| كلاس درس به هر چيز ديگري شبيه است، غير از كنفرانس يك بحث تحقيقي. اخلاقش همين است. انگشت روي چيزي نميگذارد، وقتي كه هم گذاشت بايد تا ته آن برود. الآن، اوّل كنفرانس است. خيلي اوّل، چون تازه دارد، دعاي فرج ميخواند، اين عادت خوبش را از هيئت ياد گرفته، شبهاي جمعه، سينهزني و جمعهها بعد از نماز صبح، دعاي ندبه. به خصوص كه صداي بمي هم دارد و اين صداي بم، وقتي با حرارت و انگيزه همراه ميشود به فضا رنگ و بوي ديگري ميدهد، بيخيال امثال حيدرمنش كه در كلاس حضور دارند و الآن رفتند تو حس و حال بچّههاي مثبت.
صداي منصوري در فضاي كلاس همچنان به چرخش در ميآيد: ـ لطف كنيد يك صلوات ختم كنيد. و به دنبال اين درخواست، ذكر صلوات به صورت زمزمة خفيفي، به گوش ميرسد. ـ با كسب اجازه از استاد و شما عزيزان موضوع بحث را برايتان عرض ميكنم: موضوع، تحقيقي هر چند اجمالي دربارة پيامبر اعظم(ص) است، كه در ايام ميلاد مبارك آن حضرت هم قرار گرفتهايم؛ هرچند همة روزهاي ما متعلق به آن حضرت است. تحقيق ما، دربارة سيرة عملي نبوي يا اخلاق اجتماعي، نحوة حكومت داري و اين صحبتها نيست، علتش هم اين است كه راجع به اين مسائل، چه در صدا و سيما و چه در نشريات، بسيار گفته شده است. بماند كه شايد هيچ كدام از ما نتوانسته باشيم حداقل چند حديث از حضرتش را آموخته باشيم و در زندگي خود، آن را پياده كنيم. امّا موضوع تحقيق دربارة ارتباط و بيانات پيامبر اعظم(ص) پيرامون شخصيت وصيّ خاتم، حضرت مهدي(عج) است. سكوت شيريني بر فضاي كلاس حكمفرما شده، بعضيها جا خوردهاند، معلوم نيست شايد فكر ميكنند، دانشجويان رشتة پزشكي؛ براي موضوع آزاد كنفرانس حتي سر كلاس معارف، خيلي موضوعهاي ديگري را ميتوانستند انتخاب كنند: مثلاً: ـ نحوة راهيابي انرژي مثبت (دعا) به روح انسان و ارتباط مستقيم آن با خواب شب. يا ـ چرايي افزايش بيروية رشد قد، در افراد كوتوليسم!؟ يا هزاران موضوع ديگري كه ميتواند واقعيت داشته باشد يا نداشته باشد. در حال و هواي خودم هستم كه نامة مچاله شدهاي را از طرف صندلي حيدرمنش دريافت ميكنم. عكسالعملي از خودم نشان نميدهم حتي سرم را براي خواندن خم نميكنم، فقط مردمك چشمانم را تا ميتوانم، پايين ميكشم. حيدرمنش، بي سلام، نوشته، ـ به رفيقت بگو، اينجا كلاس درس است، نه هيئت، جوگير نشود سينهزني كند. ملّت معطّل است. بگو، بحث را شروع كند. حيدرمنش معلوم است كه از سر خيرخواهي نامه ننوشته، حكماً علتش خنده و شوخي بيشتر بوده تا موعظه، امّا بي راه هم نميگويد؛ منصوري تا اينجا اين همه حرف زده، امّا هنوز، ب ، بسمالله، تحقيقش را هم نخوانده، فقط موضوع را گفته: همين! امان از تكه كلام منصوري كه ميگويد: ـ بايد اوّل طرف را بسازي، آگاهش كني، دستش را بگيري، آرام آرام، بكشاني تو گود... فقط صداي منصوري شنيده ميشود: ـ هر چه انسان بيشتر جستوجو ميكند. به سخنان ناب و زيبايي هم برخورد ميكند. در اقيانوس احاديث نبوي، دُرهاي غلتان حديث دربارة حضرت مهدي(عج)، در موضوعات مختلف، وجود دارد. آنقدر كه چه بسا بتوان كتابي مجزّا، به همين امر، اختصاص داد. بنده و آقاي حبيبي، در حدّ توان احاديث قابل فهم را در بخشهايي كه خواهم گفت، دسته بندي كردهايم. دستة اوّل؛ سخنان حضرت رسول اكرم(ص)، دربارة سيماي ظاهري حضرت مهدي(عج) است. دستة دوم؛ توضيح مختصري به همراه احاديثي از ايشان دربارة راز غيبت وليعصر(عج) است. دستة سوم؛ انتظار فرج و كلام نبوي دربارة اين موضوع. استاد محسني، استاد معارف با ظاهري آراسته و آرامشبخش مثل هميشه قدمزنان به انتهاي كلاس رفته و دست به سينه به ديوار تكيه داده است. منصوري نگاهي به استاد ميكند و ميگويد: ـ باز هم به اين مطلب اشاره ميكنم كه احاديث گلچين شده است، تا بتوان در وقت داده شده بحث را جمع كرد و هم اينكه شما دوستان در پايان هر بخش، دست كم يك حديث را به خاطر بسپاريد. دلم ميخواهد، كاغذ مچاله حيدرمنش را بفرستم براي منصوري، حيف آن همه زحمت اگر منصوري نتواند، همة كنفرانس را يك جا برگزار كند... دستة اوّل: از حضرت رسول اكرم(ص) است كه فرمود: ـ مهدي(عج) ما مردي است، رنگ او، رنگ عربي است. (گندمگون)، و جسم او جسم اسرائيلي، (يعني راست قامت و تا حدي بلند قد)، در گونة راست او خالي است مانند ستارة درّي. يا در حديثي ديگر اينكه: ـ مهدي(عج)، از من است، پيشاني باز و نوراني و بيني كشيده و باريك دارد. و در جايي ديگر و باز هم از رسول اكرم(ص)، ـ سيمايش چون ماه تابان و چهرهاش گرد و درخشان است. و در جاي ديگر: ديدگان مباركش سرمه كشيده، محاسن مباركش پر مو و بر گونة راست، خالي جذاب دارد. و آخرين حديث انتخابي اينكه: ـ چهرهاش چون دينار، (گرد و گلگون)، دندانهايش چون شانه، (يعني ظريف، منظم و جدا از هم، و شمشيرش چون شعلة آتش است). و امّا دستة دوم: منصوري هنوز حديثهاي دستة بعدي را نخوانده كه دست حيدرمنش جهت كسب اجازه بالا ميرود و از جايش برميخيزد، ميخواهد حرفي بزند، استاد محسني سري تكان ميدهد و او ميگويد: ـ بچّهها! عذر ميخواهم بين كنفرانس صحبت ميكنم. و بعد رو ميكند به منصوري. ـ شما گفتيد، خوب است كه در آخر هر بخش، يك حديث ياد گرفته باشيم، درست است؟ ـ البته، اين درخواست و نظر من بود، حالا تا چه اندازه، حافظه، دقت و توجّه، شما را ياري كند. ـ بله، اتفاقاً من يكي دو حديث در خاطرم ماند. مثلاً، خال سياهي بر گونة راست ايشان است، و صورتشان مثل ماه درخشان است. آيا اينها ميتواند براي من سازنده باشد؟ لحظهاي سكوت همه جا را فرا ميگيرد. سكوتي كشدار و سنگين. يكي از بچّهها كه روي صندلياش ولو شده، خودش را جمع و جور ميكند و ميگويد: ـ سازندگي بحث ديگري است. ما خيلي حديث اخلاقي، تربيتي ديگري هم داريم. آيا شما ميخواهيد، با اين دو حديث خودتان را بسازيد؟ مگر ميشود، اين دو نشانه از سيماي امام ماست كه خوب، ما كه ايشان را امام خود ميدانيم و معتقد به غايب بودنش هستيم، بد نيست از سيماي ظاهري ايشان هم چيزهايي بدانيم. استاد محسني، موقرانه ميگويد: ـ آقاي حيدرمنش! بگذاريد كنفرانس تمام شود. بعد حديثها را روي هم بگذاريد و جمعبندي كنيد. منصوري چشمانش خيره شده به حيدرمنش و حتم دارم، جوابي دارد امّا رعايت كلاس را ميكند و چيزي نميگويد، امّا من ميگويم: تحقيق ، كار مشترك من و منصوري است. بايد دفاع كنم، پس لب ميجنبانم كه: ـ ببين! دوست من! به خاطر سپردن برخي از نشانههاي ظاهري حضرت، چه بسا در برخي جاها و مكانهاي مقدّس، به كمك انسان بيايد. مثلاً در مسجد مقدس جمكران يا در مكانهايي كه احتمال حضور حضرت در آن هست. براي اينكه اگر خداوند به كسي توفيق داد و جمال حضرتش را مشاهده كرد، با آنچه در ذهن دارد، قياس كند. البتّه ، براي شما را نميدانم كه آيا واقعاً ، دانستن و ندانستن اين احاديث، برايتان فايدهاي هم دارد؟ عكسالعمل كسي برايم مهم نيست. حرفم را كه ميزنم، مينشينم، بعضي از بچّههاي هم كلاسي، تازه منظورم را متوجّه شدهاند و ريز ميخندند، وسط كلاس هنوز حيدرمنش ايستاده است. از جسارتش خوشم ميآيد: منصوري، حالا ميگويد: ـ شايد منظور شما اين باشد كه اين همه بحث مهمتر هست، حالا چرا سيماي حضرت را بيان كردم. شما درست ميگوييد، مهم عظمت قيام حضرت(عج)، است و اينكه در غيبت او چه رازهايي نهفته است. و يا چه علايم و نشانههايي در ايام نزديك به ظهور ايشان وجود داد، امّا من و حبيبي، خواستيم دركنار دانستن آنها، يك نظر اجمالي هم به بحث ظاهر آقايمان داشته باشيم، همين را به شما بگويم، آقاي حيدرمنش! كه حضرت، علاوه بر بالاترين مرتبة تقوا و ايمان و عصمت و همة اين چيزها، صاحب جمال و نيرومندي نيز هست كه هر كسي بخواهد در مقابل حق و حقيقت، قد علم كند، او را سر جايش بنشاند، بفرماييد بنشينيد. تا ادامة بحث را بگويم: مؤدب مينشيند. شرمنده ميشوم. شايد بندة خدا، سؤال برايش پيش آمده بود و قصد و غرضي نداشته است. خدايا! توبه. و امّا دستة دوم: احاديث مربوط به علل غيبت حضرت وليعصر(عج) پيامبر اكرم(ص) فرمودند: به ناگزير او بايد غايب شود، كه در آن مدّت ترس از قتل هست. و در حديثي ديگر آمده: براي او غيبت و براي امّت حيرتي خواهد بود كه خيليها در آن دوران گمراه خواهند شد. و در حديثي اينكه: آنچه در ميان بنياسرائيل واقع شده، در ميان امّت من نيز، مو به مو واقع خواهد شد. دوازدهمين فرزند من از ديدهها غايب ميگردد و ديده نميشود. و آنچه در ميان بنياسرائيل روي داده بود و به موجب آن، دچار سرگرداني شدند، غيبت نخستين سبط آنها به نام «لاوي بن بَرخيا» بود كه مدّتي بس دراز غيبت كرد و سپس به سوي قومش بازگشت و دين خدا را پس از مندرس شدن، از نو زنده ساخت. و در حديثي ديگر از پيامبر اعظم(ص): مهدي (عج) از اولاد من است. خداوند به وسيلة او مشرقها و مغربهاي زمين را فتح ميكند. مهدي همان است كه از دوستان خود ناپديد ميشود، يك ناپديد شدني كه بر اعتقاد خود، در امامت استوار نميماند، مگر كسي كه خداوند، دلش را براي ايمان آزموده است. و در بسياري از احاديث علّت غيبت، ترس از قتل بيان شده است. مانند حضرت ادريس كه مدت بيست سال براي ترس از امت گمراه خود كه دعوتش را رد كردند، غيبت نمود. مانند حضرت رسول اكرم(ص) كه براي فرار از كساني كه او را آزار ميدادند و جهت حراست از جان و نيز رسالت مقدسش، در غار حرا، مخفي شد. امّا بايد گفت كه علّت غيبت حضرت وليعصر(عج) و عنوان ترس از قتل، كه گفتيم در احاديث بيشماري آمده است، به هيچ وجه شخصي نبود، چرا كه خداوند او را براي ريشهكن ساختن ظلم و ستم و اجراي عدالت، ذخيره كرده است. و نيز دليل ديگر آن كه؛ غيبت حضرت(عج) وسيلة آزمايش مؤمنان و غربال شدن منكران است، و از معصوم(ع)، دربارة علت غيبت سؤال شد و ايشان فرمودند: خلايق ناچارند، بايد امتحان كرده شده باشند. و از يكديگر تميز بيابند و به غربال زده بشوند و جمع كثيري از غربال بيرون رود. و در حديثي ديگر باز هم، علت غيبت؛ اين مطرح شده است كه در وقت ظهورش، احدي را در گردن وي بيعتي نباشد. منصوري، يك نفس و پر انرژي، سكان كشتي كلاس را در دست دارد. لذت ميبرم از آرامش و سكوت يك دست كلاس، سرم را كمي ميچرخانم، بعضي از دانشجويان خانم، هر چه بحث جلوتر ميرود، دستي به روسريهايشان ميكشند و آرام مرتب ميكنند. بعضي ديگر از همكلاسيها هم كه طبق عادتشان براي فهم بيشتر، دقيق ميشدند در چشم و ابروي فرد كنفرانس دهنده، حالا حتّي به منصوري هم نگاه نميكنند و خودشان را سرگرم خطخطي كردن كاغذ سفيد مقابلشان كردهاند. پنجرههاي كلاس نيمه باز است و نسيمي گاه بر سر و رويمان ميوزد. دلم براي منصوري ميسوزد، كاش ميگذاشت، بقية تحقيق را من كنفرانس ميدادم. خصوصاً كه از حديث امام مهدي يا همان توقيع، را من در Word تايپ كرده بودم كه از مولا صاحبالزمان(عج) نقل شده است: ـ اگر چه ما در جاي مخصوصي به دور از جايگاه ستمگران سُكني گزيدهايم، كه خداوند مصلحت ما و شيعيان ما را در اين ديده است كه تا هنگامي كه حكومت جهان به دست ستمكارانست، اين چنين باشيم، ولي به اخبار شما آگاهي داريم و چيزي از اخبار شما از ما پوشيده نيست... بنابراين هر يك از شما بايد طوري رفتار كند كه به محبّت ما نزديكتر شود و از هر چيزي كه خوشايند ما نيست و موجب غضب ما ميشود دوري كند كه فرمان ظهور ما ناگهاني و بدون مقدمه فرا ميرسد كه ديگر توبه سودي ندارد و پشيماني از گناه دردي را دوا نميكند. بعد از تايپ اين قسمت، وارد دستة سوم شدم. منصوري هم وارد دستة سوم شده است. انتظار فرج، در كلام نبوي و ادامه ميدهد: برترين عبادتها، انتظار فرج است. و در جايي ميفرمايد: بعد از شما قومي خواهد آمد كه پاداش هر يك از آنها برابر پاداش پنجاه نفر از شماست، گفتند: يا رسولالله! مگر نه اين است كه ما در حضور شما در بدر، احد و حنين شركت جستيم و قرآن در ميان ما نازل شد؟ ايشان فرمود: اگر آنچه بر آنها روي خواهد داد، بر شما روي ميداد، شما نميتوانستيد چون آنها صبر و شكيبايي را پيشة خود سازيد. و در جاي ديگر اينكه: خداوندا! برادرانم را به من بنمايان. يكي از اصحاب گفت: مگر ما برادران شما نيستيم؟ اي رسول گرامي خدا! ايشان فرمود: نه، شما ياران من هستيد، برادران من كساني هستند كه در آخرالزمان ميآيند، و به من نديده ايمان ميآورند... كه استقامت هر يك از آنها در دين خود، از كندن خارهاي گون، در شب تاريك و به دست گرفتن آتش گداخته سختتر است. آنها مشعلهاي هدايت هستند كه خداوند، آنها را از فتنههاي تيره و تار نجات ميبخشد. ـ رسول اعظم(ص)، مؤمنان منتظر حقيقي را افرادي معرفي ميكند كه سختكوش، ثابت قدم و استوار بر حق و حقيقت هستند. چنانچه باز ميفرمايد: خوشا به حال شكيبايان در غيبت او، و پاي بر جايان در محبّت او، كه آنها را خداي تبارك و تعالي در كتابش چنين توصيف فرموده است، «اين قرآن هدايت است براي پرهيزكاران؛ آنها كه به غيب ايمان ميآورند». و در حديث نبوي ديگري چنين آمده است: گروهي از امّت من، همواره حق را آشكار ميكنند تا فرمان خدا (فرمان ظهور) فرا رسد. و ديگر اينكه؛ افضل اعمال امّت من، منتظر بودن است به رسيدن فرج از جانب خداي تعالي. شبيه به كسي است كه در بند گرفتار آمده، چنين فردي همچنانكه در انتظار رهايي از بند به سر ميبرد، در عين حال براي نجات خود، در حد توان تلاش ميكند؛ چه با دعا، چه با كارهاي ديگر. و شايد يكي از كارهاي شيعه در دوران انتظار، پيروي از سيرة عملي نبوي باشد. زيرا در حديثي از ايشان آمده كه: مهدي از فرزندان من است. اسم او، اسم من و كنيهاش كنية من، از نظر خلق و خلق شبيهترين مردم به من است. يا اينكه... «شبيهترين مردم به من است در شمايل و اقوال و افعالش». يادم هست، سر تايپ اين حديث، منصوري اين بيت شعر را خواند كه: ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است بعد اضافه كرد، ما كجا و آقا كجا؟ راستي قضية تايپ از آنجا شروع شد كه يك شب سرزده، البتّه خيلي هم سر زده نبود، رفتم خانة منصوري. ميدانستم پدر و مادرش منزل نيستند وقتي به سر كوچهشان رسيدم، شمارة همراه او را گرفتم، سلام و عليكش كه تمام شد، شروع كرد به غرولند كردن كه: ـ خوب، خودت را كنار كشيدي، جستوجويي، تايپي، پيرينتي... ـ كجا كنار كشيدم مؤمن؟ خوب است كه خودت ميداني، آن كتابهايي كه روي ميز جناب عالي است را من برايت آوردهام. ـ فكر كردي كه چي، اگر ميبيني از كتابها استفاده ميكنم، براي اين است كه نمرهات حلال باشد و گرنه چيزي كه فراوان است كتاب. اصلاً كي گفته با هم تحقيق كنيم. اگر راست ميگويي، بيا كتابهايت را بگير، يك سيدي ميگيرم. صد جلد كتاب دارد ديگر اين همه زحمت ندارد. ـ عجب، ببينم منصوري! حواست هست چه ميگويي؟ شما نبوديد ميگفتيد، ورق زدن كتابهايي كه نام و ياد آقا در آن است، نورانيّت و صفا ميآورد. نگفتي آدم وقتي كتاب دستش باشد، به بهانة يك حديث موضوعي، چند حديث را هم ميخواند. منصوري خنديد. شوخياش گل انداخته بود، با بي خيالي گفت: ـ اگر مردي بيا! كتابهايت را بگير. ساعت تازه هفت شبه. از خيابان وليعصر(عج) تا رسالت هم، يك قدم راه بيشتر نيست. رسيده بودم جلوي در خانهشان، زنگ زدم، منصوري گفت: ـ حبيبي! زنگ ميزنند، گوشي را خاموش نكن ببينم كيه؟ ـ غريبه نيست، خوديه، باز كن! منم. و لحظهاي بعد، پشت ميز كامپيوتر نشستم و ادامة تايپ مطالبي كه منصوري در كتابها علامت زده بود. يعني همانهايي را كه الان منصوري دارد در كلاس ميخواند: ـ منتظر فرج بودن، عبادت است. اين فرمايش پيامبر اعظم(ص) است. بايد دانست كه انتظار به تنهايي فايدهاي ندارد، بلكه آن انتظاري، عبادت محسوب ميشود كه به اصلاح و تزكيه و خودسازي فرد و در پي آن، پيراستگي و اصلاح جامعه بينجامد. يعني به اميد آمدن مصلح و ظهور آقايي كه در تقوا، ورع و ايمان سرآمد است، خود را هر چه بيشتر به او شبيه كرده و از رذيلتهاي اخلاقي و روحي و فكري فاصله بگيريم و بدانيم كه او بيشك بر احوال شيعيان و دوستداران خويش آگاه است. در پايان تحقيق، اين را هم اضافه كنم كه ما به قدر مشت كوچك خويش از اين اقيانوس بيكران و اين چشمة جوشان، آب حيات برگرفتيم. از كلام نبوي، آغازين دانة تسبيح گفتيم و از وصّي خاتم، آخرين دانه، كه همه به يكديگر متّصلند. همه يك دست و يك رنگ، و صاحب علامتهايي خاص، جز اينكه دانة اوّل هميشه اوّل است و دانة خاتم، بر جايش و بر قرار و امّا همگي براي تسبيح و ذكر سلام و صلوات است و بس. منصوري در وقت تايپ كنار دستم نشست و گفت: منابع را هم اضافه كن. 1. مهدي موعود(عج)، جلد اول و دوم. علامه مجلسي. 2. روزگار رهايي، جلد اول و دوم. كامل سليمان 3. عصر ظهور، علي كوراني 4. مكيال المكارم، محمد تقي موسوي اصفهاني. بعد از من ميخواهد كه شعري را كه خيلي دوست دارد، برايش با خط درشت بنويسم. خدا كند سر كنفرانس، موقع خواندن اين شعر، گريه نكند. دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول ز تو پرسيد كه چنين خوب چرايي؟ تايپ تمام شد. منصوري بايد پيرينت كند. به خودم ميآيم، واي خداي من، لاية اشك چون مه غليظي، چشمانش را پوشانده است. بعضيها، از صداي بغضآلود منصوري، ميروند تو حس. دقيق كه ميشوم، صداي گرية ضعيفي هم از طرف صندلي حيدرمنش ميآيد، بحث گريهدار نبود. بيشتر حس و حال معنوي منصوري، كار خودش را كرده است، يكي خود من. استاد محسني، دستي به شانة منصوري كه هنوز پشت ميز استاد ايستاده، ميزند و از او تشكر ميكند، من اما هنوز در فكرم؛ اينكه كاغذ مچاله شدة حيدرمنش را براي چه كسي بفرستم، براي منصوري يا براي خود حيدرمنش؟ |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
در آموزههاي موعود شناختي زرتشتي، از شمار فراواني از انسانهاي موعود و منجي سخن گفته ميشود كه در آستانة رستاخيز، هركدام در جايي و به گونهاي براي نابودي دروغ و چيرگي راستي و برقراري مزداپرستي بر ميخيزند و پديدار ميشوند. امروزه زرتشتيان معتقدند ؛ سوشيانس آنان با «كرشناي» برهمنان و «بوداي پنجم» بودائيان و «مسيح» يهوديها و «بارقليط» مسيحيها و «مهدي» مسلمانان يكسان است.
الف) موعود دين زرتشت در تفسير پهلوي سوشيانت را به صورت «ي سو تومندي پروژ كو» ترجمه ميكنند كه به معني رهاننده و نجات دهنده است. 1. در 3000 سال اول اهورامزدا عالم مينوي را بيافريند؛ در هزارة سوم است كه سوشيانسها برانگيخته ميشوند. محل ظهور سوشيانسها در اوستا و متون پهلوي در اوستا بسيار از ناحية شرق ايران و سكستان به نيكي ياد شده است. نام سكستان به خاطر نام قومي است كه بدانجا آمده بودند و به عبارتي آنجا را اشغال كرده بودند. اينان گروهي از سكاهاي شمال و شمال شرقي ايران بودند كه در هزارههاي پيشين به اين منطقه آمده بودند و در اينجا سكني گزيدند. زره در اوستا به صورت «زرينكهه» آمده است كه در فرس هخامنشي «دريه» گفته ميشود كه همان درياي كنوني است و به دليل آنكه صراحتاً گفته ميشود كه رود «هئتومنت» به آن ميريزد و اين رود همان هيرمند است و اين درياچه نیز هامون میباشد. درياچة كيانسه در سيستان قرار دارد، نخست در آن حيوان موذي و مار و وزغ وجود نداشته و آبش شيرين بوده است. ولايت سيستان را جهان پهلوان گرشاسف ساخت و زرنگ نام كرد كه امروزه زرنج خوانند و بر راه ريگ روان نزديك به حيره زره بندي عظيم بست تا شهر از آسيب ريگ روان ايمن شود بعد ازآن بهمن تجديد عمارتش كرد و سگان خواند، عوام سگستان واعراب سجستان خوانند كه هم اكنون به سيستان معروف است. علي رفيعي پینوشتها: |
کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
|
ـ صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد!... صداي لرزان اُم سالم بود كه با اين درخواست، زاوية نگاه ها را به سمت خود چرخاند...ـ چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم ميشوي؟ كوچهاي نه چندان دراز، كه از كنار هم قرار گرفتن چند خانة گلي در كنار هم تشكيل شده بود. كوچهاي ديوار به ديوار كوچههاي فرعي مثل هم. آفتاب شهر كوفه مثل هميشه گرم و سوزان ميتابيد و شهر را يكسره در گرمايي طاقتفرسا گداختهتر ميكرد. همه چيز به خوبي سپري ميشد. تا آنكه در همان خانه، ميان همان كوچة نه چندان دراز بار ديگر كوبيده شد. در خانه با صداي زوزهاي به نرمي باز شد و غلامي تنومند با احتياط به بيرون سرك كشيد. به دنبال او، زني با دودلي پايش را گذاشت داخل كوچه و با پاي ديگر در را نگه داشت تا پشت سرش بسته نشود. سپس رو به جواني با موهايي ژوليده كه لباس بلند عربي نيز در بر داشت و به ديوار روبه رو تكيه داده بود، گفت: ـ رفتهاي برايم مأمور آوردهاي؟ به خيالت ميخواهي مرا از محكمه بترساني. من براي پولهايم زحمت كمي نكشيدهام تا بتواني به راحتي آن را از چنگم درآوري. ـ جوان زهرخندي زد و گفت: ـ تو نيز هر چه ميخواهي، خودت را ميان كنيزان و غلامانت پناه بده اما بدان خيانت در امانت جرم كمي نيست. آن هم در امانت من و دوستم ـ صَخَر ـ كه هر دو از توانگران اهل حجاز هستيم. زن ابرو در هم كشيد كه: ـ مراقب حرف زدنت باش، جوان! من نميدانم كه دوستت خواسته سر تو كلاه بگذارد يا آنكه هر دوي شما قصد داريد سر من حيلهاي سوار كنيد. اما اين را ميدانم كه آنچه، يك سال پيش به من سپرديد، سه روز پيش سالم و بدون كم و زياد، از من باز پس گرفتيد. من آنقدر دارم كه محتاج زرينههاي تو نباشم. آنقدر كه مالم، مالم ميكني، براي من خرج چند روز كارگران نخلستانهايم است. نه مثل تو، سود يك سال تجارت از شام. زن و جوان، وقتي به خود آمدند. كوچة باريك از جمعيّت لبريز شده بود و همهمهها نيز با سكوت آن دو، رفته رفته، فرو كش كرد. پس جوان به مردمي كه خيره به او، زن و حتّي مأموري كه از طرف محكمه براي بردن زن آمده بود، مينگريستند، كرد و گفت: ـ اي مردم! شاهد باشيد كه اين زن به امانتي كه من و رفيقم ـ صخر ـ سال گذشته، به امانت، نزدش گذاشته بوديم، خيانت كرد. و با وجود اينهمه تمكّن مالي حتّي حاضر نيست براي جبران خيانتش، بخش اندكي از مالش را به من بدهد. شما را به خدا آيا اين انصاف است؟ لحظهاي بعد، صدايي از ميان جمعيّت به هم فشرده، كه معلوم نبود از آن كيست به حمايت جوان بلند شد: ـ اي اُم سالم! اين كارها از تو بعيد است. تو كسي نبودي كه بخواهي به امانت كسي خيانت كني... و صدايي ديگر كه از پير بودن صاحب صدا خبر ميداد، رشتة كلام را در دست گرفت: ـ فكر قيامت را نكردي آخر، روز حساب و كتابي هم هست...؟ و به دنبال آن صداهاي ديگر به حمايت جوان و محكوميت اُم سالم به هوا برخاست. اُم سالم، چادر عربياش را روي سر جابهجا كرد، پس قدمهايش را به مردم سمت جمعيّت روانه كرد و گفت: ـ اي مردم! من سالهاي سال است كه در همسايگي شما زندگي ميكنم. كي تا به حال چنين گناهي از من سر زده كه اين بار دوم باشد. از طرفي شما كه هنوز همة ماجرا را نميدانيد چرا بيجهت، حق از كفم ربوده و به او تقديم ميداريد... او امانتش را از من باز پس گرفته و اما اينك آمده تا با حيلهاي تازه، كيسهاي ديگر را از آن خود كند. در اين وقت، مأمور كه از صحبتها كلافه شده بود، قبل از آنكه اُم سالم يا جوان بخواهند حرفي بزنند، با قلدري و به جمعيّت، غرّيد كه: ـ اين شهر، براي خود، محكمه و قاضي دارد. بهتر است، به آنجا برويد تا قاضي ميانتان حكم كند. جناب قاضي، به درخواست اين جوان نامهاي پي او گسيل داشت تا بيايم و اُم سالم را با خود به محكمه ببرم. پس از اين صحبتها، كوچه راهي از ميان جمعيّت به هم فشرده لحظه به لحظه باز شد و جوان و به دنبال او اُم سالم و پشت سر آن دو، مأمور حكومتي و مردم به سوي محكمه به حركت در آمدند. زندگي در شهر كوفه، پر هياهو و با جنب و جوش، چون رودي بر بستر نرم و لطيف خاك جريان داشت. همه چيز عادي و مثل هر روز مينمود، و تنها اتّفاق عجيب و سؤالبرانگيز، عبور جمعيتي با هم، آن هم از ميان كوچه پس كوچههاي شهر بود. همين مسئله، برخي را به سوي جمعيّت ميكشاند تا شعلة سركش كنجكاوي خود را با پرس و جو مهار كنند. برخي هم سعي داشتند تا با بساطشان را روي دست و در جمع گروه، عرضه كنند. سبدهاي بافته شده از شاخههاي نخل... طبقهاي خرما بر سر، جاروبهايي با دسته كوتاه يا دستة بلند، با تلنگرهاي مأمور، گاه پس ميكشيدند، اما چند كوچه آن طرفتر، بار ديگر به مردم ميپيوستند... سرانجام به كوچهاي رسيدند كه در محكمه از روبرو نمايان شد. و اُم سالم، به ياد آورد دقيقاً يك سال پيش، وقتي اين جوان با دوست خود ـ صَخَر ـ سراغش آمدند و سود سرماية خود را نزد او گذاشتند و هنگامي كه شرط تسليم امانت را با او در ميان گذاشتند، او هرگز گمان نميبرد، همان شرط، سرانجام پايش را به محكمه باز كند، چون هميشه چنان ساده و راحت كارش را ميكرد و به كسي آزار نميرساند، تا آنجا كه در بين مردم به ضعف عقل معروف شد. تا مبادا سر و كارش به قاضي و مأمور بيفتد... ـ اين هم محكمهاي كه ميتواند حقّم را از تو باز ستاند... با صداي جوان، پردة افكار اُم سالم پاره شد. پلكي زد و قطرة اشكي داغ از گوشة چشمش به روي گونهاش سُر خورد. كوچة باريك منتهي به محكمه، سخاوتمندانه، سيل جمعيّت را از دل خود عبور ميداد و به درون محكمه سرازير ميكرد. لختي بعد، جوان و اُم سالم، هر كدام در جايگاه مخصوص خود، مقابل مسند قضاوت قاضي، حاضر شدند... دقايق اوّلية پس از ورود، با سكوت سنگين و كشداري همراه بود. «هبيره»، كه نگاهش دائماً دور تا دور فضاي محكمه چرخ ميخورد، به اين فكر ميكرد كه دگر چه بايد بگويد تا كيسهها را از آن خود كند... چون به او مربوط نبود، اُم سالم، شرط تسليم امانت را عمل نكرده است. و از آن سو، اُم سالم كه آرام به نظر ميرسيد، اما درونش طوفاني از وحشت و اضطراب به پا شده بود كه قلبش را دستخوش امواج سهمگين خود ساخته بود:... قاضي، به بالش كوچكي كه در جايگاهش بود، تكيه داد و نفسي تازه كرد و به آرامي رو به اُم سالم گفت: ـ اُم سالم تو هستي؟ قلب اُم سالم، به يك باره فرو ريخت و خيره به قاضي گفت: ـ آري، جناب قاضي. ـ اين جوان كه هبيره نام دارد، امروز صبح، نزد من آمد و شكايتي را عليه تو عنوان كرد. اينكه، يك سال پيش پولي به مبلغ يكصد دينار زر، نزد تو به امانت گذاشتند و همان جا از تو تعهد گرفتند كه تا وقتي هبيره و دوستش صَخَر، هر دو، براي پس گرفتن پول، نزد تو نيامدند، كيسه را به يكي از آن دو، تحويل ندهي. آيا قبول داري كه با تو چنين شرط كردند كه در غياب يكي، كيسه را به ديگري ندهي؟ ـ اُم سالم با صداي ضعيف و غمباري پاسخ داد: ـ قبول دارم. ـ و اما هبيره، ميگويد، امروز كه براي طلب كيسة زر آمده، آن را نزد تو نيافته، گويا، تو بر خلاف آنچه براي تسليم امانت شرط كرده بودند، كيسه را به صَخَر، دادهاي و او رفته است. آيا قبول داري؟ ـ آخر، جناب قاضي، سه روز پيش... قاضي برآشفت، اُم سالم، تنها پاسخ مرا بده، و سؤالش را بار ديگر تكرار كرد. ـ آري، قبول دارم. هبيره، در اين وقت كه اوضاع را به نفع خود ميديد، پس از كسب اجازه براي صحبت، گفت: ـ جناب قاضي، او اگرچه به تعهد خود، در قِبال امانت ما، عمل نكرده، اما با اين حال، من نميخواهم به خاطر اين خيانت، مجازات شود. تنها كيسه زري بدهد، كفايت ميكند. قاضي رو به اُم سالم پرسيد: آيا صحبتي براي دفاع از خود داري؟ و او انگار كه بخواهد، بغضش را فرو بخورد، آب دهانش را به سختي فرو داد و اندوهبار گفت: ـ آري، درست، سه روز پيش، صَخَر، شريك و دوست هبيره نزد من آمد، و گريان و نالان گفت كه هبيره از دنيا رفته است... هبيره، وسط سخنانش پريد و با ريشخند رو به جمعيت گفت: عجب، ميبينيد كه من نمردهام... صداي همهمة جمعيت كه تازه از ماجرا، مطلع شده بودند، بالا گرفت و زمزمههايي از گوشه و كنار، شنيده شد. آنها كه عقبتر بودند، گردن ميكشيدند تا از بالاي شانة آنها كه جلوتر ايستاده بودند، طرفين دعوا را ببينند. قاضي با اشارة دست، جمعيّت را به سكوت دعوت كرد و از ام سالم خواست تا ادامه دهد... ـ صخر به من گفت كه در مراسم كفن و دفن هبيره، متحمّل خرج فراواني شده و به اين دينارهاي زر، احتياج پيدا كرده تا پول طلبكاران را پس بدهد. من گرچه در ابتدا، شرط ميانمان را يادآور شدم اما او چنان گريه ميكرد كه اشكها و نالههايش اهل خانه و حتي برخي همسايگان را متأثر ساخت و همگان شاهد اين ماجرا هستند. غلام كه در ميان جمعيّت ماجرا را دنبال ميكرد، دائماً با تكان سر حرفهاي اُم سالم را تأييد ميكرد و اما جناب قاضي، من باز هم زرينهها را به او ندادم تا اينكه به التماس و انابه گفت: ـ هبيره، هيچگاه زنده نميشود زنده نميشود تا با من بيايد و پولها را از تو بگيرم. و گفت: شرط تسليم امانت، وقتي مورد قبول است كه هر دوي ما زنده باشيم و امكان حضور همزمان ما نيز نزد تو، وجود داشته باشد. اما وقتي هبيره از دنيا رفته، پس اين شرط هم از تو برداشته ميشود ... دهان اُم سالم خشك شده بود. كف دستانش عرق كرده بود و او در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود، با تضرع افزود: ـ خدا ميداند كه قصد من جز خير نبود و خواستم تا با پس دادن امانت، اندوه از دست دادن شريك و رفيقش را اندكي مرهم گذاشته باشم. آخر، من از كجا ميدانستم كه او، قصد حيله دارد و چشم بر مال و دارايي من دوخته است. او با همدستي همين جوان، كه اين گونه مظلومانه اينجا ايستاده است. هبيره، گرهاي بر ابروهاي سياه خود انداخت: ـ كدام حيله؟ تو ميخواستي سادگي نكني و حرف هر كسي را نپذيري. چرا من بايد به خاطر سادگي تو، سرمايهام را از دست بدهم. و اما جناب قاضي، از شما در خواست دارم كه لطف بفرماييد و هر چه زودتر حقم را از اين زن بگيريد... قاضي زيرچشمي به اُم سالم كه با گوشة چادر عربياش، خط اشكي كه روي صورتش پهن شده بود را پاك ميكرد، نگاهي انداخت و بعد رو به هبيره پرسيد: ـ چه مدتي است كه از صخر بيخبري؟ و او با لكنت پاسخ داد؛ مدّتهاست او را نديدهام و مطمئنم كه تا پايان عمرش نيز او را نخواهم ديد تا حقّم را از او بگيرم... جوان در حالي كه پايش را لاي در گذاشته بود تا جلوي بسته شدنش را بگيرد، خشمگينانه فرياد زد: ـ فكر نكن، اگر در خانهات بماني، دست كسي به تو نمي رسد. مطمئن باش ميروم و با مأمور باز ميگردم. و در اين حال، خود را از ميان در به داخل كوچه كشيد. در خانه يك باره به هم كوبيده شد و صداي آن بر صورت سكوت كوچه چنگ انداخت... هبيره، گرچه پس از اين سخن، ساكت شد اما نگاهش كه دائماً دور تا دور فضاي محكمه ميخورد خبر از اضطرابي ميداد كه او را به بازي گرفته بود. و قاضي غرق در فكر به ريش بلندش دست كشيد و هنوز براي اين سؤال كه چگونه هبيره و صخر، هر دو به فاصلة زماني سه روز، براي باز پس گيري امانت نزد اُم سالم رفتهاند، جوابي قانع كننده پيدا نكرده بود. پس اين بار محكمتر از هبيره پرسيد: ـ آيا مطمئن هستي كه جز حقيقت بر زبانت جاري نميكني و بين تو و صخر، نقشهاي وجود نداشته است. ـ بله، جناب قاضي! من و صَخَر، هر دو از خانداني اصيل و توانگر هستيم و اين زرينهها نيز سود تجارتمان بود. گذشته از اين حرفها، مال دنيا چه ارزشي دارد كه به خاطر آن بخواهم دروغ بگويم يا تهمتي بزنم... اُم سالم كه از آن همه گستاخي جوان، به ستوه آمده بود، صدايش را بلند كرد و گفت: ـ دروغ ميگويي، آنقدر آسان و راحت كه پيداست، حرفه و شيوة زندگيات، از همين راه است. از خدا بترس كه به خاطر همين مال، كه تو آن را بيارزش ميخواني، آبرويم را نزد اهل خانهام بردي. با اشارة قاضي، مأموران اُم سالم را آرام كرده و سر جايش نشاندند. قاضي پس از مكثي طولاني، خطاب به حاضران گفت: ـ طبق آنچه در اين مجلس گفته شد چون اَُم سالم به شرط مورد تعهد خود در مقابل امانت گرفته شده، عمل نكرده و خصوصاً خود به اين موضوع اعتراف كرده، و با توجّه به آنكه هبيره، قصد شكايت نداشته و خواهان جريمه و مجازات نيز نميباشد؛ طبق رأي صادره در اين محكمه، اُم سالم از همين امروز و پس از ختم جلسه، موظّف ميشود كه مبلغ يكصد دينار زر،... ـ صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد!... صداي لرزان اُم سالم بود كه با اين درخواست، زاوية نگاه ها را به سمت خود چرخاند... ـ چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم ميشوي؟ ـ جناب قاضي! از شما درخواستي دارم و آنكه، قبل از آنكه، حكم نهايي خوانده شود و من ملزم، به انجام آن شوم، از شما ميخواهم تا اجازه دهيد، اين موضوع نزد «ابا الحسن»، عليبن ابي طالب(ع)، بيان شود تا ايشان نيز، نظرشان را اعلام فرمايند... صداي اللهاكبر جمعيت كه بدينگونه، حمايت خود را از نظر و پيشنهاد اُم سالم، نشان ميدادند، به هوا برخاست. و قاضي، گرچه بارها قضاوتش را با رأي ابالحسن به پايان رسانده بود، درخواست او را به آساني پذيرفت. و ديري نپائيد كه همگي در پيشگاه قضاوت عليبن ابي طالب(ع). حاضر شدند... موضوع بار ديگر از ابتدا بيان شد. و علي(ع) صبور و با حوصله و گاه با طرح سؤالاتي از هبيره، كه معلوم نبود چرا دائماً پيشانياش خيس عرق ميشد و نيز از اُم سالم، موضوع را دنبال ميكرد. پس از لحظهاي، سكوت همه جا را فرا گرفت، هر كس در نظرش حكمي را صادر ميكرد. همه منتظر بودند تا ببينند، اين بار، ابوالحسن چگونه ميخواهد، حقّي را به صاحبش برساند. يكي پيش خود گفت: شايد حق با هبيره باشد، اگر راست گفته باشد و صَخَر به او هم خيانت كرده باشد، بالاخره بايد به هر طريقي، مال از دست رفتهاش را به دست بياورد. و ديگري خيره به چهرة مستأصل اُم سالم، با خود انديشيد، او هم تقصيري ندارد. خب، در آن موقعيت حساس، چه بايد ميكرد. شايد من هم اگر جاي او بودم، همين كار را ميكردم. و كس ديگري فكر كرد، صد دينار طلا از بيتالمال به هبيره بدهند و همه را خلاص كنند. اما گويا در ذهن علي (ع)، افكار زيادي وجود داشت. ـ اوّل آنكه، هبيره از كجا مطمئن بود كه صَخَر را هيچگاه ملاقات نخواهد كرد تا پول خويش را از او مطالبه كند. ـ دوّم آنكه؛ فاصلة زماني سه روز، دقيقاً پس از باز پسگيري زرينهها، توسط صخر، خود جاي سؤال داشت. و ديگر دريافتن نگراني و افكار مشوش هبيره، در وقت سخن گفتن، براي چشمان تيزبين و هوش سرشار ابوالحسن (ع) كار دشواري نبود... با وجود همة اين مسائل، در ذهن خود، اين سؤال را مطرح كرد كه: ـ اگر هبيره و صخر، با اُم سالم شرط كرده بودند، تا اگر يكي در غياب ديگري آمدند و امانت را مطالبه كردهاُم سالم نبايد، امانت را تسليم كند. پس چگونه است كه به فرض بي اطلاع بودن هبيره از آمدن صَخَر، او نيز به تنهايي نزد اُم سالم آمده و امانت را مطالبه كرده؟ پس در اين وقت، ديدگان نافذ و سياهش را به چشمان كم نور و نگران هبيره دوخت و پرسيد: ـ آيا تو شرط تسليم امانت را محترم ميشماري؟ ـ معلوم است كه برايم محترم است. يا اباالحسن! اگر غير از اين بود، كار به اينجا نميكشيد. وقتي صخر تنها و بدون حضور من براي طلب امانت رفت، اُم سالم وظيفه داشت كه از تسليم امانت خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرمان حاضر باشيم. پس حضرت علي(ع) بيدرنگ فرمود: ـ (پس در اين صورت) اُم سالم نيز وظيفه دارد كه از تسليم امانت به تو نيز خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرتان براي تسليم امانت حاضر شويد. با اين حكم خردمندانه. صداي تكبير و بانگ شادي جمعيت، چون صاعقهاي، دل فضا را شكافت و لبخند رضايت، بر چهرة مردم و از همه بيشتر بر لبان خشكيدة اُم سالم نقش بست. همه ميدانستند كه بيشك، صَخَر فكر ميكرد كه در خانه، انتظار او و كيسة زرينهها را ميكشد و اما قاضي، با نگاهش، علي(ع) را پيروز از قضاوتي ديگر، و با همان آرامش هميشگياش زير نظر داشت. و هر چه فكر كرد به خاطر نياورد، اين بار، براي چندمين مرتبه است كه پس از قضاوت علي(ع) او، اين جمله را بر زبان جاري ميكند: «لَوْلا عَلي، لَهَلك عُمَر». شيدا سادات آرامي پينوشت: ٭ با استفاده از: كتاب قضاوتهاي حضرتعلي(ع). |
خداوند بعد از آفرينش زمين و آسمان و قبول فرمان خدا، نبوت من و ولايت علي ابن ابيطالب را بر آنها عرضه كرده و پذيرفتند، آنگاه تمامي بشر را آفريد و امر دين را به ما واگذار فرمود، بنابراين سعادتمند كسي است كه به راه ما آيد و با شقاوت كسي است كه از راه ما جدا شود، ما حلال خدا را حلال كرده و حرامش را حرام ميكنيم.با وجود اينكه چهرة راستين اميرالمؤمنين(ع) را منحصراً خدا و پيامبرش ميشناسند و فضايل آن حضرت قابل احصا و احاطه نيست، و رسول خدا(ص) نيز به دليل عدم ظرفيت و خوف افراط امت، همة آن را بازگو ننمودهاند، و از ميان اندك مكارمي هم كه نقل شده، نيمي را دشمنان آن حضرت از سر جسارت و گروهي را دوستان به سبب تقيه كتمان داشتهاند، اما همان اندك فضايلي كه به دست ما رسيده، بدان اندازه است كه صدها هزار ورق از متون و آثار انديشمندان اسلامي را به خود اختصاص داده است. يكي از دانشمندان بزرگ اسلامي كه سهمي سترگ در اين جهاد عظيم دارد و به حق از پاسداران حريم ثقلين ـ قرآن و عترت ـ شمرده ميشود، مفسر و محدث، علامة بزرگوار سيد هاشم بحراني است، كه بيش از نيمي از آثار چهلگانهاش، به اثبات حقانيت و فضايل اهل بيت(ع) اختصاص يافته است. مطلبي كه پيش رو داريد، گزيدهاي از اثر ارزشمند اين بزرگ به نام علي و السنّة است كه به مناسبت فرا رسيدن ايّام غدير، به محضر گراميتان تقديم ميشود.
با كلمة اميرالمؤمنين به علي سلام دهيد. و از قول صحابة پيامبر خدا(ص) نقل ميكند كه آن حضرت(ص) به ما دستور دادند كه بر حضرت علي(ع) با كلمة اميرالمؤمنين سلام دهيم. البته اين كلمه در زمان برخي از زمامداران، به اشتباه براي آنان استفاده شده است. اين روايت را چندين روايت ديگر تأييد ميكند كه رسول خدا فرمودند: «خداوند هيچ آيهاي را با جمله «يا ايّها الّذين آمنوا» بر من نازل نكرد مگر اينكه در رأس و امير آنها علي بن ابي طالب وجود دارد».
رسول خدا به من دستور داد كه آب وضو برايش بياورم و به دست مباركش بريزم، سپس ايستاد و دو ركعت نماز خواند و آنگاه فرمود: اي انس، اولين كسي كه از اين در بر تو وارد شود، اميرالمؤمنين و سيد مسلمانان و پيشواي رو سفيدان بهشتي و آخرين اوصياي پيامبران است. انس گويد: در دل با خود گفتم اي كاش يكي از انصار رسول خدا وارد شود ولي چيزي در ظاهر نگفتم، كه در اين هنگام حضرت علي(ع) وارد شد. رسول خدا پرسيد: اي انس كيست كه وارد شد؟ عرض كردم: علي است. رسول خدا با خوشحالي از جا حركت كرد و او را در آغوش گرفت و عرق پيشاني و صورت خود را به صورت او ماليد و عرق صورت و پيشاني او را به صورت خود كشيد. علي(ع) گفت: اي رسول خدا چه شده است كه تا كنون اين چنين با من برخورد نميفرموديد؟ حضرت فرمودند: چرا اينچنين نكنم و حال آنكه تو هستي كه از سوي من سخن ميگويي و صداي مرا به مردم ميرساني و [حقيقت را] در آنچه كه بعد از من در آن اختلاف ميكنند برايشان روشن ميگرداني.
خداوند براي برادرم علي، فضايل بيشماري قرار داده است كه اگر كسي از روي اعتقاد، يكي از آن فضايل را بيان نمايد، خداوند گناهان گذشته و آينده او را ميبخشد، اگر كسي يكي از فضايل آن حضرت را بنويسد، تا هنگامي كه آن نوشته باقي است، ملائكه براي او استغفار ميكنند، و اگر كسي يكي از فضايل آن حضرت را استماع نمايد، خداوند همة گناهاني را كه از راه گوش انجام داده است ميبخشد، و اگر كسي به نوشتهاي دربارة فضايل علي(ع) نگاه كند، خداوند از تمام گناهاني كه از راه چشم كسب كرده است در ميگذرد. همچنين خوارزم به روايت ابن عباس از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است، كه فرمود: اگر تمامي باغها، قلم، و درياها، مركب، و همة جنيان، حسابگر، و همة انسانها نويسنده باشند، قادر به شمارش فضايل علي ابن ابيطالب(ع) نخواهند بود.1
جبرئيل همراه با ورقي از برگ سبز نزد من آمد كه در آن با خط سفيد نوشته بود: «دوستي و محبّت علي بن ابيطالب بر مردم واجب است، اين را از سوي من (يعني از سوي خدا) به آنها ابلاغ كن.»2
شب معراج در ديدار با پيامبران، خداوند به من وحي كرد كه از آنها بپرس: چگونه و براي چه چيز بعثت يافتيد؟ گفتند: براي بيان يكتايي خدا و اقرار به نبوت تو و ولايت علي ابن ابيطالب برانگيخته شديم.
خداوند بعد از آفرينش زمين و آسمان و قبول فرمان خدا، نبوت من و ولايت علي ابن ابيطالب را بر آنها عرضه كرده و پذيرفتند، آنگاه تمامي بشر را آفريد و امر دين را به ما واگذار فرمود، بنابراين سعادتمند كسي است كه به راه ما آيد و با شقاوت كسي است كه از راه ما جدا شود، ما حلال خدا را حلال كرده و حرامش را حرام ميكنيم.3
اگر تمامي مردم بر دوستي علي بن ابيطالب(ع) گرد ميآمدند، خداوند آتش دوزخ را خلق نميكرد.4
علي پيشواي نيكمردان و نابودكنندة نابكاران است، كسي كه او را ياري كند، از سوي خدا نصرت مييابد و اگر كسي او را خوار كند، خوار ميشود و حق همراه اوست، و از او پيروي ميكند، پس بايد با او همراه شويد.5 پينوشتها: 1. مناقب خوارزمي، چاپ ايران، ص 18. 2. مناقب، ج1، ص 39. 3. مناقب خطيب، ص 39. 4. نزهة المجالس صفوري، ج 2، ص 168. 5. مناقب خطيب. |
|
زهرا حبیبیان هر نامی از این نامها دری تازه از قلعه بلند غدیر بر ما میگشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامی برای زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمی را در نظر داشته و به جنبهها و زوایای آن توجه کرده است. نامها به سهولت در ذهنها جای میگیرند و به راحتی معانی بلند را منتقل میکنند به همین دلیل و دلایل دیگر، نامگذاری روزها و یا هفتهها یکی از شیوههای تبلیغاتی مثبت و منفی شده است و مطرح شدن و رواج پیدا کردن ارزشها یا ضد ارزشها را در پی دارد. روز مادر، روز کارگر، روز پاسدار، روز جانباز و روز بهره وری و هفته دولت و ... نمونههای شایستهای از نامگذاری روزها و هفتهها در جامعه ما هستند. روز جهانی مستضعفین، روز جهانی قدس، روز آب، روز غذا و ... هم روزهایی است که در سطح جهانی مطرح هستند و برخی از آنها به برکت انقلاب اسلامی مطرح شدهاند اسلام هزار و چهارصد سال پیش، از این شیوه برای القای اندیشههای نورانی خود و تثبیت آرمانهای مقدس الهی، بهره گرفته است. اسلام علاوه بر این که برای برخی از روزها اسمهای خاصی مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و ... برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد. یکی از روزهایی که در اسلام برای تعظیم آن، از شیوه نامگذاری بهره گرفته شده «غدیر» است. ویژگی غدیر این است که نامهای گوناگونی برای آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهای دیگر نشان میدهد. نامهای روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمیدارند. هر نامی از این نامها دری تازه از قلعه بلند غدیر بر ما میگشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامی برای زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمی را در نظر داشته و به جنبهها و زوایای آن توجه کرده است. از این روی شناختن و شناساندن نامهای روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویری روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را میشناساند. شایسته است نامهای غدیر را با بهترین شکل و زیباترین خط بنویسیم و محافل جشن و سرور عید غدیر را با آن، معنی و روحی تازه ببخشیم. آنچه در زیر میآید پنجاه نام و یا صفت برای روز غدیر است که از روایات برگرفته شده است: 1 ـ بزرگترین عید خدا؛ «عیدالله الاکبر» (1) 2 ـ روز گشایش؛ «یوم وقوع الفرج» (2) 3 ـ روز خشنودی پروردگار؛ «یوم مرضاة الرحمن» (3) 4 ـ روز زبونی شیطان؛ «یوم مرغمة الشیطان» (4) 5 ـ روز مشعل فروزان دین؛ «یوم منار الدین» (5) 6 ـ روز بپا خاستن؛ «یوم القیام» (6) 7 ـ روز شادمانی؛ «یوم السرور» (7) 8 ـ روز لبخند؛ «یوم التبسم» (8) 9 ـ روز راهنمایی؛ «یوم الارشاد» (9) 10 ـ روز بلندی گرفتن منزلت شایستگان؛ «یوم رفع الدرج» (10) 11 ـ روز روشن شدن دلایل خدا؛ «یوم وضوح الحجج» (11) 12 ـ روز آزمایش بندگان؛ «یوم محنة العباد» (12) 13 ـ روز راندن شیطان؛ «یوم دحر الشیطان» (13) 14 ـ روز آشکار کردن حقیقت؛ «یوم الایضاح» (14) 15 ـ روز بیان کردن حقایق ایمان؛ «یوم البیان عن حقایق الایمان» (15) 16 ـ روز ولایت؛ «یوم الولایة» (16) 17 ـ روز کرامت؛ «یوم الکرامة» (17) 18 ـ روز کمال دین؛ «یوم کمال الدین» (18) 19 ـ روز جداسازی حق از باطل؛ «یوم الفصل» (19) 20 ـ روز برهان؛ «یوم البرهان» (20) 21 ـ روز منصوب شدن امیرمؤمنان؛ «یوم نصب امیرالمؤمنین(ع)» (21) 22 ـ روز گواهی و گواهان؛ «یوم الشاهد و المشهود» (22) 23 ـ روز پیمان؛ «یوم العهد المعهود» (23) 24 ـ روز میثاق؛ «یوم المیثاق المأخوذ» (24) 25 ـ روز آراستن؛ «یوم الزینة» (25) 26 ـ روز قبولی اعمال شیعیان؛ «یوم قبول اعمال الشیعة» (26) 27 ـ روز رهنمونی به رهنمایان؛ «یوم الدلیل علی الرواد» (27) 28 ـ روز امن و امان؛ «یوم الامن المأمون» (28) 29 ـ روز آشکار کردن امور پنهان؛ «یوم ابلاء السرائر» (29) 30 ـ عید اهل بیت(ع)؛ «عید اهل البیت(ع)» (30) 31 ـ عید شیعیان؛ «عید الشیعة» (31) 32 ـ روز عبادت؛ «یوم العبادة» (32) 33 ـ روز اتمام نعمت؛ «یوم تمام النعمة» (33) 34 ـ روز اظهار گوهر مصون؛ «یوم اظهار المصون من المکنون» (34) 35 ـ روز بر ملا کردن مقاصد پوشیده؛ «یوم ابلاء خفایا الصدور» (35) 36 ـ روز تصریح برگزیدگان؛ «یوم النصوص علی اهل الخصوص» (36) 37 ـ روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ «یوم محمد(ص) وآل محمد(ص)» (37) 38 ـ روز نماز؛ «یوم الصلاة» (38) 39 ـ روز شکرگزاری؛ «یوم الشکر» (39) 40 ـ روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ «یوم الدوح» (40) 41 ـ روز غدیر؛ «یوم الغدیر» (41) 42 ـ روز روزه داری؛ «یوم الصیام» (42) 43 ـ روز اطعام؛ «یوم اطعام الطعام» (43) 44 ـ روز جشن؛ «یوم العید» (44) 45 ـ روز عالم بالا؛ «یوم الملأ الاعلی» (45) 46 ـ روز کامل کردن دین؛ «یوم اکمال الدین» (46) 47 ـ روز شادابی؛ «یوم الفرح» (47) 48 ـ روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ «یوم الافصاح عن المقام الصراح» (48) 49 ـ روز افشای پیوند میان کفر و نفاق؛ «یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود» (49) 50 ـ روز گردهمایی و تعهد حاضران؛ «یوم الجمع المسؤول» (50) پینوشتها: 1ـ امام رضا(ع) میفرماید: و هوعید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج 1، ص 286. 2ـ قال علی (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج، مصباح المتهجد، ص 700. 3ـ قال الصادق(ع): و فیه مرضاة الرحمن (در این روز، رضایت خداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج 98، ص 323. 4ـ قال الرضا(ع): انه یوم مرغمة الشیطان، بحارالانوار، ج 98، ص 323. 5ـ قال الصادق(ع): یوم منارالدین أشرف منهما (روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامیتر است. 6ـ قال الصادق(ع): ذلک یوم القیام (روزغدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج 98، ص323. 7ـ قال الصادق(ع): انه یوم السرور، الغدیر، ج 1، ص 286. 8ـ قال الرضا(ع): و هو یوم التبسم ،المراقبات، ص257. 9ـ قال علی(ع): هذا یوم الارشاد ، مصباح المتهجد، ص 700. 10ـ قال علی(ع): هذا یوم فیه ... رفعت الدرج (این روزی است که منزلت شایستگان در آن، بلندی گرفت) مصباح المتهجد، ص 700. 11ـ قال علی(ع): هذا یوم ... فیه ... وضحت الحجج (این روزی است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت). 12ـ قال علی(ع): هذا یوم محنة العباد، مصباح المتهجد، ص 700. 13ـ قال علی(ع): و هو ... یوم دحرالشیطان، مصباح المتهجد، ص 700. 14ـ قال علی(ع): و هو یوم الایضاح (روزغدیر، روزآشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص700. 15ـ قال علی(ع): و هو ... یوم البیان عن حقایق الایمان، مصباح المتهجد، ص 700. 16ـ امام رضا(ع) در حدیثی مفصل، روزغدیر را روزعرضه ولایت به انسانها و مخلوقات معرفی میکند، المراقبات، ص 257. 17ـ امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانی خود بگو: الحمدالله الذی اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص 257. 18ـ قال علی(ع) و هو ... یوم کمال الدین، مصباح المتهجد، ص 700. 19ـ قال علی(ع): هذا یوم الفصل الذی کنتم توعدون، مصباح المتهجد، ص 700. 20ـ قال علی(ع): و هو ... یوم البرهان، مصباح المتهجد، ص 700. 21ـ قال الصادق(ع): الیوم الذی نصب منه رسول الله امیرالمؤمنین(ع)، الغدیر، ج 1، ص 285. 22ـ قال علی(ع): وهو... یوم الشاهد و المشهود، مصباح المتهجد، ص700. امام صادق(ع): نام غدیر در زمین روز به گواهی گرفته شدگان (جمع مشهود) است. بحارالانوار، ج 98، ص 231. 23ـ قال علی(ع): و هو... یوم العهد المعهود، مصباح المتهجد، ص 700 . 24ـ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز میثاق گرفته شده است، بحارالانوار، ج 98، ص 321. 25ـ امام رضا(ع): روزغدیر، روز زینت است، المراقبات، ص 257. 26ـ قال الرضا(ع): یوم تقبل اعمال الشیعة، المراقبات، ص 257. 27ـ قال علی(ع): هذا ... یوم الدلیل علی الرواد (این، روز رهنمونی به رهنمایان است) مصباح المتهجد، ص 700. 28ـ قال علی(ع): هذا یوم الامن المأمون، مصباحالمتهجد، ص 700. 29ـ قال علی(ع): هذا یوم ابلاء السرائر، مصباح المتهجد، ص 700. 30ـ قال الصادق(ع): جعله عیدا لنا، بحارالانوار، ج 98، ص 300. 31ـ قال الصادق(ع): جعله عیدا ... لموالینا و شیعتنا، بحارالانوار، ج 98، ص 300. 32ـ امام صادق(ع): روزغدیر، روزعبادت است. الغدیر، ج 1 ، ص 285. 33ـ قال الصادق(ع): انه الیوم الذی... تمت فیه النعمة، الغدیر، ج 1، ص 285. 34ـ قال علی(ع): هذا یوم اظهارالمصون من المکنون، مصباح المجتهد، ص 700. 35ـ قال علی(ع): هذا یوم ابدی خفایا الصدور و مضمرات الامور، مصباح المتهجد، ص 367ـ قال علی(ع): هذا یوم النصوص علی اهل الخصوص (این، روز تصریح برگزیدگان است) همان. 37ـ قال الصادق(ع):هوالیوم الذی جعله لمحمد(ص) و آله(ع) ، المراقبات، ص 257. 38ـ امام صادق(ع): روزغدیر، روز نماز است. الغدیر، ج 1 ص 285. 39ـ امام صادق(ع): روزغدیر، روز شکرگزاری است. الغدیر، ج 1، ص 285. 40ـ قال علی(ع): و انزل علی نبیه فی یوم الدرج ما بین له عن ارادته فی خلصائه (و خداوند در روز دوم، اراده خویش را در حق بندگان خاص و گزیدگان خود اظهار داشت) مصباح المتهجد، ص 700. مقصود ازدرج ، درختان پر شاخ و برگی است که در سرزمین غدیر وجود داشت و حضرت در سایه آنها قرار گرفت و ولایت امیرمؤمنان(ع) را ابلاغ فرمود. 41ـ این نام، معروفترین نام غدیر است که از مکان واقعه گرفته شده است. 42ـ قال الصادق(ع): ذلک یوم صیام (روز غدیر، روز روزه داری است) بحارالانوار، ج 98، ص 323. 43ـ امام صادق(ع): روز غدیر، روز اطعام است. بحارالانوار، ج 98، ص 323. 44ـ قال الصادق(ع): انه یوم عید، بحارالانوار، ج 98، ص 298. 45ـ قال علی(ع): هذا یوم الملأ الاعلی ... (این روز عالم بالا است...) مصباح المتهجد، ص 700. 46ـ قال الرضا(ع): هو الیوم الذی اکمل الله فیه الدین، المراقبات، ص 257. 47ـ قال الصادق(ع): انه یوم فرح، الغدیر، ج 1، ص 286. 48ـ قال علی(ع): و هو ... یوم الایضاح عن المقام الصراح (روزغدیر، روز به صراحت سخن گفتن از مقام ناب است) مصباح المتهجد، ص 700. 49ـ قال علی(ع): و هو یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود (غدیر، روز باز کردن گره پیوند میان کفر و نفاق است) مصباح المتهجد، ص 700. 50ـ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز بازخواست شدگان است. بحارالانوار، ج 98، ص 320. |
|
در سال دهم هجرت , بعد از اتمام حج , كه آن را به نامهاي متعددي خوانده اند , همچون « حجه الوداع » و « حجه البلاغ » « حجه الكمال » . « حجه التمام » و حجه الاسلام در « غديرخم » قبل از « جحفه » كه راههاي متعددي همچو اهل مدينه , مصر , عراق , از آنجا منشعب و جدا مي شود. حادثه اي رخ داد كه مي توانست سعادت ابدي بشريت را تضمين كند و براي هميشه , انسانها را از ضلالت و گمراهي نجات بخشد , به اين جهت , داستان غدير يك قصه تاريخي خاص نيست كه زمان آن گذشته باشد و همين طور يك حادثه شخصي نيز نيست كه پيامبر فقط علي (ع ) را به عنوان وصي خود (آنچنان كه شيعيان مي گويند) و يا به عنوان محبوب جامعه اسلامي (آنچنان كه اهل سنت مدعي هستند) معرفي نموده و در نتيجه تاريخ مصرف آن گذشته باشد , بلكه در غدير خم تاريخ كل بشريت رقم خورد , چرا كه امامت امامان در طول تاريخ مطرح و تبيين شد , حقيقتي كه از اميرمومنان آغاز مي شود و به مهدي صاحب الزمان (ع ) منتهي مي گردد. |

خداوند بعد از آفرينش زمين و آسمان و قبول فرمان خدا، نبوت من و ولايت علي ابن ابيطالب را بر آنها عرضه كرده و پذيرفتند، آنگاه تمامي بشر را آفريد و امر دين را به ما واگذار فرمود، بنابراين سعادتمند كسي است كه به راه ما آيد و با شقاوت كسي است كه از راه ما جدا شود، ما حلال خدا را حلال كرده و حرامش را حرام ميكنيم.
حادثه اي رخ داد كه مي توانست سعادت ابدي بشريت را تضمين كند و براي هميشه , انسانها را از ضلالت و گمراهي نجات بخشد , به اين جهت , داستان غدير يك قصه تاريخي خاص نيست كه زمان آن گذشته باشد و همين طور يك حادثه شخصي نيز نيست كه پيامبر فقط علي (ع ) را به عنوان وصي خود (آنچنان كه شيعيان مي گويند) و يا به عنوان محبوب جامعه اسلامي (آنچنان كه اهل سنت مدعي هستند) معرفي نموده و در نتيجه تاريخ مصرف آن گذشته باشد , بلكه در غدير خم تاريخ كل بشريت رقم خورد , چرا كه امامت امامان در طول تاريخ مطرح و تبيين شد , حقيقتي كه از اميرمومنان آغاز مي شود و به مهدي صاحب الزمان (ع ) منتهي مي گردد.