم.» راهب گفت:«جایزهات چقدر است؟» گفت:«ده هزار درهم.» راهب ده هزار درهم به خولی داد و سر مطهر را گرفت. راهب میگریست و سر را میبوسید و میگفت:«یا اباعبدالله چقدر است سخت است برایم که در راه تو شهید و قربانی نشدم....ولی آن هنگام که به محضر جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدی برای من شاهد باش که شهادت دادم: خدایی جز خدای واحد متعال نیست، محمد صلی الله علیه و آله رسول اوست و علی علیه السلام ولی خدا.»سپس سر مطهر را به ایشان بازگرداند. آنان که دراهم را میان خویش قسمت کرده بودند به ناگاه دیدند سکهها به سفال بدل گشته و بر روی آن نوشته شده : و سیعلم الذین ظلموا.... خولی به همراهان گفت:«این ماجرا را از دیگران مخفی بدارید مباد که مایه طعن و تمسخر ما شود.»(مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته ....،ص189-192) مختار او را در حالی که با زنبیلی از حصیر خرما به سر در مستراح خانهاش پنهان شده بود یافت و کشت. سپس بدنش را سوزاندند. در بسیاری از منابع گفته شده همسرش زیرکانه مخفیگاه او را به یاران مختار نشان میدهد (بحارالانوار، ج45، ص374؛ حاشیه وقعه الطف، ص 253؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص219-220؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90-91؛ تجارب الامم، ج2، ص151؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی، ص374). با توجه به ماجرای کشته شدن همسر دوم خولی به دست او، بعید نیست که این همسر اولش باشد. مختار پیش از کشتن او شرح جنایاتش را عاشورا میپرسد. خولی هم به تفصیل ماجرای عصر عاشورا تعریف میکند. مختار قسم میخورد که دعای حضرت زینب سلام الله علیها را اجابت نماید؛ از این رو ابتدا دستها و پاهایش را قطع میکند و سپس او را در آتش میسوزاند (مقتل الحسین علیه السلام و مصرع...، ص154) سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
نقل شده حصین بیدرنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمیدید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر مینوشید باز فریاد میزد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید.
به محض آنکه سیدالشهدا ارواحنا فداه تیر را از گلو بیرون آوردند، خون به بیرون فواره زد. حضرت دو دست مبارکشان را از خون گلو پر کرده و خونها را به سمت آسمان پاشیدند.سپس دست به دعا برداشته و فرمودند: خدایا از تعداشان بکاه و پشت سر هم ایشان را بکش و هیچیک از ایشان را بر زمین باقی مگذار. و باز نفرین نمودند. نقل شده حصین بیدرنگ دچار چنان عطشی شد که از شدت تشنگی چشمانش نمیدید. تشنگی او هیچگاه پایان نیافت. هر چه آب و شیر مینوشید باز فریاد میزد :«به من آب بدهید. از تشنگی مردم.» او آنقدر نوشید تا شکمش همانند شکم گاو ترکید(ملحقات احقاق الحق،ج27،ص204؛ حاشیه وقعه الطف، ص251؛ موسوعه الکلمات الامام الحسین علیه السلام،ص502 به نقال از الکامل فی التاریخ ، با این تفاوت که تیر انداز را دارمی معرفی کرده است).
پروردگارا! تو حال مرا مىبينى كه از دست اين مردم معصيتكار چه ميكشم! بار خدايا! اينان را نابود كن. اينان را هلاك نما. احدى از ايشان را بر روى زمين مگذار و هرگز آنان را مورد آمرزش قرار مده! سپس نظير شيرى خشمناك بر آن گروه سفاك حمله كرد. احدى از آن ستمكيشان نزد آن ثانى حيدر كرار نزديك نمىشد مگر اينكه او را با شمشير پاره ميكرد و به دوزخ ميفرستاد. تير دشمنان از هر طرف به سر آن حضرت فرو ميريخت و آن بزرگوار آنها را به وسيله گلو و سينه مبارك خود دور ميكرد و ميفرمود: اى امت نابكار بعد از حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله چقدر با عترت او بد رفتارى كرديد!؟ آيا نه چنين است كه بعد از كشتن من هرگز از كشتن بندهاى از بندگان خدا باكى نخواهيد داشت، بلكه پس از كشتن من، آدم كشی براى شما سهل خواهد شد. به خدا قسم من اميدوارم كه پروردگارم مرا به وسيله شهادت گرامى بدارد و انتقام مرا از شما از طريقى كه ندانيد بگيرد. حصين ابن مالك سكونى فرياد زد و گفت: «يا بن فاطمه، خدا چگونه انتقام تو را از ما خواهد گرفت؟» سیدالشهدا ارواحنا فداه فرمود: شر خودتان را دامنگير شما ميكند و خون شما را مىريزد. سپس عذاب دردناك را بر شما مسلط مينمايد(بحارالانوار،ج45،ص52). هر چند در منابع صحبتی از سرنوشت این جنایتکار نیامده لیکن میتوان بر اساس آنچه تا کنون دیدیم حدس بزنیم چه شده و چه فرجامی یافته است.
در نبردهای خونخواهی سیدالشهدا ارواحنا فداه، پس از لشكر شراحيل بن ذى الكلاع است كه با چهار هزار نفر از طرف عبيد اللَّه ابن زياد آمده بودند حصين بن نمير با تعداد چهار هزار نفرو بعد از آن صلت بن ناجيه غلابى با چهار هزار نفر و به رقه آمدند. لشكر سليمان بن صردحركت كردند تا بر لشكر شام مشرف گرديدند. مسيب به ياران خود گفت: «به لشکر شام حمله كنيد.» وقتى لشكر عراق حمله كردند لشكر شام شكست خورد و گروه فراوانى از آنان كشته شدند. لشكر عراق غنيمت بزرگى از آنان به دست آورد. سپس مسيب به آنان دستور مراجعت داد و آنان نزد سليمان برگشتند. موقعى كه اين خبر به ابن زياد رسيد حصين بن نمير را به سوى لشكر عراق اعزام نمود و به قدرى لشكر به دنبال او فرستاد كه تعداد آنان به بيست هزار نفر رسيد. ولى تعداد لشكر عراق در آن روز فقط سه هزار و صد نفر بود. سپس دو لشكر آماده كارزار شدند. عبد اللَّه بن ضحاك بن قيس فهرى بر ميمنه و مخارق بن ربيعه غنوى بر ميسره و حصين بن نمير سكونى در قلب لشكر شام برقرار شدند. مسيب نجيه فرازى بر ميمنه و عبد اللَّه بن سعد بن نفيل ازدى بر ميسره و رفاعة بن شداد بجلى بر جناح و سليمان بن صرد خزاعى بر قلب لشكر عراق مستقر گرديدند و دو لشكر متوقف شدند. پس از اين جريان اهل شام فرياد زدند: «شما بايد مطيع عبد الملك مروان شويد.» اهل عراق فرياد زدند: «شما بايد عبيد اللَّه بن زياد را به ما تسليم نمایيد و مردم بايد از اطاعت ابن مروان و آل زبير خارج شوند و امر خلافت به اهل بيت پيغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تسليم گردد.» دو لشكر پيشنهاد يك ديگر را نپذيرفتند و به هم حمله كردند. سليمان اهل عراق را براى قتال وادار ميكرد و آنان را به كرامت خدا بشارت ميداد.سپس نيام شمشير خود را شكست و متوجه اهل شام گرديد و .... در این نبرد حصین بن نمیر به دست شریک بن خریم تغلبی کشته شد. با کشته شدن او سپاه شام دچار بحران شد. سر بریده او را ابتدا به نزد مختار و سپس امام سجاد علیه السلام ارسال کردند (امالی شیخ طوسی، ص241-242؛ بحارالانوار، ج45،ص381-382؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص232 و 234؛ تجارب الامم، ص 163-164).
مختار به عمر سعد بنا به درخواست عبدالله بن جعد(فخری منتخب طریحی، ج2،ص324) تا وقتی که در کوفه بماند امان داده بود. بنا بر روایتی از امام محمد باقر علیه السلام متن امان نامه مختار به نحوی بوده که عمر سعد هرنوع حرکتی(حتی در حد یک دستشویی رفتن) نقض میشده است(بحارالانوار،ج45،ص378). شخصى نزد عمر سعد آمد و گفت: «من شنيدم مختار قسم ميخورد كه مردى را خواهد كشت.گمان ميكنم كه تو باشى.» عمر بن سعد از كوفه خارج و وارد حمام شد (موضعى بود خارج از كوفه) به عمر گفته شد: «گمان ميكنى اينجا از نظر مختار مخفى خواهد بود؟» به همین سبب عمر شبانه وارد خانه خود گرديد. راوى ميگويد وقتى صبح شد من نزد مختار رفتم. هشيم بن اسود هم آمد و نشست. پس از او حفص كه پسر عمر سعد بود آمد و به مختار گفت: «پدرم ميگويد:پس آن عهد و پيمانى كه بين من و تو بود چه شد؟» مختار به وى گفت:«بنشين.» سپس مختار ابو عمره را خواست. ناگاه ديدند مردى كوتاه قامت كه غرق سلاح بود آمد. مختار در گوش ابوعمره سخنى گفت و دو مرد ديگر را خواست و به آنان گفت: «با ابو عمره برويد.» ابوعمره و بقیه رفتند. به خدا قسم من گمان نميكردم ابو عمره به خانه عمر بن سعد رسيده باشد كه ناگاه ديدم وى با سر بريده ابن سعد مراجعت نمود. مختار به حفص كه پسر عمر بود گفت: «اين سر را ميشناسى؟» حفص گفت:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.» مختار به ابو عمره گفت: «حفص را به پدرش ملحق كن.» وقتى حفص كشته شد مختار گفت: «عمر در عوض امام حسين علیه السلام و حفص در عوض على بن الحسين علیهما السلام.ولى نه اينكه خون اينان با خون حسين و على بن الحسين علیهم السلام برابرى كند(امالی شیخ طوسی،ص243؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص222؛تجارب الامم،ج2،ص151-153؛ حاشیه وقعه الطف، ص253؛ بحارالانوار، ج45، ص378).» بنا بر برخی نقلهای دیگر یکی از حاضران این جمله را گفته که با اعتراض جدی مختار مواجه میشود که اگر سه چهارم مردم زمین در ازای یک بند انگشت امام حسین علیه السلام کشته شوند کم است(فخری منتخب طریحی، ج2،ص325؛ بحارالانوار، ج45، صص379). مختار پس از ارسال سرهای آن دو به نزد محمد بن حنفیه، پیکر و خانههای آنان را سوزاند(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص223) سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
در طول مدتی كه ما حركت ميكرديم ديدم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله كه آن ملك برایم توصيف كرده بود بر فراز صندلى بلند پايهاى كه ميدرخشيد و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پيرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جويا شدم: «اينان كيانند؟» گفت: «ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام هستند.»
این ده هزار درهم را بگیر و سر مطهر سیدالشهدا علیه السلام را پیشاپیش ما قرار بده. ما را هم در پشت مردم بر شتران سوار کن؛ شاید تماشای سر مقدس توجه مردم را از ما بگرداند. حاجب درهمها را گرفت و چنین کرد. فردا که سراغ پولها رفت در نهایت ناباوری دید که همگی به سنگ سیاه بدل گشتهاند و در یک روی آنان این آیه نوشته شده است: وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُون (سوره ابراهیم(14)، آیه 42). و مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است. و بر روی دیگرش این آیه: وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (سوره شعراء(26)، آیه 227). و ستمكاران به زودى خواهند دانست كه به چه مكانى باز مىگردند.
رزق و روزى من بدين لحاظ فراوان شد و نام من در ميان آنان شيوع پيدا كرد، تا اينكه امام حسين علیه السلام با لشكر خود آمد. ما به سوى كربلا حركت نموديم و در كنار علقمه خيمه زديم. قتال در بين آنان شروع شد. آب را بروى امام حسين علیه السلام بستند و آن حضرت را با ياران و فرزندانش شهيد نمودند. مدت توقف و حركت ما نوزده روز بود. من در حالى كه ثروتمند شده بودم در حالی که اسيران با ما بودند به سوى منزل خود مراجعت كردم. وقتى اسيران به ابن زياد عرضه شدند او دستور داد تا آنان را براى يزيد به جانب شام بفرستند. چند صباحى بيش نگذشت كه من در منزل خود بودم. يك شب در ميان رختخواب خود خوابيده بودم. ناگاه در عالم خواب ديدم كه گويا قيامت بر پا شده و مردم نظير ملخهایی كه راهنماى خود را از دست داده روى زمين موج ميزدند و زبان عموم آنان از شدت تشنگى روى سينههاشان قرار گرفته است. من اين طور مىپنداشتم كه تشنگى هيچ كدام از ايشان از من شديدتر نیست؛ زيرا گوش و چشم من از شدت تشنگى از كار افتاده بودند. اضافه بر آن تشنگى، مغز من از حرارت آفتاب ميجوشيد.زمين نيز مانند قيرى جوشان شده بود كه آتش زير آن روشن كرده باشند. من اين طور خيال ميكردم كه مچ پاهايم كنده شده است. به خداى بزرگ قسم اگر من مخيّر ميشدم بين تشنگى و بريدن گوشت خويشتن كه خون از آن جارى شود و من آن خون را به جاى آب بياشامم آشاميدن خون خود را از آن تشنگى كه داشتم بهتر ميدانستم. در آن حينى كه ما دچار عذاب دردناك و بلای عمومى بوديم ناگاه مردى را ديدم كه نور صورتش صحراى محشر را فرا گرفته بود و عالم وجود براى مسرورى او مسرور بود. وى سوار اسبى بود و پيرمردى به نظر ميآمد. هزارها پيامبر، وصى، صدّيق، شهيد و افراد نيكوكار در اطرافش گرد آمده بودند. او نظير باد يا گردش فلك عبور نمود. ساعتى گذشت كه ديدم سوارى كه بر اسب پيشانى سفيد سوار بود و صورتى نظير ماه داشت آمد.هزارها نفر زير فرمان او بودند كه اگر او دستورى ميداد آنان اجرا ميكردند و آن چنان فدایی بودند که اگر آنان را زجر ميداد ميپذيرفتند. بدنها از التفات او مىلرزيدند و گردنها از خطر او دچار رعشه ميشدند. من بر شخص اول تأسف خوردم كه چرا راجع به خوف خود از او سؤال نكردم. ناگاه ديدم او بر سر ركاب خود برخاست و به اصحاب خود اشاره كرد.شنيدم که ميگفت: «وى را بگيريد.» يك وقت ديدم يكى از آنان با قهر بازوى مرا با آهنى كه از آتش خارج شده بود گرفت و مرا نزد آن بزرگوار برد. در شرایطی بودم که خيال ميكردم شانه راستم كنده شد. من از وى تقاضاى تخفيف عذاب نمودم، ولى او مرا عذاب سنگينترى ميداد. به وى گفتم: «تو را به حق آن كسى قسم ميدهم كه تو را بر من مأمور كرده است تو كيستى؟» گفت: «من يكى از ملائكه خداى جبار هستم.» گفتم: «اين شخص كيست؟» گفت: «على بن ابى طالب علیه السلام» گفتم: «آن شخص اول كه بود؟» گفت: «حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله.» گفتم: «و آن افرادى كه در اطرافش بودند؟» گفت: «پيامبران، صدّيقين، شهيدان، نيكوكاران و مؤمنان.» گفتم: «من چه عملى انجام دادهام كه او تو را بر من مأمور كرده است؟» گفت: «اختيار در دست اوست. وضعیت تو نظير وضعیت اين گروه است.» وقتى به دقت نظر كردم ديدم آن گروه عبارت بودند از: عمر سعد كه امير لشكر بود و گروه ديگرى كه من آنان را نمىشناختم. ناگاه ديدم زنجيری آهنين به گردن او بود و آتش از چشم و گوش او خارج ميشد. يقين كردم كه هلاك خواهم شد. بقیه افراد آن گروه نيز دچار غل و زنجير بودند. بعضى از ايشان گرفتار قيد بودند. بازوى برخى را نظير من به قهر و زور گرفته بودند. در طول مدتی كه ما حركت ميكرديم ديدم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله كه آن ملك برایم توصيف كرده بود بر فراز صندلى بلند پايهاى كه ميدرخشيد و به گمانم از لؤلؤ بود نشسته بود.دو پيرمرد موجه و آبرومند طرف راست آن حضرت بودند. من از آن ملك جويا شدم: «اينان كيانند؟» گفت: «ايشان حضرت نوح و ابراهيم عليهما السلام هستند.» ناگهان شنيدم پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: «يا على چه كردى؟» على علیه السلام فرمود:«احدى از كشندگان حسين را واگذار ننمودم مگر اينكه او را آوردهام.» من حمد خداى را به جاى آوردم كه از قاتلان امام حسين علیه السلام نبودم و عقلم به سوى من بازگشت نمود.باز به ناگاه شنيدم که پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «كشندگان حسين را جلو بياوريد.» وقتى آنان را نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله از ايشان استنطاق و بازجویی ميكرد و گريان ميشد. همه افرادى كه در محشر بودند با گريه آن حضرت گريان ميشدند؛زيرا حضرت رسول صلی الله علیه و آله از مردى پرسید: «تو در كربلا با فرزندم حسين چه عملى انجام دادى؟» او گفت: «يا رسول اللَّه من آب را به روى حسين بستم.» ديگرى ميگفت:«من حسين را كشتم.» سومی ميگفت: «من سينه حسين را با سم اسبم پايمال نمودم.»و چهارمی ميگفت: «من فرزند بيمار حسين را ميزدم.» ناگاه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرياد زد و فرمود: وا ولداه! وا قلة ناصراه! وا حسيناه! وا علياه! اى اهل بيت من! آيا جا داشت بعد از من با شما اين چنين رفتار كنند!؟ اى پدرم حضرت آدم و اى برادرم نوح نگاه كنيد بعد از من با ذريهام چگونه رفتار كردهاند! آنان همه به قدرى گريه كردند كه اهل محشر مضطرب شدند. سپس به دستور پيغمبر اعظم صلی الله علیه و آله شعله آتش هر كدام را پس از ديگرى ربود. تا اینکه ديدم مردى را آوردند. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از او نيز استنطاق كرد. وى گفت:«من عملى عليه حسين علیه السلام انجام ندادهام.» رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: «آيا تو نجار نبودى!؟» گفت: «اى آقاى من راست گفتى؛ ولى من فقط ستون خيمه حصين ابن نمير را كه به وسيله باد شديدى شكسته بود تعمیر كردم.» پيغمبر اعظم صلّى اللَّه عليه و آله پس از اينكه گريان شد فرمود: «تو عليه حسين من سياهى لشكر بودى. او را به دوزخ ببريد.» سپس ملائکه فرياد زدند و گفتند: «فرمانفرمایى جز براى خدا و رسول و وصى او نخواهد بود.» آهنگر ميگويد: من به هلاكت خويش يقين پيدا كردم. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داد تا مرا به حضور آن حضرت بردند. آن بزرگوار پس از پرسشهایى كه كرد و من جواب گفتم دستور داد تا مرا به دوزخ ببرند. هنوز مرا به سوى جهنم نكشيده بودند كه از خواب بيدار شدم و اين جريان را براى هر كسى كه ديدم نقل كردم. پس از آن زبان آهنگر خشك شد و نصف تنش فلج شد؛ هر كسى وى را دوست داشت از او بيزارى جست و او در حال فقر و تنگدستى مرد. خدايش نيامرزد وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (بحارالنوار،ج45،ص319-321؛ فخری منتخب طریحی،ص 190-192؛مدینه المعاجز، ج4،ص95-99).
وی پس از اتمام جنگ نیز با شادی و سرور (ثواب الاعمال،ص259و260) سر مبارک ایشان و سید الشهدا علیه السلام را بر سر نیزه حمل میکرده است (امالی شیخ طوسی،ص 139؛احقاق الحق، ج11،ص531). سرنوشت او تا حدی همانند سرنوشت دارمی است. به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجرای کربلا او را دیده بودند همگی اذعان نمودهاند که او صورتی زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتی شاهدانی که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در کوفه مشاهده کردهاند مانند همین را درباره او گزارش کردهاند (احقاق الحق،ج27،ص399 ). سفیدی چهره حرمله پس از مدتی به سیاهی مشمئز کنندهای بدل میشود.علاوه بر آن، وی تا پایان عمر هرگز خواب خوشی نداشت و هر شب خواب میدید یک یا دو نفر میآیند و او را تا جهنم کشانده و به درون آتش میافکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه مینماید (تذکره الخواص،ص281-282؛احقاق الحق، ج11، ص532و ج27، ص399). امام سجاد علیه السلام پس از شنیدن خبر زنده ماندن او در کوفه وی را به آتش جهنم و آهن گداخته نفرین کردند (المناقب،ج4،ص133). مختار با دیدن او به یاد آنچه بر سر علی اصغر سلام الله علیه آورد و گریست (حکایه المختار،ص55-56). وی بدون اطلاع از این نفرین (حکایه المختار فی اخذ الثار،ص58-60) پس از دستگیری او پس از آنکه او را هدف تیرها قرار داد (حکایه المختار،ص55-56) ابتدا دستانش و سپس پاهایش را قطع نمود. پس از آهن گداختهای را که شدت حرارت سفید شده بود بر پشت گردنش گذاشت تا آن را جدا کرد. در تمام مدت او از شدت درد فریاد میکشید. مختار درنهایت او را در آتش انداخته و سوزاند (امالی شیخ طوسی، ص 238-239؛بحارالانوار،ج45،ص375). پس از آنکه مختار را از دعای امام سجاد علیه السلام آگاه ساختند او از شدت خرسندی دو رکعت نماز شکر به جای آورد (امالی شیخ طوسی، ص239؛ بحارالانوار، ج45،ص375-376). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مىآوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها به ديگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مىشود و از تن ما ميكاهد. اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شايد به ما ارفاقى كند. شب که شيخ همان نان و آب را آورد برادر كوچكتر گفت: «اى شيخ تو محمد صلی الله علیه و آله را ميشناسى؟
28- حارث حمران بن اعین از ابى محمد شيخ اهل كوفه روايت كرد كه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسير شدند و آنها را نزد عبيد اللَّه آوردند. او زندانبان را طلبيد و گفت: «اين دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنگ بگير.» اين دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مىآوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها به ديگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مىشود و از تن ما ميكاهد. اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شايد به ما ارفاقى كند. شب که شيخ همان نان و آب را آورد برادر كوچكتر گفت: «اى شيخ تو محمد صلی الله علیه و آله را ميشناسى؟» گفت: «چگونه نشناسم؟ او پيغمبر منست». گفت: «جعفر بن ابى طالب را ميشناسى؟» گفت: «چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال به او داد كه با فرشتگان هر جا خواهد ميرود». گفت: «على بن ابى طالب را ميشناسى؟» گفت: «چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پيغمبر منست». گفت: «ما از خاندان پيغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالب و در دست تو اسيريم. تو خوراك و آب خوب به ما نميدهى و به ما در زندان سختگيرى ميكنى». آن شيخ به پایشان افتاد و در حالی که پای آنها را میبوسيد ميگفت:«جانم قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى، اين در زندان بر روى شما باز است هر جا که میخواهيد برويد.شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها آورد و راه را براى آنها نمود و گفت: «شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش دهد.» آن دو شب را رفتند تا به در خانه پيرزنى رسيدند. به او گفتند: «ما دو كودك غريب و ناآشنایيم و شب است امشب ما را مهمان كن. صبح ميرويم.» پیرزن گفت:«عزيزانم شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد؟» گفتند:«ما اولاد پيغمبريم و از زندان ابن زياد و از كشته شدن گريختيم.» پيرزن گفت: «عزيزانم، من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبيد اللَّه بن زياد در واقعه كربلا حاضر شده و ميترسم شما را در اینجا ببیند و شما را بكشد.» دو نوجوان گفتند: «ما همين يك شب را در اینجا ميگذرانيم و صبح دنبال کار خود ميرويم.» گفت: «من براى شما شام مىآورم.» پیرزن برای آنان شام آورد. آن دو شام را خوردند و آب نوشيدند و خوابيدند. برادر كوچك به برادر بزرگ گفت:«برادر جان اميدوارم امشب آسوده باشيم. بيا در آغوش هم بخوابيم و همديگر را ببوسيم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند.» سپس در آغوش هم خوابيدند و چون پاسى از شب گذشت داماد فاسق پیرزن آمد و آهسته در زد. پیرزن گفت: كيستى؟ گفت: منم. گفت: «چرا بىوقت آمدى؟» گفت:«واى بر تو پيش از آنكه عقلم بپرد و زهرهام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن.» گفت: «واى بر تو، چرا پریشانى؟» گفت: «دو كودك از لشكرگاه عبيد اللَّه گريختهاند و امير جار زده هر كه سر يكى از آنها را بياورد هزار درهم جايزه دارد و هر كه سر هر دو را بياورد دو هزار درهم جايزه دارد و من رنجها بردهام ولی چيزى به دست نیاوردهام.» پيرزن گفت:«از آن بترس كه در قيامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.» داماد گفت: «واى بر تو، دنيا را بايد به دست آورد.» پیرزن گفت:«دنيا بىآخرت به چه كارت آيد؟» داماد گفت:«تو از آنها طرفدارى ميكنى؟ گويا در اين موضوع اطلاعى دارى بايد تو را نزد امير برم». گفت:«امير از من پيرزن كه در گوشه بيابانم چه ميخواهد؟» گفت:«بايد من جست و جو كنم. در را باز كن تا به داخل بیایم و استراحت كنم و فكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم.» پیرزن در را گشود و به او شام داد. داماد شام خورد و نيمه شب آواز خرخر دو كودك را شنيد و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فرياد كرد و دست به اطراف خانه كشيد تا به نزدیک برادر كوچكتر رسيد. پرسید: كيستی؟ گفت: «من صاحب خانهام. شما كيانيد؟» برادر كوچك برادر بزرگتر را تکان داده و گفت :«برخيز كه از آنچه ميترسيديم بدان گرفتار شديم.» داماد گفت:«شما كيستيد؟» گفتند: «اگر راست بگویيم در امان خواهیم بود؟» گفت: آرى. گفتند: «اى شيخ، امان خدا و رسول صلی الله علیه و آله و در عهده آنان؟» گفت: آرى. گفتند: «محمد بن عبد اللَّه گواه است.» گفت: آرى. گفتند: «خدا بر آنچه گفتي وكيل و گواه است!» گفت: آرى. گفتند: «اى شيخ ما از خاندان پيغمبرت محمديم و از زندان عبيد اللَّه بن زياد از ترس جان گريختيم.» گفت: «از مرگ گريختيد و به مرگ گرفتار شديد. حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت.» برخاست و آنها را بست. آن دو شب را در بند به سر بردند و سپيده دم، غلام سياهى فليح نام را خواست و گفت:«اين دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برم و دو هزار درهم جايزه را بگیرم.» غلام شمشير را برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند يكى از آنها گفت: «اى سياه تو به بلال،مؤذن پيغمبر، میمانى؟» گفت: «آقايم به من دستور داده گردن شما را بزنم شما كيستيد؟» گفتند: «ما از خاندان پيغمبرت محمد صلی الله علیه و آله هستیم. از ترس جان از زندان ابن زياد گريختيم و پیرزن شما ما را مهمان كرد. حال آقايت ميخواهد ما را بكشد. آن سياه پاى آنها را بوسيد و گفت: «روح و جانم به قربان شما، اى عترت مصطفى، به خدا نباید محمد صلی الله علیه و آله را دشمن خویش در قيامت سازم.» شمشير را دور انداخت و خود را به فرات افكند و گريخت. داماد فرياد زد: «نافرمانى مرا كردى؟» گفت: «من بفرمان تو هستم تا وقتی به فرمان خدا باشى و آنگاه که نافرمانى خدا كنى من در دنيا و آخرت از تو بيزارم.» داماد پسرش را خواست و گفت:«من حلال و حرام را براى تو جمع ميكنم. بايد دنيا را به دست آورد. اين دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن و سر آنها را بياور تا نزد عبيد اللَّه برم و دو هزار درهم جايزه بگیرم. پسر داماد شمشير را گرفت و كودكان را جلو انداخت. كمى پيش رفت يكى از آن دو گفت: «اى جوان من از دوزخ بر تو ميترسم.» گفت: «عزيزانم شما كيستيد؟» گفتند: «از عترت پيغمبرت صلی الله علیه و آله. پدرت ميخواهد ما را بكشد.» پسر داماد هم به پاى آنها افتاد و پاهایشان را بوسيد و همان را گفت كه غلام سياه گفته بود. سپس شمشير را دور انداخت و خود را به فرات افكند. پدرش فرياد زد:«مرا نافرمانى كردى؟» گفت: «فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.» داماد گفت: «جز خودم كسى آنها را نمیكشد.» شمشير را برداشت. جلو رفت و در كنار فرات تيغ كشيد؛ وقتی چشم كودكان به تيغ برهنه افتاد گريستند و گفتند: «اى شيخ ما را به بازار ببر و بفروش و مخواه كه روز قيامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.» گفت: «سر شما را براى ابن زياد ميبرم و جايزهاش را میگیرم.» گفتند: «خويشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر نمیگیری؟» گفت: «شما با رسول خدا پيوندى نداريد.» گفتند: «اى شيخ ما را نزد عبيد اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.» گفت: «من بايد با خون شما به او تقرب بجويم.» گفتند: «اى شيخ به كودكى ما ترحم نميكنى؟» گفت: «خدا در دلم رحم نيافريده است!» گفتند: «پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم.» گفت: «اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان میخواهد نماز بخوانيد.» آنها چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشودند و فرياد زدند: يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن. داماد برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد. برادر كوچك در خون برادر غلطيد و گفت:«ميخواهم آغشته به خون برادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات كنم.» گفت: «عيبی ندارد. تو را هم به او مىرسانم.» سپس او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زياد برد. ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خيزرانى به دست داشت. حارث سرها را جلوی او گذاشت. ابن زیاد وقتی چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست. پس از آن گفت: «واى بر تو كجا آنها را جستى؟» گفت: «پيرزنى از خاندان ما، آنها را مهمان كرده بود.» ابن زیاد گفت:«حق مهمانى آنها را منظور نكردى؟» گفت: نه. گفت: «با تو چه گفتند؟» گفت: «تقاضا كردند ما را به بازار ببر و بفروش و بهاى ما را بستان و محمد صلی الله علیه و آله را در قيامت دشمن خود مكن.» ابن زیاد پرسید: «تو در جواب چه گفتى؟» پاسخ داد: «گفتم شما را ميكشم و سرتان را نزد عبيد اللَّه ميبرم و دو هزار درهم جایزه را ميگيرم.» گفت: «ديگر با تو چه گفتند؟» گفتند: «ما را زنده نزد عبيد اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.» پرسید: «تو چه گفتى؟» پاسخ داد: «به آنها گفتم نه؛ من با كشتن شما به او تقرب میجويم.» ابن زیاد گفت: «چرا آنها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جایزه دهم؟» گفت: «دلم تنها به این راه داد كه به خون آنها به تو تقرب جويم.» ابن زیاد گفت: «ديگر با تو چه گفتند؟» پاسخ داد: «گفتند: اي شيخ، خويشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر بگیر.» پرسید: «تو چه گفتى؟» پاسخ داد: «گفتم: شما را با رسول خدا خويشى نيست.» فریاد زد: «واى بر تو، ديگر چه گفتند؟» پاسخ داد: «گفتند: به كودكى ما ترحم كن.» پرسید: «تو به آنها ترحم نكردى؟» گفت: «نه. به آنها گفتم: خدا در دل من ترحم نيافريده است.» گفت: «واى بر تو، ديگر چه گفتند؟» گفتند: «بگذار چند ركعت نماز بخوانيم. گفتم:اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان میخواهد نماز بخوانيد.» گفت: «بعد از نماز خود چه گفتند؟» گفت: «آن دو يتيم عقيل، دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند:يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن.» گفت: «خدا ميان تو و آنها به حق حكم كرد. كيست كه كار اين نابكار را بسازد؟» مردى شامى و نادر نام از جا برخاست و گفت: «من.» ابن زیاد گفت: «او را به همان جا ببر كه اين دو كودك را كشته و گردنش را بزن. خونش را روى خون آنها بريز و زود سرش را بياور.» آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نيزه افراشتند. كودكان با تير و سنگ او را ميزدند و ميگفتند: «اين است كشنده ذريه رسول خدا صلی الله علیه و آله» (امالی شیخ صدوق،ص143-148). به دستور ابن زیاد بدن حارث را تکه تکه کرده و سپس سنگی به شکمش بستندو آن را به داخل آب انداختند. بدن حارث را هرچه به فرات میانداختند آب آن را برمیگرداند و قبول نمیکرد؛ از این رو ابن زیاد دستور داد او را بسوزانند (بحارالانوار،ج45،ص106-107؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص51). بنا بر برخی نقلها سر طفلان را نیز به آب انداختند. به اذن خداوند پیکرهای مطهر ایشان به روی آب آمد و به سرهایشان متصل شد (فخری منتخب طریحی،ج2،ص376؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص117-118). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دستهايش قطع شده و صورتش نظير شب تار بود. وى به پردههاى كعبه آويزان شده بود و ميگفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبهاى، مرا بيامرز؛ گرچه ميدانم مرا نمىآمرزى حتی اگر ساكنان آسمانها و زمين تو و آنچه را كه آفريدهاى براى من شفاعت نمايند؛ زيرا جرم من خيلى بزرگ است».
فرمود: اين و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگى بكش. چنان گرفتار تشنگى شد كه از اسب در افتاد و زير سم ستوران كشته شد (الثاقب فی المناقب،ص341؛امالی شیخ صدوق، ص221؛ الثاقب فی المناقب، ص340-341).
امام به او فرمودند: آیا با آتش جهنم به من طعنه میزنی در حالی که پدرم تقسیم کننده بهشت و جهنم است و پروردگارم غفور و رحیم؟ سپس ایشان از یاران خویش پرسیدند:«آیا این مرد را میشناسید؟» عرضه داشتند: جبیره کلبی. حضرت دست به سوی آسمان برداشته و فرمودند: خدایا او را پیش از آتش جهنم در آتش دنیا بسوزان. به محض آنکه کلام ایشان تمام شد اسب جبیره رم کرد و او را با سر به درون آتش انداخت (مقتل الحسین علیه السلام و مصرع اهل بیته،ص99-100). جبیره در آن آتش سوخت و منادی از آسمان ندا داد :«ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، اجابت سریع بر تو مبارک.» عبدالله بن مسرور میگوید تا این ماجرا را دیدم از میدان نبرد با ایشان بازگشتم (ینابیع الموده، ص410).
سعيد بن مسيب نقل ميكند سیدالشهدا ارواحنا فداه شهيد شد و مردم در سال آينده براى اعمال حج رفتند. من به حضور حضرت على بن الحسين عليهما السلام مشرف شدم و به آن بزرگوار عرضه داشتم: «اى مولاى من! موسم حج نزديك شده. شما چه دستورى به من ميدهید؟»
امام علیه السلام فرمود: «برو و حج به جاى بياور». من رفتم و مشغول اعمال حج شدم. در طول مدتى كه مشغول طواف كعبه بودم ناگاه با مردى مواجه شدم كه دستهايش قطع شده و صورتش نظير شب تار بود. وى به پردههاى كعبه آويزان شده بود و ميگفت:«اى خدایى كه پروردگار كعبهاى، مرا بيامرز؛ گرچه ميدانم مرا نمىآمرزى حتی اگر ساكنان آسمانها و زمين تو و آنچه را كه آفريدهاى براى من شفاعت نمايند؛ زيرا جرم من خيلى بزرگ است». سعيد بن مسيب ميگويد من و دیگر مردم دست از طواف برداشتيم و در اطراف آن مرد اجتماع كرديم و به او گفتيم: «واى بر تو! اگر تو ابليس ميبودى جا نداشت كه از رحمت خدا مأيوس شوى. تو كيستى و گناه تو چيست؟» او گريان شد و گفت: «اى گروه! من خود را با اين گناه و جنايتى كه انجام دادهام بهتر مىشناسم.» ما گفتيم: «گناه خود را براى ما بازگو». گفت: «در آن موقع كه امام حسين علیه السلام از مدينه خارج و متوجه عراق شد من ساربان آن حضرت بودم. وقتى امام حسين علیه السلام براى وضو گرفتن ميرفت شلوار خود را نزد من ميگذاشت. من بند شلوار آن حضرت را ديدم به قدرى ميدرخشيد كه چشمهایم راخيره ميكرد. من اين تمنا را داشتم كه آن بند شلوار از من باشد. تا اينكه وارد كربلا شديم و آن حضرت شهيد شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود. خود را در مكانى پنهان نمودم. وقتى شب فرا رسيد و از مخفيگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب ديدم و جسد كشتگان روى زمين افتاده بود. من به علت آن شقاوت و خباثتى كه داشتم به ياد آن بند شلوار بودم و با خويشتن گفتم: به خدا قسم من به دنبال امام حسين ميروم، شايد آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت كنم. من همچنان به صورت كشتگان نگاه ميكردم تا اينكه با جسد امام حسين عليه السلام مواجه شدم و ديدم به رو بر زمين افتاده است. ولى جسد مقدسش سر ندارد. نور آن حضرت ميدرخشيد و بدنش غرقه به خون بود. بادها به بدن مباركش ميوزيد. با خويشتن گفتم: به خدا قسم اين حسين است. وقتى به شلوار آن حضرت نگاه كردم ديدم همان طور است كه قبلا بود. نزديك آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمايم. ولى ديدم آن حضرت چندين گره به آن زده است. من همچنان تلاش ميكردم تا يك گره از آنها را باز كردم.ناگاه ديدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت كه من نتوانستم دست مقدسش را رد كنم و بند شلوار را برگيرم و به آن دست يابم. نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چيزى به دست آورم و دستهاى امام حسين علیه السلام را به وسيله آن قطع نمايم. لذا شمشير شكستهاى را یافتم و دست راست مقدس آن حضرت را به وسيله آن از بند جدا كردم.سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز كنم ولى ديدم آن حضرت دست چپ خود را دراز كرد و آن را گرفت؛ چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت كنم لذا آن شمشير شكسته را برداشتم و دست مبارك او را بريدم و از آن بند شلوار جدا نمودم. دست خود را دراز كردم كه آن را برگيرم. ناگاه ديدم زمين دچار لرزه شد و آسمان به اهتزاز آمد. ناگاه شور و شين و گريه و صدایى به گوشم خورد كه ميگفت: وا ابناه! وا مقتولاه! وا ذبيحاه! وا حسيناه! وا غريباه! فرزندم تورا در حالی که نشناختند کشتند و مانع آب نوشیدن تو شدند. وقتى من با اين منظره مواجه شدم بىهوش شدم و خود را در ميان كشتگان انداختم. پس از اين جريان سه نفر مرد و يك زن را ديدم كه خلایق در اطراف آنان ايستاده بودند و زمين از صورتهاى مردم و بالهاى ملائكه پر شده بود. ناگاه شنيدم يكى از ايشان ميگفت: اى پسرم، اى حسين، جد، پدر، برادر و مادرت به فداى تو باد. ناگاه ديدم امام حسين علیه السلام در حالى كه سرمبارکشان به بدنشان پيوسته بود نشسته و فرمودند: لبيك يا جداه يا رسول اللَّه، و يا ابتاه يا امير المؤمنين، و يا اماه يا فاطمة الزهراء، و يا اخاه که با سم شهید شدی، بر شما از من سلام. سپس امام حسين عليه السلام گريان شد و فرمود: يا جداه به خدا قسم، بر تو ناگوار است كه حال ما را به اين نحو بنگرى و اين عملى را كه كفار انجام دادند مشاهده نمایى. ناگاه ديدم آنان در اطراف امام حسين نشسته و براى مصيبت آن حضرت گريه ميكردند. حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها ميفرمود: يا ابتاه، يا رسول اللَّه، آيا نمىبينى امت تو با فرزندان من چه کردهاند؟ آيا به من اجازه ميدهى من از خون محاسن حسينم بگيرم و پيشانى خود را به وسيله آن خضاب نمايم؟ و خدا را در حالى ملاقات نمايم كه با خون فرزندم خضاب كرده باشم؟ پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «تو از خون حسين بگير، ما نيز خواهيم گرفت.» من ايشان را ديدم كه از خون محاسن امام حسين عليه السلام ميگرفتند و حضرت زهراى اطهر سلام الله علیها آن خون را به پيشانى خود ميمالید. پيامبر خدا و حضرت امير و امام حسن عليهم السلام خون رنگين حسين را به گلو و سينه و دستهاى خود تا آرنج خود ميماليدند. شنيدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ميفرمود: فداى تو گردم اى حسين؛ به خدا قسم خيلى براى من ناگوار است تو را با سر بريده، دو جبين غرقه به خون، گلوى خون آلود، به قفا افتاده، در حالی که رمل و ريگ بدن تو را پوشاندهاند، مقتول و دو كف دست تو را مقطوع بنگرم. اى پسر عزيزم، چه كسى دست راست و چپ تو را بريده است؟ امام حسين علیه السلام فرمود: يا جداه، يك ساربان از مدينه همراه من بود. وقتى من شلوار خود را براى وضو گرفتن در مكانى مىنهادم او مشاهده ميكرد و اين تمنا را داشت كه بند شلوار من از او باشد. چيزى مانع من نبود كه آن بند شلوار را به وى عطا كنم جز اينكه ميدانستم او اين جنايت را خواهد كرد. هنگامى كه من شهيد شدم وى خارج شد و مرا در ميان كشتگان جست و جو نمود. تا اينكه بدن بىسر مرا يافت. وقتى شلوار مرا مورد بررسى قرار داد آن بند شلوار را ديد. من گرههاى زيادى به آن زده بودم. وقتى يكى از آن گرهها را با دست خود باز كرد من دست راست خود را دراز كردم و روى بند شلوار نهادم. وى در ميدان جنگ به جستجوى حربه پرداخت، تا اينكه شمشير شكستهاى يافت و دست راست مرا قطع نمود. سپس يك گره ديگر را باز كرد و من دست چپ خود را روى آن بند شلوار نهادم كه آن را باز نكند و عورت مرا كشف ننمايد. او دست چپ مرا بريد. موقعى كه تصميم گرفت بند شلوار را باز كند شما را احساس نمود و خود را در ميان كشتگان انداخت. هنگامى كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سخن امام حسين علیه السلام را شنيد پس از اينكه به شدت گريان شد در ميان كشتگان به سوى من آمد و نزد من ايستاد سپس به من فرمود: اى ساربان مرا با تو چه كار!؟ تو آن دو دستى را قطع كردى كه جبرئيل و همه ملائكه مدت طولانى آنها را مىبوسيدند و اهل آسمانها و زمينها آنها را باعث خير و بركت ميدانستند. آيا براى تو كافى نبود كه اين ملعونها اين ذلت و خوارى را دچار حسين كردند زنان پردهنشين وي را خارج نمودند؟ اى ساربان خدا روى تو را در دنيا و آخرت سياه كند! دست و پاهاى تو را قطع نمايد و تو را در رديف آن گروهى قرار دهد كه خون ما را ريختند و در مقابل خدا جرأت گستاخی پيدا كردند. هنوز نفرين آن حضرت تمام نشده بود كه دستهاى من شل شدند و اين طور احساس نمودم كه صورت من نظير شب تاريك سياه شده است و به اين حالت باقى ماندهام. من نزد اين كعبه آمدهام كه شفيع من شود، هرچند ميدانم خدا هرگز مرا نخواهد آمرزيد». راوى ميگويد: احدى در مكه باقى نبود مگر اينكه جنايت اين مرد را شنيد و به وسيله لعنت كردن او به خدا تقرب جست. هر يك از آن مردم به او ميگفتند: «اى لعين! همين جنايتى كه انجام دادى براى تو كافى خواهد بود» (بحارالانوار،ج45-ص316-319؛منتخب طریحی). گزارش دیگری در منابع وجود دارد که ممکن است ناشی از تفاوت در نقل باشد یا درباره ساربان دوم. در این نقل، مورد مطلوب ساربان برای غارت تکه لباس نفیسی که هنگام ازدواج سیدالشهدا ارواحنا فداه با شاه زنان دختر یزدگرد، ایشان از او هدیه گرفتهاند بیان شده است. آسمانیان حاضر بر پیکر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه علاوه بر چهار معصوم مذکور علیهم السلام، حمزه و جعفر طیار نیز بودهاند. این جنایتکار انگشتان حضرت را برای تصاحب آن تکه قطع کرده بود. تفاوت این دو گزارش در جزئیات است و در اصل عقاب و نتیجه تقریبا یکی هستند (ر.ک:مدینه المعاجز،ج4، ص67-70). سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
وی پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه در کوفه بانگ میزد:«آیا او را نمیبینید که خداوند او را به سبب بیعت نکردن با یزید کشت؟» به ناگاه دو شیء از آسمان افتاد و به چشمانش خورد. او تا پایان عمرش کور ماند.
مختار که قسم خورده بود به سرعت انتقام خون سیدالشهدا ارواحنا فداه را بگیرد با سپاهیانش پیش از دیگران به سراغ این ده نفر رفته و آنها را دستگیر میکنند (مدینه المعاجز،ج4،ص90). مختار دستور میدهد آنان را که به شکستن دندههای سیدالشهدا ارواحنا فداه با سم اسبانشان افتخار میکردند به پشت خوابانده و با میخهای آهنین دست و پاهایشان را به زمین بچسبانند. سپس سپاهیان را گفت که به مانند خودشان آنقدر با اسبانشان بر ایشان بتازند که اعضای بدنشان از هم گسیخته گردد. پس از آن هم مختار دستور داد جنازههای آنان را سوزاندند(بحارالانوار، ج45، ص374؛ مدینه المعاجز، ج4، ص90؛ مثیر الاحزان،ص79).
لازم به یاد آوری است این شمشیر غیر از ذوالفقار است. ذوالفقار در روایات از جمله ودایع امامت معرفی شده که دست به دست میان ائمه علیهم السلام منتقل میشود و اکنون در دستان مبارک امام عصر علیه السلام قرار دارد و به امید خدا به زودی برای در هم شکستن هیمنه تمام ظالمان و ستم پیشگان به کار خواهد رفت.
پس از آن ياران اياس فرار کردند و ابراهيم به نزد مختار رفت و با اظهار تأسف او را از اين جريان آگاه كرد؛ زیرا او برنامهاش برای آغاز ماجرا در پنجشنبه بود. بر خلاف توقع او، مختار خوشحال شد و اين عمل را به فال نيك و نصرت و ظفر بر دشمن گرفت. سپس دستور داد تا دستههاى نى را آتش زدند و از طرفى ندا در دادند:يا لثارات الحسين! يعنى اى خونخواهان حسين! و بعد از آن مختار زره و سلاح خود را پوشيد و قیام مختار به طور رسمی آغاز شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص209-211؛ تجارب الامم،ج2،ص127؛بحارالانوار،ج45،ص367).
عبيد اللَّه لعين غضب كرد و گفت: چون چنين بود پس چرا او را كشتى؟ و اللَّه كه تو از من خيرى نخواهى ديد و اكنون تو را به وى ملحق میگردانم و او را پيش خويش كشيد و گردنش را زد (كشف الغمه، ج2، ص51؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص39-40).
سید هاشم ناجی موسوی جزایری تلخیص و ترجمه : محمود مطهری نیا |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
سدی نقل میکند مدتی کوتاه پس از واقعه عاشورا شبی را با مهمانی مشغول به صحبت بودم. صحبت با او را بسیار دوست میداشتم و او را بسیار احترام و اکرام مینمودم. آن شب صحبت به درازا کشید. لابه لای مطالب از کربلا سخن به میان آمد. از اعماق وجود آهی کشیده و اظهار تأسف شدیدی نمودم.
به تصریح همه منابع آنها که پیش از ماجرای کربلا او را دیده بودند همگی اذعان نمودهاند که او صورتی زیبا و بسیار سفید و شاداب داشته است؛حتی شاهدانی که او را به همراه کاروان اسیران اهل بیت علیهم السلام در کوفه مشاهده کردهاند مانند همین را درباره او گزارش کردهاند. سفیدی چهره دارمی پس از مدتی به سیاهی مشمئز کنندهای بدل میشود.علاوه بر آن، وی تا پایان عمر هرگز خواب خوشی نداشت و هر شب خواب میدید یک یا دو نفر میآیند و او را تا جهنم کشانده و به درون آتش میافکنند. چهره او نیز پس از اولین خواب و افتادن در آتش جهنم سوخته و سیاه مینماید(احقاق الحق، ج11، ص532). داد و فریاد دارمی در خواب همه اطرافیانش را درمانده و مستأصل کرده بود(المناقب،ج4،ص58). بیخوابی و سیاهرویی او در تمام منابع فوق آمده است. نقل شده روزی در جمعی صحبت او به میان آمد و شخصی منکر این امر شد. اندکی بعد آن شخص در آتش سوخت(احقاق الحق، ج11، ص532).مانند این عذاب برای حرمله بن کاهل اسدی(تذکره الخواص سبط ابن جوزی، ص281و 281) و نیز گاه بینام نقل شده است(ینابیع الموده، ص388).
ابن ابی جویریه مزنی که سوار بر اسب بود با دیدن این فعالیت حضرت کف زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت:« ای حسین و ای یاران حسین، آتش بر شما بشارت باد که خود در دنیا به سوی آن شتافتید.» سیدالشهدا ارواحنا فداه از یاران نامش را پرسیدند و پس از شنیدن نام او فرمودند: خدایا او را در آتش دنیا بسوزان. در پی این دعا ناگهان اسب او رم کرد و جویریه را در همان آتش انداخت. وی در آن آتش سوخت(امالی شیخ صدوق، ص221؛ روضه الواعظین،ص185).
روزی مختار عبدالله بن کامل را به سوی آن دو روانه کرد. عبدالله به مسجد بنی دهمان رسید. او مردمان را در مسجد گرد آورده و خطاب به آنها گفت:« گناه تمام بنی دهمان از ابتدا تا قیامت بر عهدهام باشد اگر شما این دو را نیابید و من گردن یک یک شما را نزنم.» آنان از او مهلت خواستند و همگی به جست و جو به دنبال ایشان راه افتادند. بنی دهمان آن دو را در حالی در جبانه یافتند که قصد داشتند با هم به جزیره(بین النهرین) بروند. ایشان آنها را دستگیر کرده و به عبدالله بن کامل تحویل دادند.عبدالله از اینکه هر دو با هم دستگیر شدهاند خدای را سپاس گفت و پس از آن هر دو را گردن زد و به نزد مختار بازگشت. مختار که گزارش ماجرا از عبدالله شنید او را بازگرداند و به او دستور داد که هر دو را بسوزاند و هرگز آنها را دفن نکند(تجارب الامم،ج2،ص151؛ مقتل الحسین علیه السلام لوط بن یحیی،ص373 و 374؛ بحارالانوار،ج45،ص374؛ حاشیه وقعه الطف، ص 247).
اخنس با تعجب از من پرسید:« تو را چه میشود؟» گفتم:«مصیبتی را یاد کردی که از همه مصائب بزرگتر است.» پرسید:«آیا تو در کربلا حاضر بودی؟» گفتم:«الحمدلله نه!» پرسید:«چرا خدا را شکر میکنی؟» گفتم:«برای آنکه خون سید الشهدا علیه السلام دامنم را نگرفت؛ همانا جدشان رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:هرکس خون فرزندم حسین را بریزد در روز قیامت کفه اعمالش سبک خواهد بود.» گفت:«آیا چنین فرمود؟» گفتم:«آری. باز ایشان فرمودند: فرزندم حسین به ظلم و ستم کشته خواهد شد.آگاه باشید هرکه او را شهید کند در تابوتی از آتش گذاشته خواهد شد و به اندازه نیمی از عذاب تمام جهنمیان عذاب میشود. دستان و پاهایش بسته و چنان بویی متعفنی دارد که اهل جهنم از آن بو در عذابند. این عذاب از آن او و پیروان و همراهان و هرآن کسی است که به عمل ناشایست او راضی باشد. هر گاه پوست تنشان بپزد پوستى ديگرشان دهيم، تا عذاب خدا را بچشند(سوره نساء(4)،آیه 56) لحظهای عذاب ایشان کاهش نمییابد و از حمیم جهنم به آنان خورانده میشود. چه بیچارهاند با عذاب جهنم.» گفت:«برادر این حرفها را بشنو و باور نکن.» گفتم:«چطور میتوانم باور نکنم در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه دروغ گفتهام و نه به من دروغ گفته شده است.» گفت:«از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نمیکنند که قاتل فرزندم حسین عمرش کوتاه میشود؟ من الآن عمرم از نود سال گذشته است. مگر تو مرا نمی شناسی؟» گفتم:نه. گفت:«من اخنس بن زیدم.» پرسیدم:«در کربلا چه میکردی؟» گفت:«من یکی از آنهایم که عمر سعد آنان را مأمور کرد با نعل اسبانشان بدن(پاک و مطهر) حسین(علیه السلام) را پامال کنند و استخوانهایش را درهمشکنند.علاوه بر آن، علی بن الحسین (علیهما السلام ) آن زمان بیمار و بر زیراندازی بود. آن زیر انداز را چنان از زیر بدنش کشیدم که به رو بر زمین افتاد. گوشهای صفیه بنت الحسین(علیه السلام) را برای درآوردن گوشوارههایش زخمی کردم.» سدی نقل میکند چشمانم خونبار شد و قلبم آتش گرفت. دنبال راهی بودم که بتوانم او را به هلاکت برسانم. ناگهان سوی چراغ کم و خاموش شد. برخاستم که آن را روشن کنم.اخنس در حالی که همچنان به سلامتی و اوضاعش غره بود به من گفت: بنشین و انگشتش را دراز کرد تا آن را روشن کند.به ناگاه انگشتش آتش گرفت. آن را در خاک فرو کرد ولی آتشش خاموش نشد. فریاد زد:« برادر کمکم کن.» بر خلاف تمایل قلبیام روی انگشتش آب ریختم. ولی همین که آب به آتش رسید آن را شعلهورتر ساخت. باز فریاد زد:«این چه آتشی است؟ چرا خاموش نمیشود؟» گفتم:«خودت را به درون نهر بینداز.» او هم خود را به درون آب انداخت. آب به هر قسمت از بدنش که میرسید آتش آن را دربرمیگرفت. با چشمان خود شاهد آن بودم که تمام بدنش بسان چوبی خشک در حال سوختن است. قسم به خدا این آتش تا آنجا ادامه یافت که بدنش ذغال شد و به روی آب آمد (بحارالانوار، ج45، ص321 و 322؛ مدینه المعاجز، ج4،ص 92- 95؛ فخری منتخب طریحی،ج1، ص175). سید هاشم ناجی موسوی جزایری بازنويسي: محمود مطهری نیا کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::... (کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.) اللهم عجل لولیک الفرج |
بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک میشد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آنقدر عفونت میکرد که به طور مرتب از آن خون و چرک میآمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود.
عاشورا عجیب ترین و سیاه ترین روز تاریخ حیات بشری به پایان رسید. جمعی محدود و انگشت شمار از بهترین فرزندان آدم هر آنچه زیبایی را توانستند به تصویر کشیدند. در برابر آنان نیز جمعی از قابیلیان به هوای نام و نان و اوهام خویش هر آن قدر سیاهی و تباهی و سنگدلی را از دستهای ناپاکشان برآمد به نمایش گذاشتند. به خیال خام آنان این ماجرا پایان یافت و شیرینیهای ناشی از آن آغاز گشت. این جمعیت به قدری کثیف و پلید و خون خوار بودند و در نوشیدن جام زهر دنیا عجله داشتند که برای بردن انگشتری، انگشت را نیز به همراه آن میبردند. برای برداشتن گوشواره به هیچ گوشی رحم نکردند. اینان حیا نکرده و از سر پیر و جوان خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله حجاب برداشتند و تمام لباسهای جگرگوشهاش را پس از شهادت از تنش درآوردند. عجیب بود این همه قساوت و سنگدلی و حماقت؛ واقعا جادارد از آنان بپرسیم مگر لباس کهنه و پاره قیمتی داشت یا قابل استفاده بود که چنین نمودید؟ اگر در آن شرایط شیعیان قدر و وقت ناشناسی کردند و با کوتاهیهای خود زمینه ساز بروز و ظهور این فاجعه بیمانند شدند لیک اندک زمانی بعد که آتش شرم تمام وجودشان را در برگرفت سعی در تسکین جان خویش با انتقام از عملان و مسببان این ماجرا شدند. سرافکندگان و شرمندگان چنان انتقامی از آنان گرفتند که کم از رفتار آنان نداشت اما چه سود؟ آنچه نباید اتفاق میافتاد اتفاق افتاده بود و حرمت خندان رسول خدا به بدترین و شدیدترین حالت شکسته بود و تا قیامت قابل جبران نبود؛ آتشی برپا شده بود که هیچ گاه از شعلهاش کاسته نشد و الآن پس از گذشت قریب به چهارده قرن آتش حزن و حسرت تا سادقات عرش بالا میرود شاید با ظهور قائم آل محمد صلی الله علیه و آله این درد اندکی تسکین یابد.
موعود طي سلسله مطالب به تفکیک نام (به ترتیب حروف الفبا)، جرم و در نهايت سرنوشت شوم جمعی از مشاهیر ستمپیشگان حاضر در کربلا می پردازد. امید است مورد عنايت ناحیه مقدس سید الشهدا عليه السلام واقع گردد.
- ابن کعب
وی همان کسی است که لباس از تن سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از شهادت ایشان برون آورد.لازم به ذکر است آن حضرت لباسی را به عنوان لباس رو بر تن داشتند و لباسی را نیز زیر آن پوشیده بودند. امام علیه السلام پیش از آنکه به میدان قدم نهند لباسی از جنس برد یمانی(اللهوف،ص174) طلب کرده و پوشیدند. گفته شده این به خصوص هنگام شهادت حضرتش لباس زیبا و چشم نواز بوده است(مقتل خوارزمی،ج2،ص38؛مثیر الاحزان،ص174).
ابن کعب لباس زیرین را که امام علیه السلام پیش از پوشیدن آن را پاره پاره کرده بودند شاید که مانع از بیرون آوردنش شود از تن ایشان درآورده و پیکر مقدس ایشان را عریان بر زمین رها میکند.
بنا بر نقل شیخ مفید رحمه الله علیه ابن کعب در لحظات پایانی حیات امام حسین علیه السلام عبدالله بن الحسن المجتبی علیهماالسلام را نیز در حالی که تلاش میکرد با قرار دادن دستانش در برابر شمشیر ابن کعب از جان عموی خویش محافظت کند به شهادت رساند(الارشاد،ج2،ص110-111).
جنایات او محدود به آنچه گفتیم نمیشود. در برخی گزارشها آمده وقتی سپاهیان ابراهیم بن مالک اشتر برای خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند از جمعی از یزیدیان کربلا انتقام گرفتند که ابن کعب یکی از آنان بود. ابراهیم پس از دستگیری ابن کعب شرح تباهکاریهایش در کربلا را از خود او پرسید.آن ملعون میگوید که حجاب از سر (حضرت) زینب(سلام الله علیها) برداشتم و گوشوارههای ایشان را چنان کشیدم که گوشهایشان زخمی شد.این گونه بود که توانستم آن گوشوارهها را بردارم. ابراهیم در حالی که میگریست به او گفت: «وای بر تو ایشان به تو چه فرمودند؟» گفتند:
خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند.
ابراهیم او را عتاب کرد که آیا از خداوند شرم نکردی؟ از جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نترسیدی؟ و هیچ احساس رأفت و ترحمی در دلت حس نکردی؟
سپس ابراهیم به یارانش دستور داد ابتدا دستانش را باز نموده و آنها را قطع کنند و پس از آن پاهایش را بریدند.چشمانش را درآوردند و او را با روشهای مختلف عذاب دادند (حکایه المختار فی اخذ الثار، ص46).
بنا بر برخی نقلها او پیش از درگیریها فلج شده و تا مدتها زمینگیر بود(اللهوف، ص178). ظاهرا این گزارش مربوط به بحیر بن عمرو است که لباس رویی سیدالشهدا ارواحنا فداه را برداشته بود؛ زیرا همان طور که دیدیم ابن کعب با خونخواهان سیدالشهدا علیه السلام جنگیده و دستگیر شده بود و به طور طبیعی کسی که زمینگیر شده باشد نمیتواند در میدان نبرد حاضر شود. علاوه بر آن سرنوشت زمینگیری برای بحیر بن عمرو به صراحت در منابع آمده است (مناقب، ج4، ص57). البته برای جمع کردن میان گزارشها و با توجه به آن که مطلب فوق را ابن طاوس نقل کرده میتوان این فرض را در نظر گرفت که سپاهیان ابن زیاد او را به همره خود آورده بودند و او را در محملی حمل مینمودهاند.قبول این فرض با توجه به دو دلیل فوق چندان بعید به نظر نمیرسد و بالاخره در برخی گزارشها نیز گفته شده در نهایت مختار او را سوزاند(مناقب، ج4، ص111).
بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک میشد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آنقدر عفونت میکرد که به طور مرتب از آن خون و چرک میآمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود( اعلام الوری،ج1،ص468؛ الارشاد، ج2، ص111؛ مقتل خوارزمی، ج2، ص38؛ مثیر الاحزان،ص174)
سید هاشم ناجی موسوی جزایری
بازنويسي: محمود مطهری نیا
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
سخنراني آيت الله عبدالله جوادي آملي
انسان در عصر غیبت یا منتظر است، یا گرفتار جاهلیّت. ما در عصر غیبت، قسم سوّم نداریم. یا مردم منتظران راستین ظهور ولیعصر ـ أرواحنا فداه ـ اند، یا اگر منتظر نشدند، در جاهلیّت به سر میبرند. جهان به دست بشر گلستان نمیشود ... وجود مبارک حضرت امام زمان(ع)، وارث همه انبیا و اولیا است. هم وارث انبیاست، هم وارث اولیا و هم وارث سایر اعضای اهل بیت عصمت و طهارت(ع). و چنین ذات مقدّسی؛ توان آن را دارد که دین جهانشمول جدّ بزرگوارش را پیاده کند. اگر دیگران در صدد تجارت یا صنعت جهانیاند، یا سعی و کوشششان این است که سایر کالاها را جهانی کنند، قرآن کریم در طلیعة ظهور، اسلام را جهانشمول معرفی کرد؛ به عنوان: ما هو إلّا ذكري للبشر1؛ اين [قرآن] جز تذكاري براي «بشر» نيست؛ يا: ليكون للعالمين2 نذيراً؛ تا [قرآن] براي جهانيان هشدار دهنده باشد؛ يا: كافّةً للنّاس3؛ [ما پيامبر را هشدار دهنده] براي تمام مردم [فرستاديم]. قرآن در طلیعة نزولش فرمود: من پیام جهانی را به عرضه و اطلاع شما ميرسانم. این پیام جهانی به دست مبارک مهدی موعودِ موجودِ منتظَر ـ علیه آلاف التحیّه والثناء ـ به ثمر میرسد.مطلب مهمي که مربوط به مهدویت است، اينكه: ذات أقدس إله، این دین را به دو بخش تقسیم کرد؛ مسئولیت بخشی را به عهدة مردم گذاشت و مسئولیت بخش دیگر را به عنوان وعدة الهی به خود اختصاص داد. آن بخشی که به مردم واگذار شد، تخلّفپذیر است. برخی انجام میدهند، برخی انجام نمیدهند، چه اینکه میبینید. و خدای سبحان بشر را آزاد آفرید تا در سعادت و شقاوت مختارانه عمل کند و در روز قیامت پاداش یا کیفر کار آزاد و مختار را دریافت کند. آن بخشی که به عهدة مردم است در سورة مبارکة حدید به این صورت بازگو شد، فرمود: ما انبیا را فرستادیم و کتابهای آسمانی را نازل کردیم، تا مردم به قسط و عدل قیام کنند5. چه در مسائل فردی و جمعی، چه در مسائل عادی و سیاسی؛ عادلانه رفتار کنند. لکن برخی عمل ميکنند، برخی سر بر ميتابند و باز میزنند. قرآن كريم ميفرمايد: و قل الحقّ من ربّكم فمن شاء فلیؤمن و من شآء فلیکفر6؛ و بگو: حق از پروردگارتان [رسيده] است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند؛ يا: إنّا هدیناه السّبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً؛7 ما راه را بدو (انسان) نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار؛ يا:وهديناه النّجدين؛ 8 و هر دو راه [خير و شرّ] را بدو نموديم. در این بخش ارتكاب تخلّف و گناه ممکن است. لذا ممکن است دین پیاده نشود. امّا آن بخشی که خداوند به عهدة خود گرفت، این را به صورت وعدة جهانی بیان کرد، در چند جای قرآن فرمود: خداست مبدأ آغاز همة معارف حقّ؛ أرسل رسوله بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدّین کلّه و لو کره الکافرون9؛ اوست كسي كه فرستادة خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن را بر هر چه دين است فائق گرداند، هر چند مشركان را ناخوشآيد. يا:... و لو کره المشرکون10؛ ... هر چند مشركان خوش نداشته باشند. و کفی بالله شهیداً؛11 و گواه بودن خدا كفايت ميكند. و ... در این بخش نفرمود: من کتابهای آسمانی را نازل کردم تا شما کامل بشوید، تا شما عادل بشوید، تا شما به مقاماتی برسید. فرمود: من کتابهای آسمانی را نازل کردم تا خودم، دین خودم را جهانی کنم! من قرآن را نازل نکردم که به دست شما جهانی بشود! چون شدنی نیست.شما یا ضعف درونی دارید، یا مشکل بیرونی. برخی گرفتار « غلبت علینا شقوتنا؛ شقاوت ما بر ما چيره شد»12اند؛ عمداً، عالماً، عامداً بیراهه و کج راهه میروند. بعضیها توان آن را دارند که خود را کنترل کنند ولی طغیان طاغیان نمیگذارد! آنها کسانیاند که میگویند: ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظّالم أهلها... 13؛ پروردگارا ما را از اين شهري كه مردمش ستم پيشهاند بيرون ببر، و از جانب خود براي ما سرپرستي قرار ده، و از نزد خويش ياوري براي ما تعيين فرما» یا ضعف درونی است، یا مانع بیرونی. نميگذارد جهان به دست بشر گلستان بشود؛ این « لیقوم النّاس بالقسط»، کسوت عمل بپوشد. امّا فرمود: من برای اینکه هدف انبیا عمل بشود، خودم به عهده میگیرم؛ تا خود خدای سبحان دینش را بر همة آئینها پیروز بگرداند. تخلّف ناپذیری وعدة الهی چون ذات أقدس إله، این مطلب را به عنوان وعده به عهده گرفت، نه ضعف درونی در ساحت قُدس ربوبی است که او به وعده عمل نکند، نه مشکل بیرونی. ضعف درونی ندارد، چون علیم محض، قدیر محض، حکیم محض، عادل محض، رئوف مهربان محض و مانند آن است. ضعف بیرونی ندارد برای اینکه سراسر جهان در نظام تكوين ستاد اجرائی دستور اویند. چیزی نیست که در برابر خدا بایستد. لله جنود السّموات والأرض؛14 سپاهيان آسمانها و زمين، از آن خداست. و ما یعلم جنود ربّک إلا هو؛15 و [شمارة] سپاهيان پروردگارت را جز او نميداند. همه اشیا و اشخاص، ستاد اجرائی خدایند.یکی از بیانات نورانی امیر کلام، علی بن ابیطالب ـ علیه و علی آله آلاف التحیّه والثناء ـ این است که فرمود:مردم! بدانید؛ اعضا و جوارح شما سربازان خدایند. در برابر دین خدا، حکم خدا، فرمان خدا، وحی خدا، دستور خدا به مبارزه برنخیزید! خدا اگر خواست کسی را بگیرد، از بیرون لشکرکشی لازم نیست! خود آن شخص سرباز خداست. همان شخص را با زبان او، با قلم او، با فکر او، يا قدم او میگیرد. جايی میرود که نباید برود، و به هلاکت میافتد. يا حرفی را میزند که نباید بزند، و به هلاکت میافتد. يا مطلبی را امضا میکند که نباید بکند، و به هلاکت میافتد. اعضا و جوارح ما سربازان خدایند. او از بیرون سرباز کشی لازم ندارد. اینکه میبینید اگر کسی کج راهه رفته، و نصیحت ناصحان را گوش نداده، حرفی میزند يا جايی میرود که آبرویش میریزد؛ معلوم میشود خدا او را با دست يا پای او گرفت. چون سراسر جهان ستاد اجرائی خدایند. او قدرت مطلق از یک سو، ستاد اجرائی جهان شمول از سوی دیگر. بنابراین چیزی جلوی تحقّق اراده او را نمیگیرد. مطلق این سخن صحیح است که: إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون17. چون به چيزي اراده فرمايد، كارش اين بس كه ميگويد: باش؛ پس بيدرنگ موجود ميشود. جايگاه مهديباوري مهدویت؛ در هر فرصتی از ذات مقدّس رسول گرامي(ص)؛ در لحظه لحظة زندگی و در كنار مسئله قرآن و عترت مطرح شده است. وجود مبارک رسول گرامي به هر مناسبتی، با هر کسی، در هر شرائطی، نام مبارک حضرت مهدی(ع) را میبرد. به جابربن عبدالله انصاری که از صحابة نامآور وجود مبارک رسول گرامياست، فرمود: جابر! بعد از رحلت من، تو همچنان زندهای. نوة من، پسر امامِ زین العابدین؛ اسم او اسم من، و امام پنجم شیعیان است. وقتی فرزند امام زین العابدین به نام باقر را دیدی، سلام مرا به او برسان! بگو جدّت رسول گراميبه تو سلام رساند. اسم تو مشخّص شد؛ بعد به او بگو که «مهدی فرزند توست!» فرمود: به نوة من، پسر امام زین العابدین که امام پنجم شیعیان است این حرف را برسان. جابربن عبدالله در اواخر عمر، نابینا شد. در کوچههای مدینه راه میرفت، بعضی از سفارشات رسول گرامي را به عرض مردم مدینه میرساند. میگفت: أدّبوا اولادکم علی حبّ آل الرّسول. مردم! بچههایتان را به محبّت علی و اولاد علی آشنا کنید. اینها را دوست اهل بیت کنید. فضائل، معجزات، کرامات، بزرگواریهای، شفاعت و فداکاریهای اهل بیت(ع) را بگويید تا بچههایتان دوست علی و اولاد علی بشوند. همین جابر وقتی که فهمید امام باقر(ع) کیست، رفت دستش را ببوسد، سلام بکند، بگوید: من مأمورم که سلام جدّ تو ـ پیامبر ـ را به تو برسانم، و به تو بگویم که پیامبر فرمود: مهدی(ع) فرزند توست! این اصرار رسول گرامي در هر مقطع زماني که مردم را به قرآن و عترت از یک سو، و به جریان مهدویت از سوی دیگر آشنا کند؛ برای آن است که وعدة خدا محقّق بشود. خداوند همانطور که دین را به وسیلة رسول گرامي احیا کرد و اصل استقرارش به دست پیامبر بود، منتها به او فرمود: و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الله رمی؛18 و شما آنان را نكشتيد بلكه خدا آنان را كشت. اگر وجود مبارک ولیّ عصر ـ أرواحنا فداه ـ هم دین را جهان شمول میکند، روی قدرت غیبی ذات أقدس إله است. دین به وسیله جدّش در فضای شرک و الحاد، کفر و نفاق مستقر شد؛ آنطور که وجود مبارک امیر بیان، بیان کرد: «وقتی پیامبر تجلّی کرد که جهان بخشی به تشبیه، بخشی به تجسیم، بخشی به الحاد و مانند آن آلوده بود؛ بین مشبّهٍ و ملحدٍ و مجسّم». 19 در چنین فضای آلوده جهانی، اسلام مستقر شد و خدا به او فرمود: « و ما رمیت إذا رمیت و لکنّ الله رمي». در زمان ظهور ولی عصر ـ أرواحنا فداه ـ هم خداوند دين را در عالم غلبه ميدهد. این وعدة الهی تخلّف پذیر نیست. این مژده جهانی شدن دین یقینی است. چون خدا این کار را به عهدة خود قرار داد، نه به دست مردم. « لیظهره علی الدّین کلّه و لو کره المشركون». وظايف منتظران خداشناسی، پیامبر شناسی، امام شناسی؛ وظیفة ما منتظران در عصر غیبت است. همانطوری که افرادی در صدر اسلام، در جریان خندق، در جریان بَدر، در جریان حنین، در جریان اُحد جزء یاران و یاوران وجود مبارک رسول گرامي بودند، ما هم در عصر غیبت و همچنین ـ إنشاءالله ـ در عصر حضور و ظهور از ذات أقدس إله مسئلت کنیم که با قلممان، با بیانمان، با بنان [فرزندان]مان، با فکرمان، با حمایتهای علميو عملیمان جزء یاران و یاوران راستین آن حضرت باشیم. وظیفة ما در عصر غیبت این است؛ وظیفه است نه فقط برای ثواب! وقتی از امام ششم(ع) سئوال میکنند: وظیفة ما در عصر غیبت چیست، فرمود: این دعا؛ عرض کرد: آن دعا چیست؟ فرمود: اللّهمّ عرّفنی نفسك فإنّك إن لم تعرّفنی نفسك لم أعرف نبیّك. اللّهمّ عرّفنی رسولك فإنّك إن لم تعرّفنی رسولك لم أعرف حجّتك. اللّهمّ عرّفنی حجّتك فإنّك إن لم تعرّفنی حجّتك عن دینی20. یک وقت کسی دعای کمیل میخواند برای ثواب، مناجات شعبانیه میخواند برای ثواب، اما یک وقتی در عصر غیبت وظیفه دارد این دعا را بخواند. این دعا یک تحقیق علمي، و یک دعای استدلالی است. برهان است، آن هم برهان لِمّ؛ تعلیل فلسفی و عقلی، از توحید به نبوّت و از نبوّت به امامت تا به مهدویت. این دعا در سنخ ادعیه نیست! این سنخ برای آن است که ما را از غدیر به سقیفه نکشاند. این دعا برای آن است که ما را از مردم سالاری خشک به مردم سالاری دینی منتقل کند. امام؛ وکیل مردم یا خلیفة خدا؟ بیان اين، به عنوان استدلالی که حضرت یاد «زراره» داد، این است: [آيا] ما امام را به عنوان وکیل میشناسیم، به عنوان رهبر ميشناسیم، یا امام را به عنوان جانشین پیغمبر؟ اگر ـ معاذ الله ـ امام را به عنوان وکیل الرّعایا بشناسیم، به عنوان پیشوايی که ما انتخاب میکنیم، مشکل ما را حل بکند، خوب این از سقیفه هم بر میآید. نیازی به غدیر نیست! ما که امام را برای این نمیخواهیم که خواستة ما را عمل کند. ما امام را برای این میخواهیم که به جای پیغمبر بنشیند. خوب پس اگر ما پیغمبر را نشناسیم، آيا خلیفه را میشناسیم؟ نائب را میشناسیم؟ امام وکیل مردم است یا نائب پیغمبر؟ اگر وکیل مردم باشد، میشود مردمسالاری خشک، مردم در سقیفه جمع میشوند، امام انتخاب میکنند، امّا امام که این نیست. تکمیل امامشناسی امام، حافظ، مفسّر و مبیّن قرآن است. از وحی، از باطن قرآن و تأویل آن، با خبر است. از گذشته، حال، آینده و از اعمال مردم با خبر است. یک چنین آدمي وکیل مردم نیست، جانشین پیغمبر است. تا آدم پیغمبر را نشناسد، امامشناس نخواهد بود. خوب پیغمبر کیست؟ آيا پیغمبر هم جزء نوابغ روزگار است؟ آيا پیغمبر هم جزء نمایندگان مردم است؟ آيا پیغمبر را مردم انتخاب میکنند؟ یا پیغمبر بر اساس « إنّی جاعلٌُ فی الأرض خلیفة؛21 من در زمين جانيشيني خواهم گذاشت، خلیفة الله است؟! خوب اگر پیغمبر خلیفه الله است؛ اما انسان توحیدش مستحکم نباشد، خداشناسیاش، خدا بینیاش، خدا پرستیاش محکم نباشد، آيا خليفه و نائب او را ميشناسد؟ ما اوّل باید توحیدمان کامل باشد، تا نبوّتمان تکمیل! نبوّتمان باید تکمیل باشد، تا امامتمان کامل! امامشناسی ما باید تکمیل باشد، تا ذخیرة عالمشناسی ما کامل! لذا فرمود: وظیفه شما در عصر غیبت این است؛ این یکی از احکام انتظار است. این یک معنای علمياست، وظیفه منتظران. یک انسان منتظر، موحّد خوبی است، پیغمبرشناس خوبی است، امامشناس خوبی است، آنگاه ولیّعصرش را می شناسد. برای اینکه من اگر مَنوب عنه را نشناسم، خوب نائب را نمیشناسم. من که با معجزه نمیتوانم بشناسم. معجزه وقتي سند است که سند قطعی توحید را ما از قبل تأمین کرده باشیم. ما در کدام گروه هستیم؟ ما از چیزی پاس میداریم که او را بشناسیم. منتظر شیء یا شخصی هستیم که او را بشناسیم. اگر او را درست شناختیم، منتظر او خواهیم بود. و اگر او را نشناختیم، منتظر نیستیم. امّا اینچنین نیست که اگر کسی منتظر نبود، حیات معقول دارد و زنده است. انسان در عصر غیبت یا منتظر است، یا گرفتار جاهلیّت. ما در عصر غیبت، قسم سوّم نداریم. یا مردم منتظران راستین ظهور ولیعصر ـ أرواحنا فداه ـ اند، یا اگر منتظر نشدند، در جاهلیّت به سر میبرند. برهان مسئله این است: این سخن با تعبیرهاي گوناگون از همة معصومین(ع) رسیده است که، زمین بیحجّت نخواهد بود. این حجّتی که در این نصوص دارد «اگر حجّت نباشد، زمين اهلش را در خود فرو ميبرد»22، این حجّت فقهی يا اصولی نیست، این ظاهر یک آیه یا حدیث نیست. این اجماع یا شهرت نیست. منظور از این حجّت آن خلیفة خدا، انسان کامل، و مظهر اسم أعظم است که هم تشریع و هم تکوین به اذن خدا از اوست. اگر این رابطه رخت بر بندد، فیض به مردم نمیرسد و زمين اهلش را فرو ميبرد. بیان این روایت، نظیر بیان سورة انبیا است. در سورة انبیا، ذات أقدس إله، اهمیّت توحید را طرحی بیان میکند که میفرماید: اگر توحید نباشد و شرک در عالم حکومت کند: لو کان فیهما آلهةٌ إلّا الله لفسدتا.23 اگر در آنها [زمين و آسمان] جز خدا، خداياني [ديگر] وجود داشت، قطعاً تباه ميشد. این نصوص مظهریّت همان آیة سورة انبیا را تبیین میکند. یعنی اگر گیرندة فیض از طرف خدا، و رسانندة فیض از طرف خدا، نباشد و این رابطه قطع شود، فیض به انسانها نمیرسد. وقتی فیض به انسان و اهل زمین نرسید، این زمین رخت بر میبندد. مطلب بعدی آن است که از رسول گرامي رسیده و فریقین نقل کردهاند: من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتةً جاهلیّة25. اگر کسی بمیرد و ولیعصرش را نشناسد، مرگ او، مرگ جاهلیّت است. چون مرگ عصارة حیات است اگر مرگ جاهلیّت بود، یقیناً حیات، حیات جاهلی است. ممکن نیست حیات معقول باشد، مرگ جاهلی! « کما تعیشون تموتون!؛ همان طور كه زندگي ميكنيد، ميميريد». اگر مرگ جاهلیّت شد، نشان میدهد که حیات، حیات جاهلی است. خوب، اگر کسی امامش را نشناسد، منتظر او نیست و اگر منتظر او نبود، حیات او حیات جاهلی است، و در جاهلیّت به سر میبرد. ممکن است کسی به حسب ظاهر در خدمت قرآن باشد، در مسجد پیغمبر باشد، در جایگاه پیغمبر نماز بخواند، ولی حیات او حیات جاهلیّت باشد! احتجاج صديقة کُبری، فاطمة زهرا، سیّدة نساء عالمیان ـ علیها آلاف التحیّه والثناء ـ در هنگام استرداد حقّ خلافت و ولایت در مسجد مدینه چنین بود: أفحکم الجاهلیّة یبغون و من أحسن من الله حکماً لقومٍ یوقنون.26 آيا خواستار حكم جاهليتاند؛ و براي مردمي كه يقين دارند، داوري چه كسي از خدا بهتر است؟ بنابراین اگر کسی امام زمانش را نشناسد، یقیناً منتظر او هم نخواهد بود. وقتی نشناخت و منتظر نبود، حیات او میشود حیات جاهلیّت. و چون حیاتش حیات جاهلی است، مرگ او هم مرگ جاهلیّت است. بهترین انتظار آن است که انسان قلب را در اختیار کسی قرار بدهد که او به اذن خدا زیر و رو کند؛ «یهدون بأمرنا؛ [امامان] به امر خدا هدايت ميكنند» انسان اگر متحوّل شد و منقلب شد، عالم را در کام خود شیوا و شیرین میبیند. چیزی برای او تلخ نیست. هیچ حادثه ای توان آن را ندارد که قلب متحوّل شده را قبض کند! ألا إنّ اولیاء الله لا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون.27 این اختصاصی به قیامت ندارد؛ در دنیا هم اینچنین است. پس کسی منتظر آن حضرت است که حضرت را بشناسد! و اگر شناخت، حیات او حیات معقول است، انتظار او انتظار معقول است و اگر نشناخت، حیات او حیات جاهلی است، مرگ او مرگ جاهلی است. پينوشتها در دفتر مجله موجود است. ماهنامه موعود شماره 84 |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشمگيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهرههاى مطرح در فرجامشناسى، به نظر مىرسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است.
مقاله حاضر، ترجمه اي است از دائرةالمعارف هزاره گرايي كه در سال 2001 ميلادي توسط انتشارات راتليج در امريكا و انگلستان به چاپ رسيده است. محور بحث مقاله حاضر عبارت است از فرجام شناسي تطبيقي ميان سه دين ابراهيمي بزرگ معاصر يعني يهوديت، مسيحيت و اسلام. البته تيموتي آر، فرنيش مؤلف مقاله، پس از مقايسه كلي فرجام شناسي اسلامي با فرجام شناسي در سنت يهود و مسيحيت، به تجزيه و تحليل مهدويت در اسلام مي پردازد و در قسمت نتيجهگيري مقاله، دلايل افزايش شديد توجه به مهدي عليه السلام و مهدويت را در جهان، بر ميشمارد و در ضمن به نقش بسيار حياتي پيروزي انقلاب اسلامي ايران در الگودهي به دكترين مهدويت در ميان ملتهاي جهان اشاره ميكند. تفكيك پيامهاى سياسى كل ايده مربوط به عصرطلايى در اسلام از ايدههاى فرجام شناختى امر بسيار دشوارى است. اميد به ظهور آيندهاى بهتر، سرشت الاهيات و نيز آرمانهاى سياسى، اجتماعى را تشكيل مىدهد و وعدة ظهور دوران صلح و عدالت جهانى به راحتى از اين عصر به عصر آينده منتقل مىشود [و بار ديگر باز مىگردد]. (حداد و اسميت 1981: 70) «فرجامشناسى» اسلامى، يا نظام عقيدتي در خصوص حوادثى كه به پايان جهان منتهى مىشود، به عقايد هر دو آيين يهوديت و مسيحيت شباهت دارد، اما در استفاده از اصطلاحات «millennialism»، «millenarianism»، يا «chiliasm» بايد به شرايطى قائل شد. هريك از اين اصطلاحات برگرفته از واژه هايى براى عدد هزار در لاتين «milleni» يا يونانى «chilioi» هستند و بر مفهوم به كار رفته در فصل بيستم از كتاب مكاشفة يوحناى قديس كه حكومت هزارسالة عيساى مسيح بر روى زمين را پيشبينى مىكند، دلالت دارند و نبايد در بافت اسلامى به كار روند، اما به لحاظ اميد به تشكيل جامعهاى آرمانى در آينده، مىتوان از اين اصطلاحات براى بيان عقايد مسلمانان استفاده كرد. در واقع «صد ساله گرايى» اصطلاح دقيقترى خواهد بود، زيرا سنت ظهور يك «مُجدد» در هر قرن طنين بيشترى در ميان مسلمانان دارد. از اصطلاح «مسيحا باورى» نبايد در بافت اسلامى استفاده كرد، زيرا بر خلاف يهوديان كه بسيارى از آنها هنوز منتظر«Mashiah» (واژه عبرى براى «تدهين شده» ) هستند كه حكومت اسرائيل را كه در تورات ذكر شده احيا خواهد كرد، و بر خلاف مسيحيان كه در انتظار بازگشت عيساى مسيح (christ واژه يونانى براى «messiah» است) به سر مىبرند، در الاهيات اسلامى هيچ جايگاهى براى اين گونه ناجى وجود ندارد. در قرآن، براى عيساى پيامبر، گاه عنوان «المسيح» به كار مىرود كه هم خانوادة واژه «Messiah» است، اما فقط عنوانى محترمانه و عارى از هرگونه مفهوم الاهياتى است. از نظر مسلمانان، مهمترين چهرة فرجام شناختى مسيح نيست، هر چند قرآن، احاديث و روايات منسوب به حضرت محمد(ص) ( 570ـ 632 .ميلادي) از بازگشت او سخن مىگويند بلكه مهدى، يعنى «هدايت شده»، محور اصلى آخر الزمان است. براى مسلمانان، بازگشت مسيح تنها يكى از علايم فرا رسيدن آخرالزمان است، نه نقطه اوج آن كه باور مسيحيان است. اعتقاد به عصر طلايى در ديدگاه اسلامى از يك لحاظ بيشتر به اعتقاد يهوديان شباهت دارد و آن اين¬كه مهدى و «Mashiah» موعود هر دو چهرههاى تاريخى خواهند بود كه وظايف خود را در زمان و مكان عادى تحقق خواهند بخشيد، بر خلاف مسيح كه در باور مسيحيان جايگاه دوم در تثليث به او اختصاص دارد و آغاز و انجام كتاب مكاشفة يوحناى قديس تلقى مىشود. نقطه اشتراك ديگر اعتقاد مسلمانان و يهوديان در عصر طلايى اين است كه هر دوى آنها هدف اصلى مهدى و «Mashiah» را صلح و عدالت همگانى مىدانند، نه رستگارى فردى. از سوى ديگر، عقايد مسلمانان در خصوص علايم مربوط به آخرالزمان و روز قيامت از بسيارى لحاظ به كليساهاى مسيحى شباهت دارد. كتاب مقدس مسلمانان و احاديث آنها علاوه بر بازگشت مسيح، از دجّال يعنى گمراه كننده يا ضد مسيح، دّباح يعنى ديو، و يأجوج و مأجوج سخن مىگويند كه همة آنها در كتاب مكاشفة يوحناى قديس، آخرين كتاب عهد جديد مسيحيان ذكر شدهاند. پس معلوم مي شود كه فرجام شناسى در اسلام، هم به فرجام شناسى يهوديان و هم مسيحيان شباهت دارد. علىالخصوص اعتقاد به مهدى(عج) در تاريخ 1400 ساله اسلام، باور بسيار محكمى بوده است. در موارد بسيارى، چهرههاى مذهبى مسلمانان ادعا كردهاند كه مهدى منتظر هستند. اقدام به تشكيل نهضتهاى انقلابى مخالف نمودهاند، و به واسطة آن يك نظام سياسى را سرنگون نموده يا تشكيل داده اند. اين گونه نهضتها حتى در صورت شكست، حاكى از قدرت مداوم مهدويت؛ يعنى نسخة اسلامى اعتقاد به عصرطلايى (millennialism) است. مانند نهضت سال 1979 در عربستان سعودى در كه طى آن فردى به نام محمد (فرزند عبداللّه قحطانى) ادعا كرد همان مهدى است و با رهبرى چند صد نفر از پيروان خود در تلاشى نافرجام اقدام به تصرف مسجد بزرگ مكه، مقدسترين شهر مسلمانان نمود.
برخى از مسلمانان بسيار محافظه كار به دليل آن¬كه نامى از مهدى در صفحات قرآن ذكر نشده و يا به دليل آن¬كه پيش بينيهاى مربوط به او در دو مورد از معتبرترين منابع حديث، يعنى مجموعة احاديث بخارى (متوفاى 820 .ميلادي) و مسلم (متوفاى 587 .ميلادي)، درج نشده، در خصوص اين ديدگاه اظهار ترديد مىكنند. اما جمع كثيرى از مسلمانان طى قرون متمادى به اين چهره فرجام شناختى معتقد بوده و هستند. به طور كلى، عقايد مربوط به مهدى كه مىتوان از احاديث جمع آورى كرد، حاكى از آن است كه او از اهل بيت محمد(ع) است و همنام او و از لحاظ ظاهر هم شبيه به اوست. او در هدايت مؤمنان برضد گروه بزرگ دجال و يأجوج و مأجوج هم پيمان مىشود و در حقيقت به نابودى اين ضد مسيح كمك خواهد كرد. پرستش صحيح خداوند را بار ديگر بنيان مىنهد و عدالت و برابرى را در ميان ساكنان زمين احيا مىكند، مانند مسيح كه بار ديگر به دنيا بازميگردد، نهايتاً با مرگ طبيعى از دنيا مىرود و اندكى پيش از به صدا در آمدن صور اسرافيل و دوباره زنده كردن تمام انسانها توسط خداوند در روز قيامت ، به خاك سپرده مىشود. شايد جوهر اعتقاد به مهدويت تمايل آرمان گرايانه براى اصلاح نابرابريهاى اجتماعى، اقتصادى بوده باشد، هرچند اميد به پايه ريزى مجدد پرستش و ديندارى حقيقى نيز تقريباً به همان اندازه مىتواند انگيزه محكمى باشد. با اين حال، شيعه و سنى نظامهاي عقيدتي نسبتاً متفاوتى را در خصوص مهدى ارائه كردهاند. سني ها ظهور او را بيشتر به بازگشت مجدد مسيح ارتباط دادهاند و بر آن بودهاند كه نقش او را با نقش مجدّد، كه در برخى احاديث وعده داده شده هر قرن ظهور مىكند و ساختار جامعه اسلامى را تجديد مىكند، يكى بدانند. احاديث سنى از اين لحاظ كه مهدى از اهلبيت(ع) خواهد بود، با احاديث شيعه مطابقت دارند. اما نگرش شيعه داراى دو تفاوت عمده مىباشد: الف) مهدى امام غايب ناميده مىشود كه روزى باز مىگردد. (زيرا شيعيان اوليه معتقد بودند كه امام يا «رهبر» آنها غيبت كرده، يعنى «پنهان» شده است و [در واقع] اكثريت سنى و «جانشين» نالايق آنها پس از پيامبر، يعنى خليفه، وى را به اين كار مجبور ساختهاند. اين غيبت، بودن در حالتى متعالى است كه امام در زمانى نامعلوم در آينده كه مسلمانان بيشترين نياز را به او خواهند داشت، از آنجا باز خواهد گشت)؛ ب) مهدى امام غايب داراى نور خاصى خواهد بود كه مستقيماً از جانب خداوند دريافت مىكند. يكى ديگر از گروههاى عمده اسلامى هم ديدگاه خود را به نگرشهاى موجود در خصوص مهدى افزودهاند. اين گروه، صوفيها يا عرفاى مسلمان هستند كه عمدتاً عقايد مشتركى با شيعه و سنى دارند، اما برخى از فرقههاى صوفى نهايتاً چنين تبليغ مىكنند كه هنگام ظهور مهدى فقط صوفيها او را تأييد مىكنند و رهبران دينى غير صوفى او را نمىپذيرند. به طور كلى، هر سه گروه عمده مسلمان (سنى، شيعه و صوفى) در مورد اميد به ظهور چهرهاى فرجامشناختى كه عدالت و ديندارى را بر روى زمين حاكم خواهد ساخت، اتفاق نظر دارند.
عباسيان امپراتورى نوپاى اسلام را در سال057 .ميلادي تصاحب نمودند و به حكومت پرداختند. اكثر مورخان اين دوران را «عصر طلايى» تاريخ اسلام مىدانند (خليفه آنها هارون الرشيد بسيار ثروتمندتر و فرهيختهتر از حاكم معاصر خود شارلمان بود). بين سالهاى 574 و 057 .ميلادي، مبلغان عباسيان مدعى مقام مهدويت براى حاكمان خود شدند و براى تضعيف حكومت خاندان بنىاميه در دمشق به جلب حمايت شيعيان پرداختند، اما زمانى كه در بغداد بر مسند قدرت مستقر شدند، ادعاهاى خود در خصوص مهدويت و گرايشهاى شيعى خود را عمدتاً كنار گذاشتند. هرچند برخى از خلفاى آنها همچنان لقب «المهدى» را به نام خود ضميمه مىكردند. هنگامى كه قدرت در اختيار عباسيان بود، مهدويت چيزى جز ظاهر سازى نبود. با از دست دادن قدرت خود تا سال 594 ميلادي، عباسيان تنها به صورت مقام تشريفاتى مذهبى باقى ماندند تا اين كه مغول ها سلسله آنها را در سال 8512ميلادي، در هم شكستند. بر خلاف بهكارگيرى نسبتاً سطحى و ظاهرى از ايدئولوژى مهدويت توسط عباسيان، سه گروه عمده بعدى در تاريخ اسلام كه از مهدويت به عنوان ابزارى براى سلطه استفاده كردند (فاطميون، موحدون و مهديون سودان)، از عقايد فرجام شناختى در اداره حكومتهاى خود نيز بهره بردند و فقط در تأسيس حكومت از آن استفاده نكردند. نخستين نمونه از حكومتى كه به وضوح مبتنى بر مهدويت بود، حكومت فاطميون است. آنها يك خاندان شيعة اسماعيلى بودندكه از سال 969 تا 1171ميلادي، در مصر حكومت مىكردند (اسماعيليها شاخهاى از تشيع هستند كه معتقدند امام هفتم در غيبت به سر مىبرد و لذا به «هفتامامى» هم معروفند. بزرگترين شاخه تشيع در جهان امروز شيعيان ايران هستند كه به اماميه يا «دوازدهامامى» معروفند، زيرا معتقدند امام دوازدهم غايب است). بنيان گذار اسماعيليه، عبيداللّه، به پشتوانة اين¬كه به واسطه دختر پيامبر، فاطمه از سلاله پيامبر است در سال 910 ميلادي. ادعا كرد كه مهدى موعود است. مبلغان او حمايت سپاهيان بربر را به سوى او جلب كردند و تا سال 969 ميلادي بخش اعظم افريقاى شمالى و مصر را به تصرف خود در آوردند. فاطميون مهدويت را با نوعى كيهانشناسى باطنى كه برگرفته از عرفان¬گرايى و نو افلاطونگرايى بود، در هم آميختند. بر خلاف ساير گروههاى شيعه، فاطميون از قدرت كافى براى اقدام جدى جهت تحقق هدف تصرف كل جهان اسلام برخوردار بودند. به اين منظور، آنها سپاه خود را علناً نه تنها برضد امپراتورى بيزانس و حكومتهاى صليبيون بلكه برضد خلافت عباسيان نيز به كار گرفتند، و در خفا از دوائن يعنى مبلغان اسماعيلى كه در صدد تضعيف عباسيان بودند، حمايت كردند. اما فاطميون نهايتاً شكست خوردند و در پى ضعيف شدن در اثر حملات صليبيون، توسط دوست پر و پا قرص ريچارد شيردل، صلاح الدين ايوبى يا همان «saladin» تاريخ اروپا، مغلوب شد. يكى ديگر از نهضتهاى مبتنى بر مهدويت كه در قرون وسطى در افريقاى شمالى رخ داد، اگرچه بيشتر نهضت سنى بود تا شيعه، نهضت موحدون بود كه در فاصلة سالهاى 1130 تا 1269ميلادي، بر مغرب، يعنى شمال غرب آفريقا و اسپانيا حكومت مىكردند. بنيانگذار آنها، ابن تُمَرت (متوفاى 1130) مدعى شد همان مهدى منتظر است كه اسلام راستين را كه به ادعاى وى مبتلا به حاكمان بى دين سابق يعنى المرابطون بوده، احيا مىكند. ابن تُمَرت اندكى پس از آغاز نهضت خويش درگذشت، و جانشين او، عبدالمؤمن، فتوحات او را به انجام رساند و حكومتى سنى مبتنى بر مهدويت تشكيل داد كه بيش از يك قرن ادامه داشت. پس از موحدون، موفقترين نهضت مبتنى بر مهدويت نهضتى بود كه تقريباً همين اواخر رخ داده، و آن عبارت است از نهضت مهديون سودان در اواخر قرن نوزدهم. در قرن نوزدهم، جهان اسلام به طور كلى، و افريقاى اسلامى، به طور خاص، شاهد تعداد زيادى جهاد يا «جنگ مقدس» برضد حاكمان مسلمان ظاهراً بى دين و يا قدرتهاى استعمارگر بوده است. جهادى كه به رهبرى محمد احمد در محل سودان امروزى ـ كه در آن زمان بخشى از امپراتورى عثمانى و تحت حاكميت مصر بود ـ رخ داد، تنها جهادى بود كه بنيانگذار و رهبر آن ادعا كرد همان مهدى آخر الزمان است و صرفاً يك مجدّد نيست. نظر به اين كه اين نهضت در دوران نسبتاً جديد رخ داد، نسبت به ساير نهضتهاى موفق مبتنى بر مهدويت اطلاعات بسيار بيشترى از آن داريم. محمد احمد سنى صوفى بود و زمانى كه فقط بيست سال داشت، پيامبر و شيوخ معروف صوفى در رؤيا بر او ظاهر مىشدند و با او سخن مىگفتند. پس از آن كه علناً خود را مهدى ناميد و وظيفه خود را بيرون راندن تركهاى كافر، مصريان كافر و انگليسيهاى كافر از سودان دانست، كليه مخالفان رژيم را متحد كرد و با تشكيل يك سپاه بين سالهاى 1881 و 5188ميلادي بخش اعظم سودان امروزى را به تصرف خود در آورد. محمد احمد پيش از وفات در سال 5188ميلادي كوشيد جامعة اسلامى اوليه را احيا نمايد. تمام فرقههاى صوفى را منحل كرد، قانون اسلام را با خشونت اجرا كرد و دستور داد همگان او را مهدى بدانند. جانشين او عبداللهى تا سال 1898 ميلادي حكومت مىكرد تا اين¬كه ارتش بريتانيا به فرماندهى كيچنر ، در يكى از آخرين حملات خود براى تصرف افريقا، از مصر كه در اشغال بريتانيا بود، به سمت جنوب پيش رفت و به حكومت مهديه (حكومت مبتنى بر مهدويت سودان به اين نام معروف شده بود) خاتمه بخشيد. سودان تحت حاكميت مشترك انگلستان و مصر درآمد و هواداران مهدويت در قالب حزب امت تشكل يافتند كه امروزه اين حزب، مخالفان غيرقانونى حكومت خشن اخوانالمسلمين، حسن الترابى در سودان هستند. چند نهضت مهم ديگر در051 سال گذشته به عنوان نهضت اسلامى مبتنى بر مهدويت آغاز شدند، اما هم اكنون در قالب مذاهب مجزايى طبقه بندى شدهاند: الف) بابيت در ايران و شاخه فرعى آنها بهايى؛ ب) احمديه در هند. در دهه 1830 در ايران، فردى به نام على محمد ادعا كرد كه باب، دروازة رسيدن به امام غايب است. او دستگير و اعدام شد، اما يكى از پيروان او به نام بهاء اللّه (متوفاى1892) ادعا كرد كه نه تنها مهدى يا امام غايب بلكه پيامبر است. (طبق تعريف، كسى كه ادعاى پيامبرى كند، از مرز اسلام خارج شده، زيرا محمد(ص) خاتم النبيين تلقى مىشود.) بهاءاللّه به ترويج شريعتى نو و صلح طلبتر پرداخت 2 كه قوانين اسلامى را از دور خارج مىكرد. حاكمان ايران او را تبعيد كردند، و نهايتاً در آكره، واقع در فلسطين ساكن شد. امروزه بهائيت، يك دين محسوب مىشود1 و حدود شش ميليون طرفدار در سراسر جهان دارد. يكى ديگر از نهضتهاى مهدويت نو، نهضتى بود كه غلام احمد در منطقه قاديان واقع در پنجاب هند در دهه 1880 آغاز كرد. غلام احمد ادعا كرد كه مهدى و پيامبر است. اعضاى اين گروه در ميان غربيها به احمديه و در ميان مسلمانان به قاديانى معروفند و از قدرت فوقالعادهاى در آفريقا برخوردارند. زمانى كه نويسندگان مسلمان مىخواهند به خطرات ذاتى مهدويت تأكيد كنند، اغلب به اين گونه نهضتها استناد مىكنند. ممكن است بهائيت و احمديه از ديدگاه يك مسلمان خطرناك باشد، اما هردوى آنها را مىتوان نهضتهاى موفقى بر اساس مهدويت دانست، زيرا در حال حاضر هر يك صدها هزار، اگر نگوييم ميليونها، طرفدار دارند. اما اين گونه ادعاهاى صريح مهدويت پيشرفت چندانى در ميان مسلمانان سنتى در قرن بيستم نداشتهاند. پيش از اين، در مورد سرنوشت مهدى سوداني كه خود را مهدى خواند، سخن گفتيم و ديديم كه به دست كسانى كه به او اعتقاد نداشتند، به قتل رسيد. و زمانى كه در جريان انقلاب ايران نظريه هايى رواج يافت، مبنى بر اين كه آيت الله خمينى همان امام غايبى است كه ظهور كرده، خود امام خمينى هرگز علناً مدعى چنين عنوانى نشد. با وجود اين، به گواه تاريخ، اكنون كه جهان وارد يك قرن و هزاره جديد مىشود، مهدويت همچنان به عنوان يك ايدئولوژى مخالف و به طور بالقوه قدرتمند در جهان اسلام به بقا خود ادامه مىدهد.
مهدويت، عنوان اسلامى براى اعتقاد به عصر طلايى، به آيين يهوديت و مسيحيت پيش از خود شباهت دارد، هر چند كه در عين حال تفاوت چشمگيرى با هريك از آنها دارد. مهدويت به لحاظ تأكيد بر عدالت اجتماعى، اقتصادى بيشترين شباهت را به يهوديت دارد، اما به لحاظ دارا بودن عيسى و ساير چهرههاى مطرح در فرجامشناسى، به نظر مىرسد كه بيشتر به مسيحيت شباهت دارد، اما نهايتاً مهدويت را بايد بر اساس شرايط خود آن سنجيد كه ذاتاً اسلامى است. کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::... (کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.) اللهم عجل لولیک الفرج |
|
پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی می کردند، آنگاه سفره ی غذا گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار نوشت: آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟
ابن زیاد نامه ای به حاکم مدینه فرستاد و او را از جریان با خبر کرد،و نامه ای به یزید ملعون نوشت و خبر کشته شدن حسین و جریان اهل و عیالش را گزارش داد، (و از او کسب تکلیف کرد ). یزید ملعون در پاسخ نامه نوشت که سر بریده ی حسین (ع)، و سرهای دیگر شهدا را به همراه اموال و زنان وعیالات آن حضرت به شام بفرستند، لذا آن ملعون محفّربن ثعلبه عائذی را خواست و سرها و اسیران و زنان را تحویل او داد. محفر آنان را همچون اسیران کفار که مردم شهر و دیار آنان رامی دیدند، به شام برد. از «تذکره الخواص» و «قمقام زخّار» استفاده می شود که روز پانزدهم محرم، ابن زیاد ملعون سرهای مطهر شهدا و اهل بیت آن حضرت را به شام فرستاد ... ابن زیاد پس از فرستادن سرها به شام دستور داد زنان و کودکان را آماده ی رفتن کنند، و دستور داد غل و زنجیر سنگین به گردن علی بن الحسین (ع) نهادند، و ایشان را بدنبال سرها با محفّربن ثعلبه و شمربن ذی الجوشن روان کرد. آنان را آوردند تا بدان گروهی که سرها با ایشان بود رسیدند. علی بن الحسین (ع) در تمام راه با کسی سخن نگفت... سید بن طاووس از حضرت صادق (ع) روایت کرد که حضرت باقر (ع) فرمودند: از پدرم حضرت علی بن الحسین(ع) از کیفیت بردن او نزد یزید پرسیدم، فرمودند: مرا بر شتری لنگ، بدون روپوش و جهاز سوار کردند، و سر مبارک سید الشهداء (ع) بر نیزه ی بلندی بود. و زنان پشت سر من بر استران برهنه سوار کرده بودند، و آن کافران و نیزه داران دور ما را احاطه کرده بودند، هرگاه یکی از ما می گریست سر او را به نیزه می کوبیدند، تا وارد دمشق شدیم. چون داخل شهر شدیم، ندا کننده ای فریاد کرد: ای اهل شام! این ها اسیران اهل بیت... هستند. از کتاب «تِبر مذاب» و غیره نقل شده که: عادت کفاری که همراه سرها و اسیران بودند این بود که در همه ی منازل سر مقدس را از صندوق بیرون می آوردند و بر نیزه ها می زدند، و هنگام رفتن دوباره در صندوق می گذاشتند و حمل می کردند، و در اکثر منازل مشغول شرب خمر بودند، که از آن جمله مخفربن ثعلبه و زحربن قیس و شمر و خولی بودند. و نیز نقل شده: ابن زیاد سر مطهر را با اسرا فرستاد، و زنان و پسران و دختران پیغمبر را بالای جهاز شترها به ریسمان بسته بودند. در «ریاض ألاحزان» گوید: آنچه از عبارات استفاده می شود این است که: اسیران با صورت های باز بر شترها سوار بودند، نه مقنعه ای و نه ساتری و نه لباس کاملی، مانند اسیران ترک و دیلم و حبش، پریشان خاطر و ترسناک بودند، و نمی دانستند آخر کارشان به کجا خواهد انجامید، و بر سرشان چه خواهد آمد. بر بازو و گردن تمام مخدُرات طناب انداخته، و بر چوب جهاز شتران نشانده بودند، و بعضی را بر قاطر سوار کرده می بردند. عمادالدین طبری می نویسد: ... غل سنگین بر گردن امام زین العابدین (ع) نهادند، چنان که دست های مبارکش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثنای خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و با هیچ کس سخن نگفت مگر با زنان اهل بیت... و ملعون هایی که سر حسین را از کوفه بیرون آوردند، از قبائل عرب خائف بودند که غوغا کنند و از ایشان باز ستانند، لذا راه اصلی را رها کرده از بیراهه می رفتند، چون به نزدیک قبیله ای می رسیدند علوفه طلب می کردند و می گفتند: سرهای خارجی با ماست... بعضی از مورخین و مقتل نویسان چون ابی مخنف، منازل بین کوفه و شام را نام برده اند، و نیز چگونگی مسافرت اهل بیت و اینکه در این سفر به آنها چه گذشت، و کرامات اسیران آل محمد(ع) و بعضی از قضایایی که در بین راه اتفاق افتاد، و نیز معجزات سر مقدس ابا عبد الله الحسین (ع)، و سخن گفتن آن سر مطهر در موارد متعدد، و واقعه ی سقط جنین و غیرذالک را متذکر شده اند که ما از نقل آنها خودداری می کنیم. و نقل شده که در یکی از منازل دختری از امام حسن (ع) از شتر به زیر افتاد، فریاد زد: یاعمتاه! و یازینباه! آن بانو مضطربانه از شتر به زیر آمد و ناله کنان به اطراف بیابان نظرمی کرد. چون او را یافت گمان نمود از هوش رفته، ولی بعد معلوم شد زیر پای شتران جان سپرده است. چنان ناله ی وا ضیعتاه! و وا غربتاه! و وا محنتاه! بر کشید که آسمان و زمین را متزلزل گردانید. غل به گردن مالک ملک وجود از خجالت سر به زیر افکنده بود چون هلال یکشبه زرد و ضعیف زیر زنجیر گران جسم نحیفی شنید از هر طرف دشنام بد بود ساکت حاش الله دم نزد.
چون لشکر ابن زیاد ملعون در کنار دیر راهب منزل کرد، سر حضرت امام حسین (ع) را در صندوق گذاشتند، و به روایت قطب راوندی آن سر را بر نیزه کرده، دور او نشسته و از آن حراست می کردند. پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی می کردند، آنگاه سفره ی غذا گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار نوشت:*آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟ به شدت ترسیدند و بعضی برخاسته که آن دست و قلم را بگیرند، که ناپدید شد. چون باز به کار خود مشغول شدند آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت: *به خدا سوگند که از برای قاتلان حضرت حسین شفاعت کننده ای نخواهد بود، بلکه در قیامت در عذاب می باشند. باز بعضی بر خاستند که آن دست را بگیرند، ناپدید شد. چون به کار خود مشغول شدند دگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت: *(چگونه ایشان شفاعت شوند) و حال آنکه حسین را به حکم جور شهید کردند و حکم آنها با حکم خدا مخالف بود. چون چنین دیدند، آن غذا بر آنان ناگوار شد و با ترس خوابیدند. نیمه شب صدایی به گوش راهب رسید، چون گوش داد ذکر تسبیح و تقدیس الهی شنید. برخاست و سر از پنجره ی دیر بیرون کرد، دید از صندوقی که در کنار دیوار نهاده اند نور عظیم به جانب آسمان بالا می رود، و از آسمان دسته دسته ملائک فرود می آیند و می گویند: «السلام علیک یا بن رسول الله! السلام علیک یا ابا عبدالله! صلوات الله و سلامه علیک» راهب چون این منظره را دید تعجب کرد و ترسید و تا صبح صبر نمود. چون سپیده ی دمید از دیر خود بیرون آمد، به میان لشکر رفته پرسید: بزرگ لشکر کیست؟ گفتند: خولی نزد خولی آمد و پرسید: در این صندوق چیست؟ گفت: سر مرد خارجی است که ابن زیاد او را به قتل رسانیده. گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن علی بن أبی طالب. گفت: نام مادرش؟ گفت: فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی(ص) راهب گفت: هلاکت بر شما باد بر آنچه کردید، همانا احبار و علمای ما راست گفتند، که هر گاه این مرد کشته شود از آسمان خون می بارد، و جز در کشتن پیامبر و وصی او خون نبارد. اکنون از تو خواهش می کنم ساعتی این سر را به من دهید. آنگاه به شما رد کنم. گفت: ما این سر را بیرون نمی آوریم مگر نزد یزید، تا از وی جایزه بگیریم. راهب گفت: جایزه ی تو چیست؟ گفت: کیسه ای که ده هزار درهم در او باشد. گفت: این مبلغ را من نیز می دهم. راهب همیانی آورد که در او ده هزار در هم بود خولی آن را گرفت و آن سر مطهر را تا یک ساعت به راهب سپرد. راهب آن سر مبارک را به صومعه ی خویش برد و با گلاب شست، و با مشک و کافور خوشبو گردانید، و بر سجاده ی خویش گذاشت و بنالید و بگریست، و به آن سر منور می فرمود: یا ابا عبد الله! به خدا سوگند بر من گران است که در کربلا نبودم که جان خود را فدای تو کنم، یا ابا عبد الله !هر گاه جدت را ملاقات کردی گواهی بده که من شهادتین را گفتم، و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه راهب مسلمان شد (و کسانی هم که با او بودند مسلمان شدند) و آن سر مقدس را بر گردانید. راهب بعد از این جریان از صومعه بیرون آمد، و در کوهستانی می زیست و به عبادت و پارسایی ادامه داد تا از دنیا رفت. لشکریان کوچ کردند، و نزدیک شام چون خواستند آن پولها را بین خود تقسیم کنند، همه سفال شده و بر یک طرف آن نوشته بود: «ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل ال ظالمون» و بر طرف دیگر نوشته بود: «و سیلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون» خولی گفت: این امر را کتمان کنید و استرجاع کرد و گفت: «خسر الدنیا و الا خرة» یعنی در دنیا و آخرت زیان کار شدیم. بعضی چنین نقل کرده اند: را هب به سر مقدس عرض کرد: ای سر سروران عالم! و ای مهتر مهتران! گمان دارم تو از کسانی باشی که خداوند در تورات و انجیل وصف آنان کرده، و فضیلت تأویل به تو عطا فرموده، و بزرگان سادات بنی آدم در دنیا و آخرت بر تو گریه و ندبه می کنند، می خواهم تو را به اسم و وصف بشناسم. آن سر بزرگوار به سخن آمد و فرمود: «انا المظلوم، انا المهموم، اناالمغموم، انا الذی بسیف العدوان و الظلم قتلت، انا الذی بحرب اهل البغی ظلمت، انا الذی علی غیر جرم نهبت، انا الذی من الماء منعت، انا الذی عن الاهل و الاوطان بعدت» آن نصرانی گفت: به خدا قسم ای سر! خود را بیشتر معرفی کن. آن سر فرمود: «انا ابن محمد المصطفی، انا ابن علی المرتضی، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خدیجة الکبری، انا ابن العروة الوثقی، انا شهید کربلا، انا قتیل کربلا، انا مظلوم کربلا، انا عطشان کربلا...» چون شاگردان راهب این را دیدند گریستند، و زنارهارا پاره کردند، و در خدمت امام زین العابدین (ع) آمده، مسلمان شدند... احتمال هم دارد این واقعه ی دیگری باشد. |
|
در دوران هشت سال دفاع مقدس، يك روز شهداي زيادي را براي تشييع به شيراز آورده بودند. تعداد بسياري از خانوادهها داغدار و مردم عزادار بودند. من براي تسلّاي دل بازماندگان, پيشنهادي به ذهنم رسيد و آن اينكه از علماي شيراز دعوت كنيم كه ضمن آنكه در تشييع جنازة شهدا حضور پيدا ميكنند, هر عالمي خواندن تلقين چند نفر را به عهده بگيرد تا مقداري باعث تسكين روحية ديگران باشد.
شهيد سيد احمد خادمالحسين، يكي از شهداي گرانقدر شيراز و ارادتمند به آستان بلند امام عصر ـ صلوات الله عليه ـ گفته است: محبت و عشق به امام زمان(عج)، بهترين راه براي اطاعت از فرامين آن حضرت و تحمل سختيها و وادار كردن نفس به ترك همة گناهان است. گرچه خلقت بهشت و جهنم هم ميتواند انسان را به سمت بندگي خداوند متعال بكشاند. امّا واضح است كه هيچ عاملي به اندازة محبت نميتواند محب را هم سنخ با محبوب كند. محبت ميتواند پيكر بيجان و مردة انسان را به تحرك درآورد تا چه رسد به انسان زنده. حكايتي را كه نقل ميكنم شاهدي بر اين مدعاست. حدود سال 1372 بود كه قضيهاي را در ابتدا، با واسطه شنيدم و سپس براي آنكه آن را بدون واسطه شنيده باشم، سفري به شهر شيراز رفتم و به خدمت حجتالاسلام والمسلمين حاج آقا طوبائي ـ كه اصل جريان براي ايشان اتفاق افتاده بود ـ رسيدم. عصر جمعهاي بود كه به مسجد ايشان وارد شديم و نماز مغرب و عشا را به امامت ايشان به جا آورديم. بعد از نماز عشا، ايشان بر فراز منبر رفت و پيرامون حضرت حجت بن الحسن(ع) صحبت نمود و اين ظاهراً برنامة دائمي عصرهاي جمعه ايشان بود.پس از اتمام سخنراني, خدمت ايشان رسيدم و پس از معرفي خود اظهار داشتم كه، ما در اصفهان داستاني به واسطة يكي از آشنايان از شما شنيدهايم و اكنون به خدمتتان رسيده و مايل هستم كه آن را از زبان خود شما بشنوم. حاجآقا طوبائي هم به گرمي از ما استقبال نمود و با كمال بزرگواري و محبت تمام جريان را براي ما نقل كردند و پس از آن نوار كاستي را كه حاوي همان صحبتها بود به ما هديه داد. اصل داستان از اين قرار است: در دوران هشت سال دفاع مقدس، يك روز شهداي زيادي را براي تشييع به شيراز آورده بودند. تعداد بسياري از خانوادهها داغدار و مردم عزادار بودند. من براي تسلّاي دل بازماندگان, پيشنهادي به ذهنم رسيد و آن اينكه از علماي شيراز دعوت كنيم كه ضمن آنكه در تشييع جنازة شهدا حضور پيدا ميكنند, هر عالمي خواندن تلقين چند نفر را به عهده بگيرد تا مقداري باعث تسكين روحية ديگران باشد. پيشنهاد خود را با امام جمعة محترم شيراز، آيتالله حائري شيرازي در ميان گذاشتم و ايشان هم از اين پيشنهاد استقبال كردند. لذا از علما دعوت نموديم و آنها هم حضور پيدا كردند و هنگام تدفين هر شهيدي, تلقين آنها را ميخواندند. خواندن تلقين ميت مستحب است, هنگامي كه ميتي را در قبر ميخوابانند و گونة راست صورت او را در كف قبر ميگذارند, شخص تلقين كننده، گوش ميت را مختصر تكاني ميدهد و سپس عقايد صحيح را كه شامل اعتقاد به توحيد, قبله, قرآن, نبوت انبيا و امامت دوازده امام(ع) را با ذكر نام هر كدام, به ميت يادآوري مينمايد. روح ميت كه در آنجا حاضر و ناظر است ضمن شنيدن تلقين جملات, از وحشتي كه در اثر وارد شدن جسم او به خانة جديد براي او حاصل شده، مقداري كاسته ميشود و مأنوس با عقايد حقّه و اخلاق و اعمال صحيح خويش و مطمئن به لطف خداي كريم، لطيف، رحيم و عفو كننده ميگردد. جملات تلقين در حاشية كتاب مفاتيح الجنان آمده است. بنده يادم نيست كه دومين شهيد بود يا سومين كه ميخواستم تلقين او را بخوانم كه اين قضيه اتفاق افتاد. اما يادم هست كه نام آن شهيد عزيز، «سيد احمد خادمالحسين» بود. وقتي داخل قبر شدم و كنار شهيد نشستم و ميخواستم تلقين او را بخوانم, حالم منقلب بود و در اين فكر بودم كه شهيد نيازي به تلقين كردن ندارد. آنها به مقام «احياءٌ عند ربّهم يرزقون» رسيدهاند، امّا در عين حال چون خواندن آن مستحب است و باعث تسكين خاطر بازماندگان ميشود انجام وظيفه ميكنم.وقتي شروع كردم به تلقين خواندن و رسيدم به نام ائمة اطهار(ع) و اسم آنها را يكي پس از ديگري ميخواندم تا آنكه نام آخرين امام معصوم، حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ را بردم, ناگهان ديدم كه شهيد همان طور كه سرش بر كف قبر گذاشته شده بود, سرش را به احترام نام امام زمان(ع) از كف قبر بلند نمود و به اندازة حدود يك وجب بالا آورد و دو مرتبه بر كف قبر گذاشت. من كه از قبل پيشبيني چنين صحنهاي را نكرده بودم آنچنان از اين عمل احترامگونة شهيد منقلب شدم كه از خود بيخود شده و مدهوش افتادم، به گونهاي كه يادم نميآيد خودم از قبر بيرون آمدم يا ديگران مرا از قبر بيرون آوردند. هر كس از اطرافيان قبر هم كه شاهد اين جريان بود حالش منقلب شد و به گريه افتاد. بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر كز آتش درونم دود از كفن برآيد بعد از اتمام مراسم, به فكر افتادم كه تحقيقي راجع به زندگاني اين شهيد داشته باشم تا بفهمم شهيدي كه بعد از شهادتش, جسم بيروح او اين چنين احترامي به نام مقدس صاحبالزمان(ع) ميگزارد و بلند ميگردد, در زماني كه حيات دنيوي داشته چگونه از نام آن بزرگوار متأثر و منقلب ميگشته و احترام به آن حضرت ميگذاشته است؟ وقتي تحقيق نمودم متوجه شدم كه اين شهيد در زمان حيات خويش, عاشق و دلباختة امامزمان(ع) بوده و در جبهههاي دفاع مقدس نيز زياد به ياد آن حضرت بوده و ديگران را هم به ياد آن عزيز دلها ميانداخته و در فراق حضرتش ميسوخته و ديگران را ميسوزانده است. خوشا تنهايي و شبهاي تارم كه با ياد تو اشك از ديده بارم تو ميداني كه در سوز و گدازم شها مگذار اندر انتظارم (آيتالله ميرجهاني) پيامها و برداشتها: 1. بعد از آنكه انسان خداوند متعال را شناخت, بندگي او را ميكند, لكن براي اين شناخت و بندگي, سه راه وجود دارد كه معمولاً افراد بعد از شناخت خالق خويش از هر سه طريق استفاده كرده تا خود را به كمال بندگي و اطاعت متصف نمايند. آن سه راه عبارتند از: محبت پروردگار؛ طمع به ثواب و درجات بهشت؛ ترس از عذاب و عقاب جهنم. لكن راه محبت قويترين راه است زيرا كه محبّ خداوند متعال ديگر سختيهاي سير اليالله تعالي را حس نميكند و اصلاً ناراحتي نميبيند و ترك گناهان لذيذ نفساني، براي او لذت عقلاني دارد. رسول خدا(ص) ميفرمايند: محبت شما به چيزي، شما را كور و كر ميكند.1 2. تعزيت و تسليت صاحب مصيبت مستحب است، چه قبل از دفن ميت و چه بعد از آن. علامه مجلسي در كتاب بحارالانوار2 مطالبي را از بزرگان علما پيرامون استحباب تعزيت و اينكه تعزيت بعد از دفن افضل است، نقل كردهاند. در اينجا ما به ذكر يك روايت اكتفا ميكنيم: حضرت موسي(ع) در مناجاتش از پروردگار پرسيده: خدايا چه پاداشي است براي كسي كه تعزيت به مادر داغديده گويد؟ فرمود او را در زير ساية خود قرار ميدهم در روزي كه هيچ سايهاي جز ساية من نيست.3 3. تلقين در دو زمان مستحب است: اول وقتي كه ميت را درون قبر ميگذارند. دوم بعد از آنكه روي قبر را پوشاندند و مردم از سر قبر او برگشتند، مستحب است نزد سر ميت بنشينند و با صداي بلند او را تلقين بكنند، منكر به نكير ميگويد: «بيا بيا برويم، تلقين حجتش كردند، احتياج به پرسيدن نيست». پس برميگردند و سؤال نميكنند. 4. خوب است هر كسي به ياد شب اول قبر خويش، زماني را با خداي خويش خالصانه مناجات كند و از او كمك براي گريه كردن بر احوال نفس خويش بگيرد. مناسب است جملات امام سجاد(ع) را در «دعاي ابوحمزه ثمالي» زمزمه كنيم: كمكم كن به زاري بر خودم زيرا من به مسامحه و آرزو عمرم را گذراندم، و به اندازهاي پست شدم كه نوميد از خيرم. كيست كه بدحالتر از من باشد اگر به همين حال به گورم برده شوم كه آن را براي خوابيدنم نياراستم و آن را براي آرميدنم با كردار خوب فرش نكردم. چرا من نگويم كه ندانم چه سرانجامي دارم در حالي كه ميببينم نفس، مرا گول ميزند و روزگارم فريبم ميدهد و بالهاي مرگ بالاي سرم در حركت است. چرا من نگريم؛ بايد براي جان دادن بگريم، بايد براي تاريكي گورم بگريم، بگريم براي تنگي لحدم، بگريم براي پرسش منكر و نكير از من، بگريم براي بيرون شدنم از گور برهنه و خوار با بار گناهي كه بر دوش دارم، بنگرم يكبار از طرف راست و يك بار از چپ و مردم در وضعي [بهتر] غير از وضع من باشند. 5. انسانهاي مؤمن خالص الايمان، مطمئن هستند كه چنانچه در زمان حيات آنها امام زمان(ع) ظهور نكنند تا از دنيا بروند، پس از ظهور آقا، به دنيا بازخواهد گشت. رجعت عمومي نيست بلكه مختصّ انسانهاي با ايمان خالص يا مشرك خالص است. و ما چه كنيم كه عمل صالح ما اندك است ولي آرزوي فراوان داريم: مولاي إذا رأيت ذنوبي فزعت و إذا رأيت كرمك طمعت. وقتي مولاي من، وقتي به گناهانم مينگرم نااميد ميشوم اما وقتي به كرم تو مينگرم طمع مرا فرا ميگيرد. شايد مناسب باشد پناهنده به امام هشتم علي بن موسي الرضا(ع) بشويم كه ضامن رجعت و بازگشت يك حيوان آهو شدند، بلكه ضمانت رجعت ما بيچارگان و شفاعت بودن ما را در ركاب مولايمان صاحب العصر و الزمان(ع) بنمايند چنانكه در دعاي عهد هر روز از خداوند درخواست ميكنيم: اللهّمّ إن حال بيني و بينه الموت ... فاخرجني من قبري4؛ خداوندا، اگر بين من و آن حضرت، مرگ حائل شد... مرا [در روز ظهورش] از قبرم خارج كن. 6. لازم است هنگام گفتن نام معصومين(ع)، احترام مناسب چه از طرف گوينده و چه از طرف شنونده و حتي هنگام نوشتن نام آنها گذاشته شود و از نوشتن رموز ص و ع و س اجتناب گردد. در محضر امام صادق(ع) وقتي نام رسول الله(ص) برده شد، امام(ع) ضمن اداي احترام به اين نام مبارك، سه مرتبه در حالي كه نشسته بودند سر مبارك خود را تا نزديك زمين پايين بردند. 7. خوب است محبّان و عاشقان حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ سعي در تبليغ نام آن حضرت بنمايند. زيرا انسان محب، دوست دارد كمالات محبوب خويش را به ديگران منتقل كند تا او را محبوب همه بگرداند. اسامي معصومين(ع) را بر روي اولاد خود و مكانهاي مناسب گذاشته، مرتب نام آنها را زير لب زمزمه كنند، كتبي كه نام و معارف آنها را در بر دارد تهيه و بين دوستان و اقوام و حتي در بيمارستانها پخش نمايند. در مجالس شادي و عزا، گفتارهاي آنها را به مناسبت با خطّ زيبا بر در و ديوار زده و توسط گويندگان تبليغ نمايد. 8. اگر انسان، مؤمن واقعي باشد، و هميشه وظيفة فعلي خويش را عمل نمايد هر حالتي براي او به وجود آيد، خير و مصلحت اوست. اگر مالك شرق و غرب عالم گردد خير و منفعت او در آن است و اگر كشته شود و بدن او تكهتكه گردد باز خداوند متعال خير و نفع او را در همان حالت قرار ميدهد. به اين حديث امام صادق(ع) توجه فرماييد: در آنچه كه پروردگار با حضرت موسي مناجات فرموده، آمده است: اي موسي من هيچ مخلوقي را كه محبوبتر از بندة مؤمن من باشد، نيافريدم و من او را تنها به چيزي مبتلا ميكنم كه مصلحت و خير براي او باشد و من داناترم به چيزي كه بندة مرا اصلاح ميكند پس بنده من بايد بر بلاي من صبر كند و نعمتهاي مرا شكر گزار باشد و به قضاي من بايد راضي باشد.5 صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست بيار سوي محبان پيامي از در دوست وگر چنانكه در آن حضرتت نباشد يار براي ديده بياور غباري از در دوست غبار درگه او توتياي ديده كنيم بدين وسيله ببينيم سوي منظر دوست من خراب و تمناي وصل او هيهات مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست اگرچه دوست به چيزي نميخرد ما را به عالمي نفروشم مويي از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد كه هست «فيض» ثناخوان كمينه چاكر دوست (فيض كاشاني) سيّد ابوالحسن مهدوي پينوشتها: 1. حبّك للشّي يعمي و يصمّ. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 77 ص 164. 2. همان، ج 82 ص111-113. 3. همان، ج 53 ص 39. 4. فرازي از دعاي عهد. 5. علامه مجلسي، همان، ج، 82 ص 130. |
|
سید بحرالعلوم عرض کرد: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء علیه السلام می دهد؛ مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارند، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملشان نوشته می شود و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده می شود؟
حضرت سیدالشهداء هر چه از مال و اهل بيت داشت در راه خدا داد پس اگر خداوند به گریه کنندگان او هرچه ثواب بدهدنباید تعجب نمود. سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بین راه راجع به این مسأله، که گریه بر امام حسین (ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد. همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد. بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ اگر مسأله ای علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟ سید بحرالعلوم عرض کرد: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء علیه السلام می دهد؛ مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارند، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملشان نوشته می شود و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده می شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود. سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت. در شکارگاه از لشگریانش دور شد و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد. در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید. آنان در گوشه خیمه عُنیره ای داشتند (بز شیرده) و از راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را می گرداندند. وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند؛ ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریده و کباب کردند؛ زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد. در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟ یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید. دیگری که از وزرا بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید. یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید. سلطان گفت: هر چه بدهم کم است؛ زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت، مقابله به مثل کرده ام. چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند. من هم باید هر چه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود. بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن حضرت این همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود؛ چون خدا که خداییش را نمی تواند به سید الشهداء (ع) بدهد؛ پس هر کاری که می تواند، آن را انجام می دهد؛ یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین (ع)، به زوار و گریه کنندگان آن حضرت، درجاتی عنایت می کند. در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند. چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد. |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج