علىاكبر مهدىپور
نقد و بررسى چند حديث مشهور
امسال در حالى به استقبال يكهزار و يكصد و هفتادمين سالروز ميلاد مسعود »موعود كعبه« مىرويم كه آستان ملك پاسبان »مولود كعبه« مورد تهاجم شديد استكبار جهانى و ايادى داخلى آن قرار دارد و كهنسالترين آكادمى علمى شيعيان سختترين روزهاى خود را در حيات علمى هزارساله پشت سر مىگذارد.
بسيار طبيعى است كه شيعيان شيفته و منتظران دلباخته منجى جهانى و مصلح آسمانى، در كوران حوادث خونبار و بحران جنايات مرگبار، بيش از هر مقطع ديگرى به ياد انتقام الهى، در انديشه منتقم جهانى و در انتظار بيرون آمدن آن دست انتقام خدايى از پشت پرده غيبت طولانى باشند.
باز هم بسيار طبيعى است كه در اين مقاطع حساس، يك سلسله ترديدها و شبهات حساب شده، از سوى تئورىپردازان و كارشناسان مغرض مسائل منطقهاى و دشمنان قسم خورده اسلام كه توسط دوستان ناآگاه نيز بزرگنمايى شده، اذهان جمعى را به خود مشغول سازد.
پيش از اين، در برخى از فصلنامههاى فرهنگ مهدويت، مطالبى تحت عنوان »بررسى چند حديث شبههناك پيرامون آفتاب عالمتاب« به دوستداران فرهنگ مهدويت تقديم شده و شمارى از احاديث مشهور ولى بىپايه مورد بحث و انتقاد قرار گرفته، در اين نوشتار نيز به ابعاد ديگرى از اين مسأله مىپردازيم و يادآور مىشويم كه حق مطلب در چند صفحه ادا نمىشود و بحث كامل، تأليف كتاب مستقلى را طلب مىكند.
س
دست انتقام الهى در آستين غيبت
يكى از اسامى گرامى آن ويرانگر كاخهاى ظلم و استبداد و بازستاننده حقوق از دست رفته تودههاى مظلوم جهان، حضرت بقيةاللَّه ارواحنا فداه، »منتقم« است.
واژه منتقم در احاديث فراوانى به »دست انتقام الهى« اطلاق شده، كه به برخى از آنها در اينجا اشاره مىكنيم:
1. خداوند منان در شب معراج چهره درخشان امام زمان(ع) را چون خورشيدى فروزان به پيامبر عظيمالشأن اسلام ارايه داده فرمود:
يا محمد و عزّتى و جلالى، إنّه الحجّة الواجبة لأوليائى والمنتقم من أعدائى.1
اى محمد به عزت و جلالم سوگند كه او حجت واجب بر دوستان من، و منتقم از دشمنان من است.
2. نيز در شب معراج در همينباره فرمود:
و هذا القائم الّذى يحلّل حلالى و يحرّم حرامى و به أنتقم من أعدائى.2
اين ايستاده همان است كه حلال مرا حلال و حرام مرا حرام مىكند، من به وسيله او از دشمنانم انتقام مىگيرم.
3. روز عاشورا پس از هنگامه شهادت، فرشتگان به ضجّه درآمدند و عرضه داشتند: بار خدايا با حسين، برگزيده تو و فرزند پيامبرت چگونه رفتار كردند؟! خداوند شبح حضرت قائم(ع) را براى آنان نمودار ساخت و فرمود:
بهذا أنتقم له من ظالميه.3
با همين - ايستاده - انتقام حسين(ع) را از ستمگرانش مىگيرم.
4. حضرت موسى بن جعفر(ع) در تعقيبات نماز عصر عرضه مىداشت:
و أن تعجّل فرج المنتقم لك من أعداءك.4
و در فرج منتقم خود از دشمنانت تعجيل بفرما.
نوفلى - راوى حديث - به امام كاظم(ع) عرض كرد: اين دعا در حق چه كسى است؟ فرمود:
ذلك المهدىّ من آل محمّد(ص).5
اين دعا در حق حضرت مهدى از آل محمد(ع) مىباشد.
آنگاه به تفصيل از سيرت، صورت و نشانههاى ظهورش سخن گفت.6
5. احمد بن اسحاق قمى7 به امام عسكرى(ع) در سامرا عرض كرد: امام بعد از شما كيست؟
امام(ع) برخاسته به اندرون رفت، فرزند دلبندش را كه حدوداً سه ساله بود و چهرهاش چون ماه چهارده شبه مىدرخشيد وارد مجلس كرد و خطاب به احمدبن اسحاق فرمود: اگر نبود كه تو در نزد خدا و حجج الهى عزيز و گرامى هستى، من فرزندم را به تو نشان نمىدادم.
احمد بن اسحاق از نشان امامت پرسيد، يك مرتبه آن نور ديده لبهاى نازكتر از گلاش را حركت داد و به عربى فصيح فرمود:
أنا بقيّةاللَّه فى أرضه، والمنتقم من أعدائه، فلا تطلب أثراً بعد عين.8
من تنها بازمانده الهى هستم، من دست انتقام الهى از دشمنان اويم، پس از مشاهده ديگر از نشانه مپرس.
در احاديث ياد شده، واژه »منتقم« به آن حضرت اطلاق شده است.
يكى ديگر از القاب گرامى حجت خدا »الثّائر« از ريشه »ثأر« مىباشد.
»ثأر« در لغت به معانى زير آمده:
1. خون مطالبه شده9 مقابل »طلّ« به معناى خون هدر رفته؛10
2. طلب خون؛11
3. خون.12
بر اين اساس »ثائر« به معناى خونخواه و طالب خون است.13
ولى خونخواهى كه تا انتقام خونش را نگيرد آرام نشود.14
»ثائر« يكى از القاب حضرت بقيةاللَّه، ارواحنا فداه، است، كه خداوند منان در شب معراج حضرت مهدى(ع) را با اين لقب به حبيبش معرفى نمود:
6. حضرت احديت جلّت عظمته، در شب معراج پس از بيان خلعت نورانى چهارده نور پاك، خطاب به خواجه لولاك فرمود:
يا محمد! آيا دوست دارى آنان را مشاهده كنى؟
حضرت ختمى مرتبت عرضه داشت: آرى، پروردگارا.
خطاب شد به طرف راست عرش بنگر.
چون نگريست، نور حضرت زهرا و ائمه هدى(ع) را در حال قيام و مشغول عبادت مشاهده نمود و حضرت مهدى در ميان آنان چون ستارهاى فروزان مىدرخشيد.
يا محمد! هؤلاء الحجج، و هذا الثّائر من عترتك.15
اى محمد! اينها حجتهاى من هستند و اين »خونخواه« عترت تو مىباشد.
در اين حديث شريف خداوند ولىّ خودش را به عنوان »ثائر« يعنى منتقم و خونخواه عترت پيامبر معرفى نموده است.
در بسيارى از زيارات مأثور از پيشوايان معصوم از امام حسين(ع) »ثاراللَّه« تعبير شده، از جمله در فرازى از زيارت عاشورا16 مىخوانيم:
السلام عليك يا ثاراللَّه وابن ثاره.17
اگر معناى »ثار«: طلب خون يا خون طلب شده باشد، معناى اين فراز از زيارت عاشورإ؛ چنين مىشود:
سلام بر شما اى خون طلب شده الهى و پسر خون طلب شده الهى.
يعنى: خونخواه امام حسين و پدرش اميرالمؤمنين(ع) حضرت احديت است.
و اگر »ثار« به معناى خون باشد، معناى فراز ياد شده چنين مىشود:
سلام بر شما اى خون خدا و پسر خون خدا.
در اين صورت اضافه »ثار« به سوى لفظ جلاله از باب اضافه تشريفيه مىشود، همانند اضافه بسيارى از واژهها به لفظ جلاله، يعنى همانگونه كه به كعبه: »بيتاللَّه«18، به حضرت عيسى: »روح اللَّه«، به حجرالاسود »يميناللَّه«19، به امير مؤمنان: »حبلاللَّه«، و »عيناللَّه«، »جنباللَّه« و »لساناللَّه« مىگوييم20 به امام حسين(ع) نيز »ثاراللَّه« مىگوييم.
7. در فرازى از زيارت عاشورا مىخوانيم:
فأسأل اللَّه الذى أكرم مقامك، أن يكرمنى بك و أن يرزقنى طلب ثارك مع إمام منصور من آل محمد(ص).21
از خداوندى كه جايگاه ترا گرامى داشت، مسألت مىكنم كه به جهت تو مرا نيز گرامى بدارد و روزى كند كه خون ترا در محضر امام نصرت يافته از آل محمد(ع) مطالبه نمايم.
8. و در فراز ديگرى از آن مىخوانيم:
و أن يرزقنى طلب ثاركم مع إمام مهدى ظاهر ناطق بالحق منكم.22
مرا روزى كند كه در خدمت حضرت مهدى به حق ناطق، كه از شما خاندان ظهور خواهد كرد، خون شما را مطالبه نمايم.
9. در يك حديث طولانى امام صادق(ع) فضايل، مناقب و ويژگيهاى اصحاب خاص حضرت مهدى(ع) را مىشمارد، از جمله مىفرمايد:
شعارهم يا لثارات الحسين.23
شعار آنها »اى منتقمان خون امام حسين« است.
10. امام رضا(ع) در مورد 4000 فرشتهاى كه از روز عاشوار در كنار قبر امام حسين(ع) منتظر ظهور منتقم آل محمد(ع) هستند، مىفرمايد:
شعار آنها: يا لثارات الحسين! است.24
يعنى: اى خونخواهان حسين(ع).25
يكى ديگر از اسامى حضرت بقيةاللَّه، ارواحنا فداه، »الموتور« است، چنانكه حضرت رسول اكرم(ص) فرمود:
و هو الطّريد الشّريد الموتور بأبيه وجده.26
»مؤتور« از ماده »وتر« به معانى زير آمده است:
1. خون؛27
2. فرد؛27
3. نقص؛29
4. صاحب خون و طلب كننده آن؛30
5. كسى كه خونى از او ريخته شده و خونش گرفته نشده؛31
6. جنايتى كه بر كسى وارد شده.32
به اولياى دم از اين جهت »مؤتور« گويند كه خون عزيزش ريخته شده، نقصى بر جمع او وارد شده، تنها گشته، خون عزيزش گرفته نشده، او طالب و منتقم خون عزيز خود مىباشد.
پس معناى فراز بالا چنين مىشود:
او رانده شده از وطن است كه خون پدر و نياكانش بر زمين مانده.
از اينجاست كه در دهها زيارت مأثور از پيشوايان معصوم به امام حسين(ع) نيز »الوتر الموتور« تعبير شده33 يعنى خون بر زمين مانده.
امام حسين(ع) »مؤتور« است (خون بر زمين مانده) و فرزند رشيدش حضرت بقيةاللَّه ارواحنا فداه نيز »الموتور بابيه وجده« يعنى صاحب خون و خونخواه پدر و نياكان بزرگوارش.
در اينجا اشاره به اين نكته خالى از فايده نيست كه خون در ميان مانده منحصر به سالار شهيدان نيست و صاحب خون تنها حضرت بقيةاللَّه نيست، بلكه همه امامان معصوم صاحب خون و همه خونهاى به ناحق ريخته شده در طول تاريخ، مورد مطالبه است:
11. امام صادق(ع) مىفرمايد:
ألا و بناتدرك ترة34 كلّ مؤمن.35
آگاه باشيد كه خون هر مؤمنى به وسيله ما گرفته مىشود.
12. و در زيارت مأثور از آن حضرت آمده است:
بكم يدرك اللَّه ترة كلّ مؤمن.36
خداوند به وسيله شما خون هر مؤمنى را مىگيرد.
13. و لذا در فرازى از دعاى ندبه37 مىخوانيم:
أين الطّالب بذحول الأنبياء و أبناء الأنبياء.38
كجاست خونخواه پيامبران و فرزندان پيامبران.
»ذحول« جمع »ذحل« به معناى طلب كيفر جنايت39 دقيقاً همانگونه كه بر مقتول واقع شده است.40
يعنى آن دست انتقام الهى هر جنايتى را كه بر يكى از پيامبران و يا پيامبرزادگان واقع شده، دقيقاً همانگونه كه انجام شده، از ستمگران انتقام مىگيرد.
14. و در فراز ديگرى آمده است:
أين الطّالب بدم المقتول بكربلا.41
كجاست طلب كننده خون شهيد كربلا؟.
15. در ذيل آيه شريفه: أذن للّذين يقاتلون بانّهم ظلموا.42 از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:
اين آيه در حق قائم(ع) است كه در هنگامه ظهور، خون امام حسين(ع) را مطالبه مىكند و مىفرمايد:
نحن أولياء الدّم و طلاّب الترّة.43
ما اولياى دم و طلب كنندگان خون - عزيزانمان - هستيم.
در برخى از منابع به جاى »الترّة«، »الدّية« آمده،44 يعنى ما اولياى دم و طالبان ديه هستيم، و در يك مورد »الثرّة« آمده45 كه اشتباه است.
16. در ذيل آيه شريفه: و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً46 روايت شده كه منظور از »مقتول« امام حسين(ع) و منظور از »ولىّ او« قائم(ع) است.47
در ادامه آيه شريفه آمده است: فلا يسرف فىالقتل؛ كسى كه مظلومانه كشته شود براى ولىّ او سيطره قرار داديم، پس در كشتن اسراف نكند.
امام باقر(ع) فرمود:
الإسراف فى القتل أن يقتل غير قاتله.48
اسراف در قتل آن است كه به جز قاتل شخص ديگرى را بكشد.
17. مرحوم كلينى با سلسله اسنادش از سيف بن عميره، از اسحاق بن عمار49 در تفسير اسراف در اين آيه شريفه از امام كاظم(ع) روايت كرده كه فرمود:
نهى أن يقتل غير قاتله أو يمثد بالقاتل.50
خداوند نهى فرموده از اينكه جز قاتل شخص ديگرى را بكشد و يا قاتل را مثله كند.
آنچه در اين دو حديث شريف در تفسير واژه »اسراف« در آيه شريفه آمده، كاملاً منطقى و مطابق با ضوابط شرع و محكمات عقيدتى و فقهى ما است، ولى در مقابل حديث ديگرى در همين رابطه نقل شده كه با ضوابط فقه شيعه و محكمات اعتقادى ما سازگار نيست و احتياج به نقد و بررسى دارد و اينك متن حديث:
مرحوم كلينى، از على بن محمد (قتيبى)، از صالح (بن ابى حمّاد)، از حجال (عبداللَّه بن محمد اسدى)، از برخى از اصحابش(؟)، در تفسير آيه و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً فلا يسرف فىالقتل.51
از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:
نزل فى الحسين(ع)، لو قتل أهل الأرض به ما كان سرفا.52
در حق امام حسين(ع) نازل شده، كه اگر همه اهل زمين را در مقابل او بكشد اسراف نخواهد بود!!
در منابع فراوان اين حديث به نقل از مرحوم كلينى آمده است.53
بررسى حديث از نظر سند و محتوا
اين حديث عليرغم وقوع آن در كتاب شريف كافى قابل اعتماد و استناد نيست، كه در اينجا بهطور فشرده به برخى از اشكالهاى سندى و محتوايى آن اشاره مىكنيم:
اما از نظر سند
1. مرحوم كلينى آن را از »على بن محمد بن قتيبه نيشابورى، شاگرد برجسته فضل بن شاذان نقل كرده، كه به تصريح آيتاللَّه خويى قدسسره وثاقتش ثابت نشده54 تنها »كشى« بر او اعتماد كرده، مرحوم »نجاشى« پس از ستايش فراوان از كشى فرموده: او به كثرت از ضعفا روايت مىكند.55
2. على بن محمد نيز آن را از »صالح بن ابى حماد« روايت كرده، كه نجاشى امر او را ملتبس دانسته56، ابن غضائرى او را تضعيف كرده57 و علامه درحق او توقف نموده است.58
3. صالح بن ابى حماد نيز آن را از »حجال« نقل كرده، و حجال در ميان سه نفر مشترك است، ولى در اينجا منظور »عبداللَّه بن محمدى اسدى« مىباشد.59
4. حجال بدون ترديد مورد اعتماد است60 جز اينكه ايشان از برخى از اصحاب نقل كرده و از او نام نبرده و خود از كسانى نيست كه مرسلاتش در حكم مسند باشد.61
5. علامه مجلسى نيز به ضعف سند روايت به صراحت داورى كرده است.62
اما از نظر محتوا
متن حديث نيز مشكلاتى دارد كه برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1. اين حديث معارض است با حديث ديگرى كه مرحوم كلينى در تفسير همين آيه از امام كاظم(ع) روايت كرده كه فرمود:
منظور از اسراف كه خداوند از آن در اين آيه نهى فرموده آن است كه به جز قاتل، شخص ديگرى را بكشد و يا قاتل را مثله كند.63
2. اين حديث معارض است با حديث امام باقر(ع) در تفسير همان آيه كه فرمود:
اسراف در قتل آنست كه به جز قاتل شخص ديگرى را بكشد.64
3. اين حديث معارض است با حديث امام صادق(ع) در تفسير همين آيه كه فرمود:
اسراف در قتل آن است كه بيش از يك نفر در برابر يك نفر كشته شود.65
4. اين حديث معارض است با بيان ابنعباس، شاگرد برجسته حضرت على(ع) كه در تفسير همين آيه فرمود:
اسراف در قتل آن است كه جز قاتل، شخص ديگرى را بكشد.66
5. اين حديث معارض است با بيان سعيد بن جبير و ديگر ياران در تفسير آيه شريفه كه فرمودند:
اسراف در قتل آن است كه بيش از يك نفر در برابر يك تن كشته شود.47
6. اين حديث معارض است با اقوال مفسران بزرگى چون شيخ طوسى كه همان دو معنى رإ؛ در تفسير اين آيه نقل كردهاند.68
7. اين حديث مخالف است با وصيت امير مؤمنان(ع) كه در وصيت خود خطاب به فرزندان عبدالمطلب فرمود:
هرگز نبينم كه به بهانه كشته شدن من خون مسلمانها را بر زمين بريزيد، آگاه باشيد كه براى من جز قاتلم را نكشيد.69
8. اين حديث معارض است با مسلمات فقه جعفرى كه اگر بيش از يك نفر در قتل كسى شركت كنند، ولىّ دم مىتواند همه آنها را بكشد، به شرط اينكه ديه مازاد به يك تن را به اولياى دم بپردازد به اجماع طائفه اماميه،70 احاديث نيز در اين رابطه بسيار است.71
9. اين حديث مخالف است با اهتمام خاص اسلام بر رعايت دقيق آداب و احكام اسلامى، حتى در مورد قاتلان امام حسين(ع).
از امام صادق(ع) پرسيدند: آيا خوردن مال ناصبى جايز است؟ فرمود:
كسى كه به تو امانتى سپرده و از تو انتظار خير دارد، امانتش را به او برگردان، اگر چه قاتل امام حسين(ع) باشد.72
10. اين حديث معارض است با آيه شريفه: لاتزر وازرة وزراخرى كه در پنج سوره آمده است و ما انشاءاللَّه در شماره ديگرى به تفصيل در اين زمينه سخن خواهيم گفت.
علامه مجلسى علاوه بر تصريح به ضعف سند حديث، به جهت ناسازگارى متن آن با محكمات عقيدتى ما به توجيه آن پرداخته مىفرمايد:
احتمال مىرود منظور از اسراف در اين آيه از نظر كثرت نباشد، بلكه منظور اين باشد كه اگر همه مردم روى زمين در قتل آن حضرت شركت كنند، يا به آن رضايت دهند، كشتن آنها اسراف نباشد.73
در اين رابطه نيز گفت و گو خواهيم داشت. انشاءاللَّه
پىنوشتها :
1 . شيخ طوسى، الغيبة، ص148، ح109؛ فرات كوفى، تفسير فرات، ج1، ص75،
ح48؛ حموينى، فرائد السمطين، ج2، ص319؛ حر عاملى، اثبات الهداة، ج1، ص549؛
خاتونآبادى، كشفالحق، ص114، ح17.
2 . شيخ صدوق، كمالالدين، ج1، ص253، باب 23، ح2؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج52،
ص379.
3 . شيخ طوسى، الأمالى، ص418، مجلس 14، ح89؛ مجلسى، بحارالانوار، ج45، ص221.
4 . شيخ طوسى، مصباح المتهجد، ص74، كتاب الصلاة، ح92.
5 . سيدابن طاووس، فلاح السائل، ص200، فصل 21.
6 . مجلسى، بحارالانوار، ج86، ص81.
7 . احمد بن اسحاق قمى، از اصحاب امام جواد و امام هادى و از خواص امام حسن عسكرى
[نجاشى، رجال، ص91] وكيل امام عسكرى در قم [بحرانى، تبصرة الولى، ص93] و به قدرى
عزيز در نزد آن حضرت بود كه به هنگام ولادت امام عصر(ع)، امام عسكرى(ع) به او نامه
نوشته، از تولد حجت الهى او را آگاه ساخته [صدوق، كمالالدين، ج2، ص434] و توفيق
تشرف به محضر كعبه مقصود را پيدا كرده [طوسى، الفهرست، ص70] پس از شهادت امام عسكرى
از سوى حضرت بقيةاللَّه بر وكالت خود پابرجا مانده [طبرى، دلائل الامامه، ص503]
مدتى در آوه اقامت كرده، سپس در قم رحل اقامت افكنده [تاريخ قم، ص219] به هنگام
عزيمت به قم در »حلوان« (سر پل ذهاب) رحلت كرده، در همانجا مدفون شده [كشى، رجال،
ص557؛ طبرسى، احتجاج، ج2، ص466؛ مامقانى، تفتيح المقال، ج5، ص301-309؛ ابطحى، تهذيب
المقال، ج3، ص433-480] و در وثاقت او توقيع صادر شده است. [شيخ طوسى، الغيبة،
ص417].
8 . شيخ صدوق، كمالالدين، ج2، ص384، باب 38، ح1.
9 . ابنفارس، معجم مقاييس اللغه، ج1، ص397.
10. ابوهلال، الفروق اللّغويه، ص253.
11. خليل، ترتيب العين، ص114.
12. طريحى، مجمع البحرين، ج2، ص234.
13. ابن اثير، النهاية، ج1، ص204.
14. ابن منظور، لسان العرب، ج2، ص77.
15. طوسى، الغيبة، ص148، ح109؛ ابنشاذان، مائة منقبه، ص65، منقبت 17؛ خوارزمى،
مقتلالحسين، ج1، ص147، فصل 6، ح23؛ حموينى، فرائدالسمطين، ج2، ص320، ح571؛ بحرانى،
غايةالمرام، ج7، ص88، ج7، ص88، ح27.
16. عليرغم برخى از افراد استاد نديده كه عنوان »علامه« را يدك مىكشند و در سند
زيارت عاشورا ترديد مىكنند، زيارت عاشورا سند بسيار قوى دارد، علاقمندان به كتاب
»شفاء الصدور« از ميرزا ابوالفضل تهرانى، ج1، ص30-78 و »اللّؤلؤ النّضيد« از شيخ
نصراللَّه شبسترى، ص9-71 مراجعه فرمايند.
17. شيخ طوسى، مصباح المتهجد، ص774.
18. سوره بقره(2) آيه 125؛ سوره حج (22) آيه 26.
19. ابن أثير، النهايه، ج5، ص300.
20. صدوق، التوحيد، ص165، ب22، ح2؛ تسترى، احقاق الحق، ج4، ص285؛ بحرانى،
غايةالمرام، ج4، ص8، ب42، ح3؛ قندوزى، ينابيعالموده، ج3، ص401، ب95، ح1.
21. ابن قولويه، كامل الزيارات، ص177، ب71، ح8.
22. شيخ طوسى، مصباح المتهجد، ص775.
23. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج52، ص108.
24. شيخ صدوق، الأمالى، ص112، مجلس 27، ح5.
25. براى شرح واژه »لثارات الحسين« ر.ك: تهرانى، شفاء الصدور، ج1، ص227.
26. كلينى، الكافى، ج1، ص323، ب نص بر امام جواد، ح14؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج2،
ص276؛ طبرسى، اعلام الورى، ج2، ص92.
27. ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ج6، ص84.
28. طريحى، مجمعالبيان، ج3، ص508.
29. رازى، مختار الصحاح، ص707.
30. طريحى، همان، ص509.
31. ابنمنظور، لسان العرب، ج15، ص205.
32. ابناثير، النهايه، ج5، ص148.
33. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج101، ص200؛ 223؛ 260؛ 291؛ 290؛ 337؛ 353؛ 360.
34. در مثال واوى معمولاً واو از اول آن حذف مىشود و به جاى آن تاء به آخر آن
افزوده مىشود، مانند »وعد« و »عدة«؛ »وثق« و »ثقة«، در اينجا نيز واو »وتر« افتاده
و تايى به آخر آن آمده »تره« گفته شده.
35. جاحظ، البيان والتبيين، ج2، ص50؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج4، ص157.
36. كلينى، الكافى، ج4، ص576؛ طوسى، تهذيب الاحكام، ج6، ص55؛ صدوق، الفقيه، ج2،
ص359.
37. جمعى از بيمار دلان در سند دعاى ندبه نيز ابراز ترديد كردهاند، در اين رابطه
ر.ك: »با دعاى ندبه در پگاه جمعه« ص40-63، نشر موعود.
38. ابنالمشهدى، المزار الكبير، ص579.
39. خليل، ترتيب العين، ص284.
40. ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ج2، ص370.
41. ابنالمشهدى، همان.
42. سوره حج(22) آيه 39.
43. حر عاملى، اثبات الهداة، ج3، ص552؛ فيض، تفسير صافى، ج5، ص145؛ بحرانى، المحجه،
ص142؛ مجلسى، بحارالانوار، ج51، ص47.
44. على بن ابراهيم، تفسير قمى، ج2، ص85؛ بحرانى، تفسير البرهان، ح6، ص565.
45. طريحى، مجمعالبحرين، ج3، ص234.
46. سوره اسراء(17) آيه 33.
47. عياشى، تفسير عياشى، ج3، ص50؛ حر عاملى، اثبات الهداة، ج3، ص552؛ بحرانى، تفسير
البرهان، ج6، ص87.
48. همان.
49. در اينجا منظور از اسحاق بن عمار، ساباطى فطحى نيست، بلكه به قرينه روايت سيف
بن عميره از او »اسحاق بن عمار بن حيان« است [ممقانى، تنقيح المقال، ج9، ص147] كه
از بزرگان اصحاب و مورد اعتماد است. [نجاشى، رجال، ص71، رقم 169].
50. كلينى، الكافى، ج7، ص371.
51. سوره اسراء (17) آيه 33.
52. كلينى، الكافى، ج8، ص212، ح364.
53. استرآبادى، تأويل الآيات، ج1، ص280؛ بحرانى، تفسير البرهان، ج6، ص85؛ همو،
حليةالأبرار، ج5، ص406؛ مشهدى، كنزالدقايق، ج7، ص403؛ فيض، تفسير صافى، ج4، ص408؛
حويزى، نورالثقلين، ج3، ص162.
54. خويى، معجم رجال الحديث، ج9، ص54.
55. نجاشى، رجال، ص372، رقم 1018.
56. نجاشى، رجال، ص198، رقم 526.
57. ابن الغضائرى، رجال، ص70، رقم 73.
58. علامه، رجال، ص230.
59. مدرس، ريحانة الادب، ج2، ص22.
60. نجاشى، رجال، ص226، رقم 595.
61. تعداد 18 تن از اصحاب ائمه را »اصحاب اجماع« دانستهاند و روايات آنها را تلقى
به قبول كردهاند و حجال از آنها نيست. [تسترى، قاموس الرجال، ج1، ص72].
62. مجلسى، مرآت العقول، ج26، ص238.
63. كلينى، الكافى، ج7، ص371.
64. عياشى، تفسير، ج3، ص50؛ حر عاملى، اثباتالهداة، ج3، ص552؛ بحرانى، تفسير
البرهان، ج6، ص87؛ همو، حلية الأبرار، ج5، ص405.
65. كلينى، الكافى، ج7، ص285.
66. ثعلبى، تفسير الكشف والبيان، ج6، ص97.
67. سيوطى، الدّر المنثور، ج4، ص181.
68. طوسى، التّبيان، ج6، ص476.
69. نهجالبلاغه، بخشنامهها، وصيت 47.
70. ابن زهره، غنيه، سلسلة الينابيع الفقهيه، ج24، ص244.
71. كلينى، كافى، ج7، ص283.
72. كلينى، كافى، ج8، ص245، ح448.
73. مجلسى، بحارالانوار، ج44، ص219.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
علياكبر مهديپور
يكهزار و يكصد و هفتاد سال پيش بنيانگذار حكومت واحد جهاني، براساس عدالت و آزادي، ويرانگر كاخهاي ظلم و استبداد، منتقم خون مظلومان در راستاي تاريخ، منجي بشريت، دست نيرومند حضرت احديت، اندكي پس از ولادت، در آستين غيبت فرو رفت، تا پس از سپري شدن دوران غيبت كبري ظهور كرده، خون مظلومان تاريخ را از ستمپيشگان خونآشام بگيرد.
يكي از صدها نام نامي و اسم گرامي آن مصلح آسماني «منتقم» است، چنانكه خداوند منان جمال عالم آراي آن ستارة فروزان را در شب معراج به خاتم پيامبران ارايه نموده و از آن كعبة مقصود و قبلة موعود به «منتقم» ياد كرده است. 1
هفتمين امام نور نيز در تعقيبات نماز عصر عرضه ميداشت:
بار خدايا در فرج منتقم خود تعجيل بفرما. 2
جان جانها، محبوب دلها، يوسف زهرا(ع) نيز خطاب به احمد بن اسحاق فرمود:
من تنها بازمانده از حجج الهي و دست انتقام او از دشمنان اويم. 3
در پگاه هر جمعه در «دعاي ندبه» ميخوانيم:
كجاست منتقم خون پيامبران و فرزندان پيامبران؟ 4
و در فراز ديگري از آن ميخوانيم:
كجاست منتقم خون شهيد كربلا؟ 5
دلباختگان سالار شايستگان، همه روزه در زيارت عاشورا ميخوانند:
خداوندا! به ما نيز روزي كن كه در محضر مهدي آل محمد(ع) به خونخواهي خون حسين عزيزت برخيزيم. 6
ولي آنچه كمتر مورد بررسي قرار گرفته اين است كه چون دست نيرومند الهي از آستين غيبت بيرون آمد، انتقام خون سالار شهيدان و ديگر مظلومان تاريخ را از چه كسي ميگيرد؟
انتقام از كي؟ چرا و چگونه؟
در اينجا ظاهراً چهار احتمال وجود دارد كه هر كدام نيازمند بررسي و تحقيق است:
الف) از فرزندان آنها: در برخي از روايات آمده است:
يقتل والله ذراري قتلة الحسين بفعال آبائهم .
به خدا سوگند ذرية قاتلان حسين را به جهت عمل پدرانشان ميكشد. 7
پذيرش اين حديث مشكلات فراوان دارد، كه به برخي از آنها در اينجا اشاره ميكنيم:
1. اين حديث با آية شريفة قرآن كه ميفرمايد:
لا تزر وازرة وزر أخري.
كسي وزر و وبال ديگري را به دوش نميكشد 8 .
مغاير است، اگر نياكان آنها گناه كردهاند، آنها چه تقصيري دارند؟
دهها حديث صحيح و معتبر داريم كه ائمه(ع) امر فرمودهاند كه احاديث را به قرآن عرضه كنيم، هر كدام با آيات قرآن همخواني نداشته باشد، آن را رد كنيم و قبول نكنيم. 9
2. قرآن كريم فرزند صلبي حضرت نوح را به جهت همسو نبودن رفتارش از آن حضرت نفي كرده و به صراحت فرموده است:
قال يا نوح إنّه ليس من أهلك إنّه عمل غير صالح... .
گفت: اي نوح! او از خاندان تو نيست، او عملي است ناشايست. 10
در مقابل رسول اكرم(ص) حضرت سلمان را از خاندان خود بر شمرده، مدال «سلمان منّا أهلالبيت» به او ارزاني داشته 11 است و مولاي متقيان امير مؤمنان(ع) محمد ابن ابيبكر را فرزند خود خوانده، او را در كنار فرزندش محمد حنفيه جاي داده، و او را مشمول اين بيان درر بار خود قرار داده است كه:
إنّ المحامدة تأبي أن يعصي الله 12 .
محمّدها از اين كه خداوند معصيت شود، امتناع ميكنند. 13
3. هرگز كسي نميتواند ملتزم شود كه اولاد بنياميه و ديگر دشمنان قسم خوردة اهلبيت، صرفاً به جهت فرزند يزيد و معاويه بودن اهل دوزخ ميباشند، بلكه برعكس در مواردي چون محمد بن ابيبكر ملتزم هستيم كه اهل بهشت هستند. 14
4. فرزند بنياميه بودن از فرزند حرام بودن كه بدتر نيست و كسي نميتواند ملتزم باشد كه حرامزادگان به جرم حرامزاده بودن اهل دوزخ هستند، بلكه امام رضا(ع) در مورد آنها ميفرمايد:
إنّ ولد الزّنا يستعمل، إن عمل خيراً جزي به. 15
اولاد زنا آزموده ميشوند، اگر عمل نيكو داشته باشند، پاداش نيكو ميبينند.
ب) از پيروان آنها: جاي ترديد نيست كه هر پيروي با پيشواي خود محشور ميشود، چنانكه قرآن كريم فرموده است:
يوم ندعو كلّ أناسٍ بإمامهم.
روزي كه هر كسي را با پيشواي خود ميخوانيم. 16
و از زبان حضرت ابراهيم(ع) نقل كرده كه فرمود:
فمن تبعني فإنّه منّي .
هر كس از من پيروي كند، از من است. 17
و روايات فراوان داريم كه هر پيروي با متبوع خود محشور ميشود. 18
بر اين اساس پيروان بنياميه با آنها محشور خواهند شد و در روز رستاخيز با آنها خواهند بود و از آنها جدا نخواهند شد، ولي اينكه آيا اين مقدار براي قصاص و انتقام در اين سراي كافي است يا خير، احتياج به تحقيق بيشتر دارد.
ج) از رضايتمندان به فعل آنها: در مورد كساني كه معتقد به راه آنها و راضي به كردار آنها باشند، مسئله حادتر است، زيرا قرآن كريم پي كردن ناقة صالح را به همة قوم ثمود نسبت داده و فرمود:
فكذّبوه فعقروها. 19
تكذيبش كردند و شتر را پي كردند.
در حالي كه يك نفر آن را پي كرده بود، ولي چون همگي به آن رضايت داده بودند، آن را به همه نسبت داده و همه را مشمول عذاب الهي قرار داد.
قرآن كريم در پاسخ كساني كه از پيامبر اكرم قرباني مطالبه ميكردند تا ايمان بياورند، ميفرمايد:
... قل قدجاءكم رسل من قبلي بالبينّات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم إن كنتم صادقين. 20
بگو پيش از من پيامبراني يا معجزهها و آنچه اكنون ميخواهيد آمدهاند، اگر راست ميگويد، چرا آنها را كشتيد؟
بين اين اشخاص و قاتلان آن پيامبر 500 سال فاصله بود، ولي چون آنها به قتل او راضي بودند، خداوند متعال آنها را نيز جزو قاتلان برشمرده و فرمود: «چرا آنها را كشتيد». 21
روز پيروزي سپاه امير مؤمنان(ع) در جنگ جمل، يكي از اصحاب گفت: «اي كاش برادرم اينجا بود». حضرت فرمود: «آيا خواست برادرت با ما بود؟» گفت: «آري». فرمود: «پس او نيز با ما بوده است». سپس فرمود:
«در اين پيكار با ما كساني شركت كردهاند كه هنوز در صلب پدران و رحم مادران هستند... . 22
و در حديث آمده است كه اگر كسي در مشرق كشته شود و در مغرب كسي به آن رضايت دهد، در خون او شريك است. 23
و در مورد امام حسين(ع)، بهويژه آمده است:
ألا و إنّ الراضين بقتل الحسين شركاء قتله. 24
كساني كه به كشته شدن امام حسين رضايت بدهند در قتل او شريك هستند.
و لذا آمده است كه:
فيقتل من رضي بقتله. 25
هر كس را كه راضي به قتل او (حسين) باشد، ميكشد.
و در حديث ديگر آمده است:
چون حضرت بقيةالله(ع) خارج شود ذرية قاتلان امام حسين(ع) را ميكشد؛ زيرا به اعمال پدرانشان رضايت ميدهند. 26
بنابراين، در مورد آن عده از فرزندان يا پيروان بنياميه، كه به اعمال پدران و نياكان خود راضي هستند، اگر بگوييم كه در اعمال آنها شريك هستند و روز قيامت مورد بازخواست و كيفر قرار خواهند گرفت، مانعي ندارد؛ زيرا اين بازخواست و كيفر در مقابل رضايت آنهاست كه عمل خود آنهاست، نه در مقابل اعمال پدران و نياكان آنها.
پس اين كيفر و عذاب در روز رستاخيز، به جهت فرزند يزيد بودن، يا منسوب به خاندان بنياميه بودن نميباشد، بلكه در اثر رضايت دادن به كردار آنهاست.
ولي اينكه آيا اين مقدار موجب قصاص و انتقام در دنيا نيز هست يا خير، جاي تأمل دارد؛ زيرا در باب حدود، قصاص و ديات چنين موضوعي پيشبيني نشده است، مگر اينكه كسي ادعاكند كه اين موضوع از ويژگيهاي حكومت حضرت بقيةالله(ع) ميباشد، و اين احتياج به اثبات دارد.
د) از خود قاتلان: تنها احتمالي كه هيچ مشكل ندارد اين است كه بگوييم از خود قاتلان انتقام گرفته ميشود؛ يعني شخص يزيد، شمر، سنان، ابنزياد و... آورده ميشوند و انتقام امام حسين(ع) و ديگر شهيدان و مظلومان در طول تاريخ از ستمگران و تجاوزگران گرفته ميشود.
اگر در تعبيرات رسيده از رسول اكرم(ص)، امير مؤمنان(ع) و ديگر امامان هدايت(ع) دقت كنيم، به روشني مشاهده ميكنيم كه در همين معني ظهور دارد.
وجود مقدس اشرف كاينات در خطبة بينظير عيد سعيد غدير خم، تعبيرات بسيار بلندي در مورد حضرت بقيةالله، ارواحنا فداه، دارد، كه به چند فراز كوتاه از آنها اشاره ميكنيم:
1. القائم المهدي الّذي يأخذ بحقّ الله و بكلّ حقّ هولنا.
آن مهدي قائم(ع) كه حق خدا و همة حقوق ما را باز ميستاند.
2. ألا إنّه المنتقم من الظّالمين.
آگاه باشيد كه او از ستمپيشگان انتقام ميگيرد.
3. ألا إنّه مدرك كلّ ثار لاولياء الله عزّوجلّ. 27
آگاه باشيد كه او انتقام خون همة اولياي الهي را ميگيرد.
ظاهر اين تعبيرها و احاديثي كه در شمارة پيشين تقديم گرديد، اين است كه: هنگامي كه دست انتقام الهي از آستين غيبت بيرون آيد، خونهاي بر زمين مانده را از خود قاتلان ميگيرد.
و اين حقيقت در پرتو اعتقاد قطعي ما به «رجعت» جامة عمل ميپوشد.
هنگامة رجعت
براساس اعتقاد قطعي ما، به هنگام ظهور موفور السّرور يوسف زهرا، گروهي از مؤمنان خالص و جمعي از ملحدان خالص به اين جهان برميگردند، تا پيش از هنگامة رستاخيز، در دادگاه عدل مهدوي به پروندة آنان رسيدگي شود.
اعتقاد به رجعت از ضروريات عقيدتي مذهب شيعه 28 ، مورد اتفاق همة شيعيان در طول قرون و اعصار بوده 29 آيات فراواني از قرآن 30 و روايات بيشماري از پيشوايان معصوم در اين رابطه در مجامع حديثي آمده است. 31
در احاديث رجعت تصريح شده كه غاصبان فدك، قتلة كربلا و ديگر ستمپيشگاني كه حقوق اهل بيت(ع) را پايمال كردند، شخصاً برميگردند و به كيفر اعمال خود ميرسند. 32 و اينك چند نمونه:
1. امام صادق(ع) ميفرمايد:
إن أوّل من يكرّ إلي الدّنيا الحسين بن علي و أصحابه، و يزيد بن معاويه و أصحابه، فيقتلهم حذو القذّة بالقذّة.
نخستين كسي كه در هنگامة رجعت برميگردد، امام حسين و يارانش ميباشند، كه همراه يزيد و يارانش برميگردند، پس آنها را مطابق اعمالشان به كيفر ميرساند، همانند تطابق پرههاي تير با يكديگر. 33
2. خداوند منان شهادت و مصائب امام حسين(ع) را به پيامبر اكرم(ص) خبر داد و او را آگاه ساخت كه حسيناش كشته ميشود، ولي بعداً به دنيا برميگردد و بر دشمنانش پيروز ميشود و آنها را به قتل ميرساند، آنگاه فرمانروايي زمين را به او ميسپارد. 34
3. امير مؤمنان(ع) به فرازهاي حساس از صحنة تهاجم سپاه امام حسين(ع) به اردوي يزيد در خطبة «مخزون» اشاره ميكند. 35
4. امام باقر(ع) ميفرمايد: حضرت حسين(ع) خروج ميكند، انتقام خون خود و اصحابش را ميگيرد، آنگاه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) خروج ميكند. 36
اين مضمون را شيخ طوسي نيز از طريق فضل بن شاذان روايت كرده است. 37
5. امام صادق(ع) از قول اسماعيل صادق الوعد نقل ميكند كه به درگاه حضرت احديت عرضه داشت:
إنّك وعدت الحسين، عليهالسلام، أن تكرّه إلي الدّنيا، حتّي ينتقم بنفسه ممّن فعل ذلك به.
خدايا! تو به حسين عزيزت وعده فرمودهاي كه او را به دنيا باز گرداني، تا شخصاً از كساني كه اين جنايتها را در حق او مرتكب شدهاند، انتقام بگيرد. 38
6. امام باقر(ع) ميفرمايد:
إنّ لعليّ(ع) إلي الارض كرّة معالحسين(ع) يقبل برايته حتّي ينتقم من بنياميّة و معاوية و آل معاوية.
علي(ع) در عهد امام حسين(ع) رجعت ميكند، با پرچم هميشه پيروزش حمله ميكند، از بنياميه، معاويه و آل معاويه انتقام ميگيرد. 39
7. امام صادق(ع) در ضمن حديث مفصلي ميفرمايد:
مامن إمام في قرن إلاّ و يكرّ معه البرّ والفاجر في دهره، حتّي يديل الله المؤمن الكافر.
هيچ امامي در قرني نبوده جز اينكه خوبان و بدان عصر او نيز به همراه او رجعت ميكنند، پس خداوند خوبان را بر بدان چيره ميسازد. 40
از احاديث هفتگانهاي كه به عنوان نمي از يم و اندكي از بسيار احاديث رجعت در اينجا آورديم به روشني معلوم ميشود كه در هنگامة رجعت شخص ستمكاران رجعت ميكنند و انتقام خاندان عصمت و طهارت و ديگر مظلومان تاريخ از شخص آنها گرفته ميشود.
از اين احاديث استفاده ميشود كه انتقام هر امامي توسط خود آن امام در عالم رجعت گرفته ميشود. و اين نكتهاي است كه بسياري از احاديث رجعت بر آن دلالت ميكند.
پينوشتها :
1 . شيخ طوسي، الغيبة، ص148.
2 . همو، مصباح المتهجد، ص74.
3 . شيخ صدوق، كمالالدين، ج2، ص384.
4 . ابن المشهدي، المزار الكبير، ص579.
5 . همان.
6 . شيخ طوسي، مصباح المتهجد، ص775.
7 . شيخ صدوق، عيونالاخبار، ج1، ص273؛ ابن قولويه، كامل الزيارات، ص63؛
محدث بحراني، تفسير البرهان، ج6، ص86؛ همو، حليةالابرار، ج5، ص404،
قندوزي، ينابيع المودة، ج3، ص243.
8 . اين آية شريفه در پنج سوره عيناً تكرار شده: سوره انعام(6)، آيه 164؛
سوره إسراء(17)، آيه 15؛ سوره فاطر(35)، آيه 18؛ سوره زمر(39)، آيه 7 و در
يك مورد به تعبير (ألاّتزر) از صحف ابراهيم نقل شده است. سورة نجم(53)،
آيه 38.
9 . علاّمه مجلسي، بحارالانوار، ج2، ص245-242.
10. سورة هود(11)، آيه 46.
11. محدث نوري، نفس الرحمان، ص32.
12. منظور از «محمدها»: محمد حنيفه، محمد بن ابيبكر، محمدبن جعفر و محمدبن
ابيحذيفه ميباشند. ر.ك: رجال كشي، ص70.
13. مامقاني، تنقيح المقال، ج3، ص111.
14. امام رضا(ع) در حديثي او را از شيعيان حقيقي و در رديف سلمان و ابوذر
ياد كرده ميفرمايد: «شيعيان امير مؤمنان عبارتند از: حسن، حسين، سلمان،
ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابيبكر، كه هرگز با فرمان او مخالفت نكردند.
مجلسي، بحارالانوار، ج22، ص330.
15. محمدبن يعقوب كليني، كافي، ج8، ص238.
16. سورة اسراء(17)، آيه 71.
17. سورة ابراهيم(14)، آيه 36.
18. علامه مجلسي، همان، ج8، ص46.
19. سورة هود(11)، آية 65؛ شعراء(26)، آية 157؛ شمس(91)، آية 14.
20. سورة آل عمران(3)، آية 183.
21. علامه مجلسي، همان، ج9، ص192.
22. سيدرضي، نهجالبلاغه، خطبة 12.
23. علامه مجلسي، همان، ج45، ص295.
24. همان، ج44، ص304.
25. قندوزي، ينابيعالمودة، ج3، ص243.
26. علامه مجلسي، همان، ج52، ص313.
27. شيخ موسي عباسي زنجاني، مدينة البلاغه، ج1، ص235-232. متن كامل خطبة
حضرت رسول(ع) در روز عيد سعيد غدير، در كتاب ارزشمند مدينة البلاغه، (ج1،
ص248-213) آمده است.
28. شيخ حر عاملي، الاءيقاظ من الهجعة في إثبات الرجعة، ص82.
29. شيخ حر عاملي، انديشههاي كلامي شيخ مفيد، ص355.
30. در كتاب «رجعت يا دولت كريمة اهل بيت» از محمد خادمي شيرازي، هفتاد
آيه از آيات مربوط به رجعت گرد آمده است.
31. شيخ حر عاملي در كتاب ارزشمند: «الاءيقاظ من الهجعة في إثبات الرجعة»
520 حديث پيرامون رجعت نقل كرده است.
32. ر.ك: طبرسي، إعلام الوري، ج2، ص243؛ شيخ صدوق، كمال الدين، ج2،
ص377؛ طبري، دلائل الاءمامة، ص455؛ بحراني، حليةالابرار، ج2، ص599؛ شيخ
صدوق، علل الشرايع، ج2، ص580؛ بحراني، حلية الابرار، ج2، ص605.
33. عياشي، تفسير، ج3، ص39؛ علاّمه مجلسي، همان، ج53، ص76.
34. علي بن ابراهيم، تفسير قمي، ج2، ص297.
35. الحلي، مختصر البصائر، ص200.
36. همو، ص49.
37. شيخ طوسي، الغيبة، ص479.
38. ابن قولويه، كامل الزيارات، ص65.
39. شيخ حر عاملي، همان، ص263.
40. الحلي، همان، ص27.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
نيمه شعبان در اذهان شيعيان و محبّان اهل بيت، عليهمالسّلام، به عنوان روز ميلاد نجات بخش موعود معنا و مفهوم مىيابد. روز ميلاد بزرگ مردى كه انسانيت، ظهور او را به انتظار نشسته و عدالت براى پاىبوس قدمش لحظهشمارى مىكند.
نيمه شعبان اگر چه شرافتش را وامدار مولود خجستهاى است كه در اين روز زمين را با قدوم خويش متبرّك ساخته است، امّا همه عظمت آن در اين خلاصه نشده و در تقويم عبادى اهل ايمان نيز از جايگاه و مرتبه والايى برخوردار است.
در رواياتى كه از طريق شيعه و اهل سنّت نقل شده فضيلتهاى بسيارى براى عبادت و راز نياز در شب و روز خجسته نيمه شعبان بر شمرده شده است و اين خود تمثيل زيبايى است از اين موضوع كه براى رسيدن به صبح وصال موعود بايد شب وصل با خدا را پشت سرگذاشت، و تا زمانى كه منتظر، عمر خويش را در طريق كسب صلاح طى نكند نمىتواند شاهد ظهور مصلح موعود باشد.
با توجه به اهميّت فراوانى كه روايات به شب نيمه شعبان داده شده و حتّى آن را هم پايه شب قدر شمردهاند، در اين مجال برخى از روايتهايى را كه در بيان مقام و منزلت اين شب روحانى وارد شدهاند مورد بررسى قرار مىدهيم. باشد تا خداوند ما را به عظمت اين شب مقدس واقف گرداند و توفيق بهرهبردارى از بركات آن را عطا فرمايد:
از پيامبر گرامى اسلام، صلّىاللّهعليهوآله، در اين زمينه روايتهاى بسيارى نقل شده كه يكى از آنها به اين شرح است:
شب نيمه شعبان در خواب بودم كه جبرييل به بالين من آمد و گفت: اى محمد!چگونه در اين شب خوابيدهاى؟ پرسيدم: اى جبرييل! مگر امشب چه شبى است؟ گفت: شب نيمه شعبان است. برخيز اى محمّد! پس مرا از جايم بلند كرد و به سوى بقيع برد، در آن حال گفت: سرت را بلند كن! امشب درهاى آسمان گشوده مىشوند، درهاى رحمت باز مىگردند و همه درهاى خوشنودى، آمرزش، بخشش، بازگشت، روزى، نيكى و بخشايش نيز گشوده مىشوند. خداوند در اين شب به تعداد موها و پشمهاى چهارپايان [بندگانش را از آتش جهنم] آزاد مىكند. امشب خداوند زمانهاى مرگ را ثبت و روزيهاى يك سال را تقسيم مىكند و همه آنچه را كه در طول سال واقع مىشود نازل مىسازد. اى محمد! هر كس امشب را با منزّه داشتن خداوند (تسبيح)، ذكر يگانگى او (تهليل)، ياد بزرگى او (تكبير)، راز و نياز با او (دعا)، نماز، خواندن قرآن، نمازهاى مستحب (تطوع) و آمرزش خواهى (استغفار) صبح كند، بهشت جايگاه و منزل او خواهد بود و خداوند همه آنچه را كه پيش از اين انجام داده و يا بعد از اين انجام مىدهد، خواهد بخشيد...1
يكى از همسران پيامبر اكرم، صلّىاللّهعليهوآله، حالات ايشان را در شب نيمه شعبان چنين بيان مىكند:
در يكى از شبها كه پيامبر خدا، صلّىاللّهعليهوآله، در نزد من بود ناگهان متوجه شدم كه ايشان بستر خود را ترك كرده است، غيرت خاص زنانه به سراغ من آمد و به گمان اينكه حضرت نزد يكى ديگر از همسران خود رفته است به جستجوى ايشان پرداختم، امّا بناگاه ديدم كه حضرتش مانند جامهاى كه بر زمين افتاده باشد به سجده رفته و چنين راز و نياز مىكند:
»أصبحت إليك فقيراً خائفاً مستجيراً فلا تبدّل اسمى و لاتغيِّر جسمى و لاتجهد بلائى و اغفرلى«.
به سوى تو آمدم در حالى كه تهيدست، ترسان و پناه جويم، پس نام برمگردان، جسم مرا تغيير مده، گرفتاريم را افزون مساز و از من در گذر.
آنگاه سر خود را بلند كرد و بار ديگر به سجده رفت و در آن حال شنيدم كه مىفرمود:
»سجد لك سوادى و خيالى و امن بك فؤادى هذه يداى بما جنيت على نفسى يا عظيم ترجى لكلّ عظيم إغفرلى ذنبى العظيم فإنّه لايغفر العظيم إلّا العظيم«
سراپاى وجودم براى تو سجده كرده و قلبم به تو ايمان آورده است; اين دو دست من با همه جنايتى كه برخود روا داشتهام، پس از بزرگى كه براى هر كار بزرگى اميدها به سوى تو است; از گناهان بزرگ من درگذر، جرا كه از گناهان بزرگ در نمىگذرد مگر پروردگان بزرگ.
بعد از اداى اين كلمات سر خود را بلند كرده و براى سومين بار به سجده رفت و اين جملات را بر زبان جارى ساخت:
»أعوذ برضاك من سخطك و أعوذ بمعافاتك من عقوبتك و أعوذ بك منك أنت كما اثنيت على نفسك و فوق ما يقول القائلون«.
از خشم تو به خوشنوديت پناه مىبرم، از كيفر تو به بخشش تو پناهنده مىشود و از تو به سوى خودت پناه مىجويم، تو همان گونهاى كه خود توصيف كردهاى و بالاتر از آنى كه گويندگان مىگويند.
لحظاتى ديگر سر از سجده برداشت و دوباره به سجده رفت و در حالى كه مىفرمود:
الّلهمّ إنّى أعوذ بنور وجهك الذى أشرقت له السموات و الأرض و قشّعت به الظلمات و صلح به أمر الأوّلين و الآخرين أن يحلّ علىّ غضبك أو ينزّل علىّ سخطك أعوذ بك من زوال نعمتك و فجاة نقمتك و تحويل عافيتك و جميع سخطك، لك العتبى فى استطعت و لاحول و لاقوة إلّا بك«.
خدايا به نور وجه تو كه آسمانها و زمين از آن روشن شده، تاريكيها با آن از بين رفته و كار پيشينيان و آيندگان با آن اصلاح شده است پناه مىبرم، از اينكه به خشم تو گرفتار شوم و يا دشمنى تو بر من نازل شود. پناه مىبرم به تو از زوال نعمتت، نزول ناگهانى عذابت، دگرگونى سلامتىات و همه آنچه كه خشم تو را در پى دارد. خوشنودى نسبت به آنچه من در توان دارم از آن توست و هيچ حركت و نيروى نيست مگر به سبب تو.
چون اين حال را از پيامبر ديدم او را رها كردم و شتابان به طرف خانه حركت كرد. نفسنفس زنان به خانه رسيدم. وقتى پيامبر صلّىاللّهعليهوآله، به خانه برگشتند و حال مرا ديدند گفتند: چه شده است كه اينچنين به نفسنفس افتادهاى؟
گفتم: اى رسول خدا من به دنبال شما آمده بودم، پس فرمود:
آيا مىدانى امشب چه شبى است؟! امشب شب نيمه سعبان است. در اين شب اعمال ثبت مىگردند، روزيها قسمت مىشوند، زمانهاى مرگ نوشته مىشوند و خدواند تعالى همه را مىبخشد مگر آنكه به خدا شرك ورزيده يا به قمار نشسته است. يا قطع رحم كرده يا برخوردن شراب مداومت ورزيده يا بر انجام گناه اصرار ورزيده است...2
پرسشى كه با مطالعه روايتهاى بالا به ذهن خطور مىكند اين است كه چرا با اينكه در بسيارى از روايات تصريح شده كه تعيين زمان مرگ مردمان و تقسيم روزى آنها در شب قدر و در ماه مبارك رمضان صورت مىگيرد، در دو روايت ياد شده شب نيمه شعبان به عنوان زمان تقدير امور مزبور ذكر شده است؟
مرحوم سيّد بن طاووس (م 664 ق.) در پاسخ پرسش ياد شده مىگويد:
شايد مراد روايات مزبور اين باشد كه تعيين زمان مرگ و تقسيمروزى به صورتى كه احتمال محو و اثبات آن وجود دارد، در شب نيمه شعبان صورت مىگيرد، اما تعيين حتمى زمان مرگ و يا تقسيم حتمى روزيها در شب قدر انجام مىشود. و شايد مراد آنها اين باشد كه در شب نيمه شعبان امور مزبور در لوح محفوظ تعيين و تقسيم مىشوند، ولى تعيين و تقسيم آنها در ميان بندگان در شب قدر واقع مىشود. اين احتمال هم وجود دارد كه تعيين و تقسيم امور ياد شده در شب قدر و شب نيمه شعبان صورت گيرد، به اين معنا كه در شب نيمه شعبان وعده به تعيين و تقسيم امور مزبور در شب قدر داده مىشود. به عبارت ديگر امورى كه در شب قدر تعيين و تقسيم مىگردند، در شب نيمه شعبان به آنها وعده داده مىشود. همچنان كه اگر پادشاهى در شب نيمه شعبان به شخصى وعده دهد كه در شب قدر مالى را به او مىبخشد، در مورد هر دو شب اين تعبير صحيح خواهد بود كه بگوييم مال در آن شب از آن حضرت چنين بخشيده شده است3
كميل بن زياد از ياران امام على، عليهالسّلام، چنين روايت مىكند كه:
در مسجد بصره در نزد مولايم اميرالمؤمنين نشسته بودم و گروهى از ياران آن حضرت نيز حضور داشتند، در اين ميان يكى از ايشان پرسيد: معناى اين سخن خداوند كه: »فيها يفرق كل أمر حكيم)4 ; در آن شب هر امرى با حكمت معين و ممتاز مىگردد، چيست؟ حضرت فرمودند:
»قسم به كسى كه جان على در دست او همه امور نيك و بدى كه بر بندگان جارى مىشود، از شب نيمه شعبان تا پايان سال، در اين شب تقسيم مىشود. هيچ بندهاى نيست كه اين شب را احياء دارد و در آن دعاى خصر بخواند، مگر آنكه دعاى او اجابت شود.« پس از آنكه امام از ما جدا شد، شبانه به مزلش رفتم. امام پرسيد: چه شده است اى كميل؟ گفتم اى اميرمؤمنان آمدهام تا دعاى خصر را به من بياموزى، فرمود:
بنشين اى كميل! هنگامى كه اين دعا را حفظ كردى خدا را در هر شب جمعه، يا در هر ماه يك شب، يا يك بار در سال يا حداقل يك بار در طول عمرت، با آن بخوان، كه خدا تو را يارى و كفايت مىكند و تو را روزى مىدهد، و از آمرزش او برخوردار مىشوى، اى كميل! به خاطر زمان طولانى كه تو با ما همراه بودهاى بر ما لازم است كه درخواست تو را به بهترين شكل پاسخ دهيم، آنگاه دعا را چنين انشاء فرمود...5
شايان ذكر است كه اين دعا همان دعايى است كه امروزه آن را با نام »دعاى كميل« مىشناسيم.
اميرمؤمنان على، عليهالسّلام، در روايتى ديگر در فضيلت شب نيمه شعبان چنين مىگويد:
در شگفتم از كسى كه چهار شب از سال را به بيهودگى بگذراند: شب عيد فطر، شب عيد قربان، شب نيمه شعبان و اولين شب از ماه رجب...6
از امام صادق، عليهالسّلام، روايت شده كه پدر بزرگوارشان در پاسخ كسى كه از فضيلت شب نيمه شعبان از ايشان پرسيده بود فرمودند:
اين شب برترين شبها بعد از شب قدر است، خداوند در اين شب فضلش را بر بندگان جارى مىسازد و از منّت خويش گناهان آنان را مىبخشد، پس تلاش كنيد كه در اين شب به خدا نزديك شويد. همانا اين شب، شبى است كه خداوند به وجود خود سوگند ياد كرده كه در آن درخواست كنندهاى را، مادام كه درخواست گناه نداشته باشد، از درگاه خود نراند. اين شب، شبى است كه خداوند آن را براى ما خاندان قرار داده است، همچنان كه شب قدر را براى پيامبر ما، صلّىاللّهعليهوآله، قرار داده است. پس بر دعا و ثناى بر خداوند تعالى بكوشيد، كه هر كس در اين شب صدمرتبه خداوند را تسبيح گويد، صد مرتبه حمدش را بر زبان جارى سازد، صد مرتبه زبان به تكبيرش گشايد و صد مرتبه ذكر يگانگى (لا اله الا اللّه) او را به زبان آورد، خداوند از سر فضل و احسانى كه بر بندگانش دارد، همه گناهانى را كه او انجام داده بيامرزد و درخواستهاى دنيوى و اخروى او را برآورده سازد، چه درخواستهايى كه بر خداوند اظهار كرده و چه درخواستهايى كه اظهار نكرده و خداوند با علم خود بر آنها واقف است...7
آنچه ذكر شد بخشى از روايات فراوانى است كه در فضيلت شب و روز نيمه شعبان وارد شدهاند8 ، امّا بايد دانست شرافت اين شب خجسته، علاوه بر همه آنچه كه بيان شد، به اعتبار مولود مباركى است كه در اين شب قدم به عرصه خاك نهاده است. وجود مقدسى كه سالها پيش از تولدش مژده ميلاد او به مسلمانان داده شده بود و شايد همه عظمت اين شب و تكريم و بزرگداشتى كه در كلمات معصومان، عليهمالسّلام، از آن شده است به خاطر وجود همين مولود مبارك باشد. چنانكه بزرگانى چون سيّد بن طاووس به اين موضوع اشاره كرده و بر همگان لازم دانستهاند كه در اين شب خداى خويش را به سبب منّت بزرگى كه با ميلاد امام عصر، عليهالسّلام، بر آنها نهاده سپاس گويند و تا آنجا كه توان دارند شكر اين نعمت الهى را به جاى آورند9.
در يكى از دعاهايى كه در شب نيمه شعبان وارد شده است چنين ميخوانيم:
اللّهم بحقّ ليلتنا هذه و مولودها و حجّتك و موعودها الّتى قرنتَ إلى فضلها فضلاً فتمّت كلمتك صدقاً و عدلاً لامبدلّ لكلماتك...10
بار خدايا تو را مىخوانيم به حق اين شب و مولود آن، و به حق حجّتت و موعود اين شب، كه فضيلتى ديگر بر فضيلت آن افزودى و سخن تو از روى راستى و عدالت به حدّ كمال رسيده و هيچ كس را ياراى تبديل و تغيير سخنان تو نيست.
مطابق روايتهاى بسيارى كه شيعه و اهل سنت آنها را نقل كردهاند ميلاد خجسته امام عصر، عليهالسّلام، در شب نيمه شعبان سال 255 ق. واقع شده و باعث مزيد فضيلت اين شب مبارك گشته است11.
اميدواريم كه خداوند به بركت مولود با عظمت شب نيمه شعبان به همه ما توفيق درك فضيلتهاى اين شب خجسته را عطا فرمايد و همه ما را از زمره ياوران و خدمتگزاران مولود اين شب قرار دهد.
پىنوشتها :
1 . ابن طاووس، على بن موسى، أقبال الأعمال، ص 212; المجلسى، محمد باقر،
بحارالانوار، ج98، ص413.
2 . ابن طاووس، على بن موسى، همان، صص216-217.
3 . همان، ص214.
4 . سوره دخان (44) آيه 4. لازم به توضيح است كه غالب مفسران آيه ياد شده را ناظر
به شب قدر دانستهاند. ر.ك: الطباطبايى، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ج18، ص130.
5 . ابن طاووس، على بن موسى، همان، ص220.
6 . المجلسى، محمد باقر، همان، ج94 ص87، ح12.
7 . ابن طاووس، على بن موسى، همان، ص209; المجلسى، محمد باقر، همان، ج94، ص85، ح5;
الصدوق، محمد بن على بن الحسين، همان ج2، ص424، ح1.
8 . براى مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: ابن طاووس، على بن موسى، همان، صص207-237;
المجلسى، محمد باقر، همان.
9 . ابن طاووس، على بن موسى، همان، ص218.
10. همان، ص219.
11. ر.ك: الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، ج1، ص514، الصدوق، محمد بن على بن
الحسين، كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص432; شبراوى، عبداللّه بن محمد، الأتّحاف
بحبّ الأشراف، ص179; ابن صبّاغ المالكى، نورالدين على بن محمد، الفصول المهمّة فى
معرفة الأئمّة، ص310.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
اشاره:
اين صفحه اختصاص به طرح پرسشها، شبهات و مسائلى دارد كه براى شما عزيزان مطرح شده و يا در محيط خانواده، مدرسه يا محل كار شما از آنها صحبت به ميان آمده است. چه در موضوع مهدويت و چه در ساير زمينههاى اعتقادى و اخلاقى.
پس، دست به كار شويد و از همين حالا پرسشهاى خود را با ما در ميان بگذاريد. ما هم سعى مىكنيم، پاسخهاى مناسبى به آنها بدهيم.
خواننده خوب موعود، برادر عزيز آقاى رحمتاللَّه حصارى از كرمان پرسيدهاند:
در بسيارى از مقالهها و كتابهايى كه در زمينه وظايف منتظران نوشته شدهاند، صحبت از اين شده كه ما بايد در زندگى خود آنگونه سخن بگوييم و رفتار كنيم كه امام مهدى(ع) مىپسندند و يا زندگى خود را آنگونه سامان دهيم كه آن حضرت مىخواهند. حال پرسش اين است كه: از كجا مىتوان فهميد كه امام زمان(ع) از ما چه مىخواهند و چه كارى را مىپسندند؟
در پاسخ اين سؤال خوب است كه دو نكته را يادآور شويم:
1. امام زمان(ع) ادامه دهنده راه پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) است:
از آنجا كه به اعتقاد ما همه امامان معصوم(ع) مفسران كتاب خدا و بيانكنندگان سنت رسول خدا(ص) هستند، رضايت و خشنودى امام زمان(ع) در چيزى جز آنچه كه در كتاب خدا آمده يا در كلمات رسول خدا(ص) و ديگر امامان معصوم(ع) به آن اشاره شده نيست. به بيان ديگر اگر كسى به همه تكاليف و وظايفى كه در قرآن و روايات معصومين(ع) به آنها امر شده عمل كند و از همه محرمات و گناهانى كه در اين دو منبع الهى از آنها نهى شده، دورى جويد خواهد توانست كه رضايت امام عصر(ع) را چنانكه بايد و شايد به دست آورد.
2. امام زمان(ع) به عوامل خرسندى و ناخرسندى خود اشاره كردهاند:
در احاديث، زيارتها و دعاهايى كه در طول دوران غيبت صغرا و پس از آن به صورت توقيع و يا به صورتهاى ديگر از امام مهدى(ع) براى ما به يادگار مانده است به صراحت تمام آنچه كه موجب خرسندى يا ناخرسندى آن حضرت مىگردد بيان شده و چگونه عمل كردن، چگونه سخن گفتن و چگونه انديشيدن به ما آموخته شده است. از اين رو با مراجعه به مجموعه ارزشمند يادگارهاى آن حضرت و تأمل و تدبر در آنها مىتوان به راحتى هدايت را از گمراهى و صراط مستقيم را از كژراههها باز شناخت1.
براى روشنتر شدن موضوع، خوب است كه نگاهى داشته باشيم به يكى از اين يادگارهاى گرانقدر امام عصر(ع)؛ يعنى دعاى معروفى كه با جمله »أللّهمّ ارزقنا توفيق الطاعة...« شروع مىشود و در اوايل مفاتيحالجنان نيز آمده است.
در اين دعاى كوتاه و مختصر، امام مهدى(ع) همه آنچه را كه شايسته است ما خود را بدانها آراسته يا از آنها پيراسته سازيم در قالب درخواست از خدا بيان كرده و به صورت غير مستقيم به ما فهماندهاند كه به عنوان حجت خدا، چه انتظارى از ما دارند و چگونه شيعهاى را براى خود مىپسندند.
با هم قسمتهايى ازاين دعا را مىخوانيم:
بار خدايا! توفيق فرمانبردارى، دورى از گناهان، درستى و پاكى نيت و شناخت حرامها را، روزى ما فرماى. و ما را به راهنمايى و پايدارى گرامى دار و زبان ما را در درستگويى و گفتار حكيمانه استوار ساز و دل ما را از دانش و معرفت سرشار كن و درون ما را از حرام و مال شبهه ناك پاكيزه گردان و دست ما را از ستمگرى و دزدى بازدار و چشم ما را از فجور و خيانت بپوشان و گوش ما را از شنيدن سخن بيهوده و غيبت بربند و... .
در ادامه اين دعا، امام عصر(ع) صفات و ويژگيهايى را كه شايسته عالمان، دانشپژوهان، پيران، جوانان، زنان، توانگران، تنگدستان، جنگجويان، حكمرانان و... است برمىشمارند و از خداوند مىخواهند كه به هر يك از اين گروهها و اقشار اجتماعى صفات و ويژگيهايى را كه شايسته آنهاست عطا فرمايد.
بياييد يكبار اين دعا را با ديد كسى كه مىخواهد بداند امامش از او چه انتظارى دارد مرور كنيد تا ببيند آيا مىتوانيد با استفاده از اين دعا بفهميد كه امام عصر(ع) به طور خاص از شما چه توقع و انتظارى دارند؟!
پىنوشت:
1 . براى مطالعه سخنان امام عصر(ع) ر.ك: محمد خادمى شيرازى، مجموعه
سخنان، توقيعات و ادعيه حضرت بقيةاللَّه؛ جواد قيومى اصفهانى، صحيفة المهدى(ع)؛ سيد
مرتضى مجتهدى، صحيفه مهديه؛ الشيخ محمد الغروى، المختار من كلمات الإمام المهدى،
3ج.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده در تاريخ : 2004-09-18 (863 بازديد)
على صدرايى خويى
ملا احمد نراقى و پدرش ملا مهدى نراقى را از متفكران بزرگ شيعه در سده دوازدهم و سيزدهم هجرى مىشمارند.
براى پاسداشت خدمات علمى اين دو دانشمند فرزانه، كنگرهاى در اوايل خرداد ماه 1381ش. در شهرهاى قم، كاشان و نراق برگزار گرديد. از آثار پر بركت اين كنگره انتشار تعدادى از آثار علمى اين بزرگان بود كه از جمله آنها كتاب ارزشمند مسايل و رسايل ملا احمد نراقى است.
در اين كتاب سؤالهايى كه از محضر نراقى، پرسيده شده و او به آنها پاسخ داده، توسط شاگرد نراقى جمعآورى شده است.
اين كتاب در سه جلد منتشر شده، كه دو جلد اول مشتمل بر سؤال و جوابهاى فقهى و جلد سوم شامل سؤال و جوابهاى اعتقادى و متفرقه است.
در اين جلد مسايل مهمى كه در آن عصر مورد توجه مسلمانان و شيعيان بوده از نراقى سؤال شد و او با توجه به احاطه قابل توجهى كه در علوم اسلامى داشته، جوابهاى دقيق، علمى و روشنگرانه به سؤالات طرح شده داده است.
از جمله اين سؤالات دو سؤال درباره امام زمان(ع) است. در اين دو سؤال درباره جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) در عصر غيبت و همچنين افضليت امام زمان(ع) بر ديگر ائمه(ع)، از نراقى پرسش شده، و نراقى با استناد به آيات و روايات، به اين سؤالات پاسخ داده است.
در اينجا يكى از اين دو سؤال مذكور را، كه امروزه نيز مورد توجه و سؤال مؤمنان و شيعيان است، از كتاب مسايل و رسايل، استخراج و بدون هيچگونه تصرفى تقديم ارباب معرفت مىداريم.
ناگفته پيداست كه ما در اين باره مديون مصحح محترم كتاب مسايل و رسايل هستيم كه زحمت طاقتفرساى قرائت نسخههاى كتاب و تصحيح و استخراج مصادر را به عهده گرفته، و زمينه انتشار اين كتاب گرانسنگ را فراهم آوردهاند.
شايان ذكر است كه مسئله اول؛ يعنى جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) از جمله مسايلى است كه پيوسته مورد بحث بين دانشمندان شيعه بوده است. در اين باره عالم فرزانه محمد باقر بن محمد حسينى استرآبادى معروف به ميرداماد (متوفا به 1040ق.)، كتاب شرعة التسميه1 را نگاشت و در آن حرمت ذكر نام امام زمان(ع) را در زمان غيبت اثبات نمود. پس از آن محدث جليل شيخ محمدبن حسن عاملى مشهور به شيخ حر عاملى (متوفا به (1104ق.) كتاب كشف التعميه فى جواز التسميه2 را تأليف، و در آن جواز ياد كردن نام مبارك آن حضرت را، اثبات نموده است.
نراقى در اين جواب، ابتدا احاديث وارد شده در موضوع را ذكر نموده و پس از بررسى آنها نتيجه مىگيرد كه مضمون و دلالت اين اخبار حرام بودن ذكر نام آن حضرت را دارند و عنوان مىكند كه علماى بزرگ شيعه مانند شيخ صدوق و مرحوم كلينى و فيض كاشانى نيز هميننظر را داشتهاند. با هم متن سؤال و جواب نراقى را در اين زمينه مىخوانيم:
سؤال: در بعضى از كتب شيعه مذكور است كه در زمان غيبت حضرت صاحبالامر(ع) نام مبارك يا كنيه آن جناب را بردن خوب نيست، و نهى وارد شده، سبب چيست؟
جواب: بلى، در اين خصوص احاديث معتبره به حد استفاضه، بلكه به نزديك تواتر معنوى وارد شده، و ما در اينجا چند حديث را ذكر و بعد از آن حقيقت حال را بيان مىكنيم.
اول: روايت داود بن قاسم جعفرى است كه در كتاب كافى مروى است از حضرت امام على نقى (ع) كه فرمود:
الخلف من بعدى الحسن ابنى، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: ولم جعلنى اللَّه فداك؟ لأنّكم لاترون شخصه، ولا يحلّ لكم ذكره باسمه، فقلت له: فكيف نذكره؟ فقال قولوا الحجّة من آل محمد، صلىاللَّهعليهوآله.
جانشين پس از من پسرم حسن است. چه [اوصافى] پس شما با جانشين جانشينم چگونه خواهيد بود؟
پرسيدم: چطور، به فدايتان شوم؟ فرمودند: چون او را نخواهيد ديد و مجاز به بردن نام او نيستيد. پرسيدم: پس چگونه از ايشان ياد كرده و نام ببريم؟ فرمودند: بگوييد حجت آل محمد(ص)].3
دوم: صحيحه ابن رئاب از حضرت امام صادق(ع) مرويه در كافى، و در كتاب كمال الدين كه فرمودند:
صاحب هذا الأمر لايسمّيه باسمه إلاّ كافر.
[نام صاحب اين امر را تنها كافر بر زبان مىراند].
سوم: مؤثقه ريّان بن صلت از حضرت امام رضا(ع) مرويه در كافى نيز:
يقول و سئل عن القائم: فقال لايرى جسمه ولا يسمّى اسمه.
[از او درباره قائم پرسيده شد. فرمود: جسمش ديده نمىشود و نامش برده نمىشود].
چهارم: صحيحه عبداللَّه بن جعفر حميرى مرويه در كافى نيز، و حديث طويل آن است، و در آن سؤال شده است از حضرت امام حسن عسكرى(ع) كه مطالبى دارم از كه سؤال كنم؟ فرمود: عمرى و پسر او كه اين دو ثقه و امينند. پس راوى مىگويد كه سؤال كردم از شيخ بزرگوار جليل عمرى وكيل حضرت صاحبالامر(ع) كه:
أنت رأيت الخلف من بعد ابى محمد، عليهالسلام؟ فقال: إى واللَّه و رقبته مثل ذا، و أومأبيده، فقلت له: فبقيت مسألة واحدة، فقال لى: هات. قلت: والإسم؟ قال: محرّم عليكم أن تسألوا عن ذلك، ولا أقول هذا من عندى، فليس لى أن أحلّل ولا أحرّم، ولكنّه عنه، عليهالسلام. فإنّ الأمر عند السّلطان أنّ أبا محمّد مضى ولم يخلف ولداً - الى أن قال: - و إذا وقع الإسم وقع الطلب، فاتّقوا اللَّه وأمسكوا عن ذلك.
[آيا جانشين ابومحمد عليهالسلام را ديدهاى؟ گفت: آرى به خدا و گردنش چنين بود و با دست اشاره كرد. به او گفتم: يك مسأله ديگر هم باقى مانده است. گفت: بپرس. گفتم: نام ايشان؟ گفت: بر شما حرام است كه از آن بپرسيد و اين را از جانب خودم نمىگويم، چرا كه در شأن من حلال و حرام كردن امور نيست و اين مطلب از خود ايشان است. امر چنين بر سلطان مشتبه شده كه امام عسكرى(ع) بدون فرزند از دنيا رفته است... وقتى كه اسم معلوم شود طلب به دنبالش مىآيد پس تقواى الهى پيشه كرده و از آن چشمپوشى كنيد].
پنجم: روايتى كه شيخ صدوق به سند متصل در كتاب كمال الدين و تمامالنعمة از عبداللَّه بن أبى يعفور روايت نموده كه مىگويد: از حضرت صادق(ع) سؤال كردم:
فقلت: يا سيّدى و من المهدى من ولدك؟ فقال: الخامس من ولد السابع، يغيب عنكم شخصه، ولا يحلّ لكم تسميته.
[گفتم: سرورم؛ مهدى كدام فرزند شماست؟ فرمودند: پنجمين از هفتمين [امام] كه از شما غايب مىشود و بردن نام او براى شما جايز نيست].
و در باب ديگر اين كتاب اين حديث را روايت كرده و به جاى »عنكم« و »لكم« »عنهم« و »لهم« فرموده است.
ششم: روايتى كه صدوق در كتاب غيبت و به سند متصل از حضرت امام محمد باقر(ع) روايت كرده كه فرمود:
سأل عمر أميرالمؤمنين (ع) عن المهدى فقال: يابن أبى طالب أخبرنى عن المهدى ما اسمه؟ قال، عليهالسلام: »أمّا اسمه فلا، لأنّ حبيبى و خليلى عهد إلىّ أن لا أحدّث باسمه حتّى يبعثه اللَّه عزّوجلّ...«.
[عمر از اميرالمؤمنين(ع) درباره حضرت مهدى چنين پرسيد: اى فرزند ابوطالب به من بگو كه نام مهدى چيست؟ حضرت هم پاسخ فرمودند: اسمش را نه [نمىگويم] چرا كه حبيب و دوستم [رسولاللَّه] با من عهد كرد كه تا پيش از ظهورش نام او را فاش نسازم].
هفتم: توقيع رفيعى است كه به محمد بن عثمان عمرى رسيده، و در كتاب غيبت شيخ و كمالالدين صدوق مروى است:
قال: خرج توقيع بخطّ أعرفه: من سمّانى فى مجمع النّاس باسمى فعليه لعنة اللَّه.
[گفت: توقيعى با خطى آشنا برايم صادر شد كه هر كس در جمع مردم4 مرا به نام بخواند، لعنت خدا بر او باد].
هشتم: توقيعى ديگر است كه در دو كتاب مذكور منقول است از على بن عاصم كوفى:
يقول: خرج فى توقيعات صاحبالزمان: ملعون ملعون من سمّانى فى محفل من النّاس.
[مىگويد از جمله توقيعات صاحبالزمان(ع) چنين است: ملعون است ملعون هر كه نام مرا در جمع مردم ببرد].
نهم: روايت طويلى است كه صدوق در كتاب كمالالدين به سند متصل از حضرت جواد روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن(ع) و سلمان فارسى در مسجد بودند كه خضر داخل شد و سخنانى چند مذكور كرد، و همه ائمه را شمرد تا به امام حسن عسكرى رسيد، پس فرمود:
و أشهد على رجل من ولد الحسن لايكنّى ولا يسمّى حتّى يظهر أمره، فيملأها عدلاً كما ملئت جوراً، والسّلام عليك يا أميرالمؤمنين و رحمةاللَّه و بركاته، ثمّ قام فمضى.
[شهادت به مردى از فرزندان امام حسن [عسكرى] مىدهم كه به كنيه و نام خوانده نمىشود تا اينكه امرش ظاهر شود و [به دنبال آن]، [زمين را] همانگونه كه آكنده از جور شده مملو از عدالتش كند و سلام بر تو اى امير مؤمنان و رحمت و بركات او. سپس برخاست و رفت].
و همين روايت را صاحب كافى به سند صحيح از حضرت جواد(ع) روايت كرده است.
دهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى منقول است كه گفت: به خدمت امام على نقى (ع) رسيدم.
قال: فلمّا بصر بى قال: مرحباً بك يا أباالقاسم - الى أن قال: - و من بعدى الحسن ابنى، فكيف للنّاس من بعده؟ قال: فقلت: و كيف ذلك يا مولاى؟ قال: لأنّه لايرى شخصه ولا يحلّ ذكره باسمه حتّى يخرج فيملأ الأرض قسطاً و عدلاً الحديث.
[وقتى به من نگاه كرد فرمود: مرحبا بر تو اى ابوالقاسم... پس از من فرزندم حسن [امام] است و مردم پس از او چه خواهند كشيد؟ پرسيدم: چطور مولاى من؟ فرمود: چرا كه او ديده نمىشود و بردن نامش مجاز نيست تا زمانى كه قيام كند و زمين را آكنده از قسط و عدالت كند.]
يازدهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى نقل كرده كه به خدمت امام محمد تقى(ع) رسيدم و عرض كردم:
إنّى لأرجو أن تكون القائم من أهل بيت محمّد الذى يملاء الأرض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً، فقال: يا أباالقاسم ما منّا إلاّ و هو قائم بأمر اللَّه عزّوجلّ و هاد الى دينه، ولكنّ القائم الّذى يطهّر اللَّه به الأرض هو الّذى تخفى على الناس ولادته و يغيب عنهم شخصه، و يحرم عليهم تسميته، و هو سمىّ رسولاللَّه، صلىاللَّهعليه و آله، الحديث.
[اميدوارم شما همان قائم اهل بيت باشيد كه زمين را آكنده از قسط و عدالت مىكند همانگونه از ظلم و جور پرگشته بود. حضرت فرمودند: اى ابوالقاسم! هر كدام از ما قائم به امر خدا و هدايت كننده به سوى دين اوست ليكن قائمى كه خداوند به وسيله او زمين را پاك و مطهر مىسازد كسى است كه پنهان از چشم مردم به دنيا مىآيد و از ديدگان آنها مخفى است. نام بردن از او بر مردم حرام است در حالى كه او همنام رسولاللَّه(ص) مىباشد].
دوازدهم: روايت احمد بن زياد كه در كتاب كمالالدين است از حضرت موسى(ع) و در آخر آن در وصف حجّت مىفرمايد:
الّذى يخفى علىالنّاس ولادته ولا يحلّ لهم تسميته حتّى يظهره اللَّه عزّوجلّ. الحديث.
[كسى كه ولادتش از مردم مخفى است و نام بردن از او تا پيش از ظهورش مجاز نيست].
سيزدهم: روايت صفوان بن مهران مرويّه در كمالالدين از حضرت صادق(ع) مىگويد:
قيل له يابن رسولاللَّه من المهدى من ولدك؟ قال: الخامس من ولدالسابع، يغيب عنكم شخصه ولا يحلّ لكم تسميته.
[به ايشان عرض شد كه يابن رسولاللَّه مهدى كدام فرزند شماست؟ فرمودند: پنجمين [امام] از نسل هفتمين [امام] از ديدگانتان نهان مىشود و مجاز به بردن نامش نيستيد].
چهاردهم: روايت أبى خالد كابلى از حضرت امام محمد باقر(ع) مرويه در بحارالانوار:
قال: دخلت على محمد بن علىّ الباقر، عليهالسلام، فقلت: جعلت فداك، قد وصف لى ابوك صاحب هذا الأمر بصفة لو رأيته فى بعض الطرق لأخذت بيده. قال: فتريد ما ذا؟ قلت: أريد أن تسمّيه لى حتّى أعرفه باسمه. فقال: سألتنى يا أبا خالد عن سؤال مجهد، ولقد سألتنى عن أمر لو كنت محدّثاً به أحداً لحدّثتك.
[خدمت حضرت امام محمدباقر(ع) شرفياب شدم و عرض كردم: فدايتان گردم. پدرتان صاحب اين امر را با صفتى براى من توصيف كردند كه اگر او را در راهى ببينم دستش را مىگيرم [او را به خوبى خواهم شناخت]. حضرت فرمودند: حالا چه مىخواهى؟ گفتم: مىخواهم كه براى من نام ايشان بگوييد تا ايشان را به نام هم بشناسم. فرمودند: ابا خالد سؤال سختى مطرح كردى و سؤالى كردى كه اگر جوابش را به احدى جز تو داده بودم به تو هم مىگفتم].
پانزدهم: روايت حميرى مرويه در بحارالانوار، و در آخر آن اين است:
قلت للعمرى: هل رأيت صاحبى؟ قال: نعم، وله عنق مثل ذا. و أشار بيديه جميعاً إلى عنقه، قال: قلت: فالإسم؟ قال: ايّاك أن تبحث عن هذا، فانّ عند القوم أنّ هذا النسل قد انقطع.
[به عثمان بن سعيد عمرى گفتم: آيا مولا و صاحبم را ديدهاى؟ گفت: آرى چنين گردنى داشت و كاملاً با دستهايش به گردنش اشاره كرد. گفتم: اسم ايشان؟ گفت: هرگز به دنبال [فهم] آن نباش؛ چرا كه [مشهور] نزد اين جمعيت چنين است كه اين نسل [امام حسن عسكرى(ع)] قطع شده است].
شانزدهم: در كتاب بحارالأنوار مروى است كه شخصى عرض كرد به عثمان بن سعيد:
هل رأيت صاحب الأمر؟ قال: نعم - إلى أن قال: - قلت فالإسم؟ قال: نهيتم عن هذا.
[آيا صاحب الامر(ع) را ديدهاى؟ گفت: آرى... گفتم: اسمشان چيست؟ گفت: از [دانستن] آن نهى شدهايد].
و مخفى نماند كه همه اين احاديث متفقند در منع تسميه آن حضرت فىالجمله، و اگر چه در دلالت بعضى از اين احاديث بر عموم منع خدشه مىتوان كرد، چون حديث اول و چهارم و پنجم و سيزدهم، چه آنها به عنوان خطاب مشافهه وارد شدهاند، و منع و حرمت را نسبت به مخاطبين مىرسانند، اما نسبت به همه اشخاص حتى موجودين در زمان غيبت محل خدشه مىشود؛ زيرا كه مىتواند شد كه تسميه در آن زمان به جهت تقيه وخوف طلب حضرت يا وكلاى او حرام باشد، و در ازمنه ديگر نباشد، يا در زمان سابق بر زمان تولد حضرت به جهت خوف انتشار و شهرت و بقاى آن انتشار تا زمان حضرت ممنوع باشد، وليكن بعد نباشد.
و مانند حديث هفتم و هشتم كه تخصيص دارند به منع از تسميه در محافل و مجامع، اما در خلوات را دلالت ندارند، وليكن اكثر آنها دال بر عموم منعاند نسبت به همه اشخاص در همه ازمنه حتى زمان غيبت كبرى، بعضى به اطلاق، چون دوم و سوم و يازدهم و پنجم به طريق ديگر روايت آن، و بعضى به تصريح، چون نهم و دهم و دوازدهم.
و اختصاص بعضى به مشافهين و بعضى به جامع موجب تقييد و تخصيص آنها نمىشود، چه حمل مطلق بر مقيد و عام برخاص در صورت تنافى است نه توافق. و همچنين تعليل حرمت سؤال در روايت چهارم به اينكه »إذا وقع الإسم وقع الطلب« اصلاً دلالت بر اختصاص ساير اخبار هم به اين صورت ندارد، چه مىتواند شد كه يكى از علل حرمت بر اهل آن زمان خوف طلب باشد، و چون آن قريب به فهم راوى بود حضرت همان علت را بيان فرموده باشند، يا چون در علل شرعيه اطّراد شرط نيست، چنانچه خمر به علت اسكار قليل و كثير آن حرام است، پس مىشود وجود سبب در بعضى افراد علت حرمت طبيعت شود.
پس مقتضاى مجموع اين احاديث حرمت تسميه آن جناب است مطلقاً، خواه در زمان حضور و خواه در زمان غيبت صغرا و كبرا.
و مؤيد اين مطلب است آن كه متتبع كتب احاديث مىبيند كه زياده از هزار حديث است كه در حق صاحبالامر وارد شده كه اكثر آن در كتاب كمالالدين است، و در كتاب كافى و تهذيب و من لايحضره الفقيه و غيرها، چه در باب احوال ائمه، و چه در ادعيه، و چه در زيارات در هيچ يك از آنها مگر يكى يا دو كه نوشته مىشود تصريح به اسم سامى آن جناب نشده، و از روات و علما احدى زبان به آن نگشوده است.
پس ظاهر حرمت تسميه آن جناب است مطلقاً، چنانكه مذهب صدوق، قدسسره، است و به آن تصريح كرده است در »باب ما روى عن سيدةالنساء من حديث صحيفه« از كتاب كمالالدين، و در آنجا از جابر بن عبداللَّه روايت كرده است كه:
به خدمت حضرت سيدة النساء، سلاماللَّه عليها، رسيده به جهت تهنيت تولد امام حسين، عليهالسلام، ديدم صحيفه درخشندهاى در دست مبارك او است، عرض كردم: اين صحيفه چيست؟ فرمود: در آن اسماء ائمه از ولد من است، عرض كردم. بنماى به من ببينم. فرمود: يا جابر اگر نهى نشده بود مىنمودم، وليكن مأذونى از ظاهر آن باطن او را ملاحظه كنى، جابر مىگويد: پس خواندم آن را، پس در آن بود أبو القاسم محمد بن عبداللَّه المصطفى امّه آمنة بنت وهب، و همچنين هر يك از ائمه را نام برده - الى أن قال: - ابوالقاسم محمد بن الحسن، هو الحجّة القائم أمّه جارية اسمها نرجس. تا اينجا كه فرمود: ابوالقاسم محمد بن حسن همان حجت قائم است كه مادرش كنيزى نرجس نام مىباشد].
بعد از نقل اين حديث صدوق مىگويد:
قال مصنّف هذا الكتاب: جاء الحديث هكذا بتسمية القائم، عليهالسلام، و الّذى أذهب اليه ما روى فى النهى عن تسميته.
مصنف اين كتاب گويد: درباره نام بردن از قائم عليهالسلام چنين حديث صادر شده و [رأى ما هم] بدان سمتى متمايل است كه روايات در باب نهى از نام بردن ايشان نقل شده است.
و ظاهر اين است كه مذهب كلينى و شيخ طوسى نيز همين است، چه صاحب كافى احاديث منع از تسميه را بلا ذكر معارض روايت كرده، و او و شيخ در كتاب صيام در باب ادعيه هر روز و شب ماه رمضان در كافى و تهذيب دعايى از براى شب قدر نقل مىكند به اين نوع كه:
يقول بعد تحميداللَّه تعالى والصلاة على النبىّ وآله: أللّهمّ كن لوليّك فلان بن فلان فى هذه السّاعة و فى كلّ ساعة وليّاً و حافظاً و ناصراً و دليلاً و قائداً و عوناً [و عيناً] حتّى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً.
[پس از حمد خداوند متعال و صلوات بر پيامبر و خاندانشان مىگويد: »خداوندا براى وليت فلانى فرزند فلانى در اين لحظه و تمام لحظات. سرپرست و نگهبان و ياور و راهنما و رهبر و پشتيبان و [ديده بينا] باش تا آن زمان كه او را در زمين ساكن گردانى از روى اطاعت (در حالى كه او را ساكن زمين كنى كه اهل زمين مطيعش باشند) و او را براى مدتى طولانى در آن بهرهمند فرما«].
و در كتاب كافى روايتى به سند متصل از كرام از حضرت صادق(ع) به اين نحو روايت نموده:
ثمّ كشف حجاباً من الحجب فإذا خلفه محمد و اثنى عشر وصيّاً له، أخذ بيد فلان القائم من بينهم. الحديث.
[سپس يكى از پردهها را كنار زد (خود پرده كنار رفت) و جانشينش محمد و دوازدهمين وصيش [نمايان شد] و در پس آن بود. دست فلانى كه در ميان ايشان ايستاده بود را گرفت تا انتهاى حديث].
و صاحب وافى نيز تصريح به عدم جواز كرده، چه در كتاب حجت وافى بعد از آنكه حديثى روايت كرده و در آخر آن اين است:
والخازن لعلمى الحسن، و يكمل ذلك بابنه (م ح م د) رحمة للعالمين.
[و خزانه علم من حسن است و آن (امامت) با فرزندش محمد كه مايه رحمت براى جهانيان است كامل مىشود].
گفته است:
و انّما كتب اسم الصاحب بالحروف مفردة لعدم جواز التنطّق باسمه و كنيته.
[همانا اسم حضرت صاحب با حروف جدا از هم نوشته مىشود به جهت عدم جواز براى سخن گفتن به نام و كنيه ايشان].
و همچنين فاضل محدث ملا محمد باقر مجلسى، قدسسره، در كتاب بحارالانوار بعد از ذكر بعضى از اخبار نهى از تسميه و تحديد به اينكه »حتى يظهره اللَّه« مىفرمايد:
هذه التحديدات مصرّحة فى نفى من خصّ ذلك بزمان الغيبة الصغرى تعويلاً على بعض العلل المستنبطة و الاستفادات الوهميّة. انتهى.
[اين تهديدها (حدگذاريها) صراحت در نفى كسانى دارد كه اين موضوع (نهى از نام بردن از آن حضرت) را براساس بعضى علتهاى استنباط شده (توسط خود شخص) و برداشتهاى وهمى مختص به زبان غيبت صغرا دانستهاند].
بلكه محتمل است كه مذهب اكثر علما بلكه همه ايشان اين باشد، بلى ديدم كه شخصى اين مطلب را از بعضى از اجلّه علماى معاصرين، طاب ثراه، سؤال نموده، او در جواب فرموده كه:
اخبار در منع تسميه آن جناب بسيار است، و ليكن آنچه از ساير اخبار مستفاد مىشود اين است كه اين از راه تقيّه است در زمانهاى اوايل تولد آن جناب و ازمنه متقاربه آن از زمانهاى غيبت، چون هميشه فراعنه از اعداء آل محمد(ص) در اطفاء نور الهى مىكوشيدند، و در بعضى اخبار تصريح شده به تحريم ذكر اسم به اينكه در نزد سلطان چنين محقق شده كه امام حسن عسكرى(ع) از دنيا رفت و اولادى از او باقى نماند، پس هرگاه اسم او را ببريد او در طلب خواهد بود و الحاصل وجه منع ظاهراً همين است، و اما در امثال اين زمان ظاهراً منعى از براى آن نمىدانم، و اگر ظاهراً تصريح به اسم نشود و اكتفاء به لفظ حجت بشود احوط خواهد بود. انتهى كلامه، رفع مقامه.
و مخفى نماند كه آنچه را فرموده كه از ساير اخبار مستفاد مىشود آن است كه از راه تقيه است اشاره است به حديث چهارم، و دانستى كه آن دلالت بر اطلاق را نمىكند، و تخصيص مطلقات را نمىدهد، بلكه چاره مصرّحات نمىكند، و مانع منحصر در تقيه بر آن حضرت نيست، بلكه تقيه بر شيعيان نيز مانع است، و همچنين استهزاء و سخريه به ايشان همچنان كه بعضى از اعداء آل محمد و ملاعين ايشان در قصيدهاى كه در استهزاء بر شيعه گفته مىگويد:
ما آن للسرداب أن يلد الذى
سمّيتموه بزعمكم انساناً
تبّاً لكم و على عقولكم العفا
ثلّثتم العنقاء والغيلانا
[گاه آن نشده كه سرداب آنكه را به زعم خويش انسان مىپنداريد بزايد. واى بر شما و عقلهاى بىخاصيتتان كه عنقا و غيلان را سه تا كرديد].
و ملعون از حضرت خضر و الياس فراموش كرده كه خود آن ملاعين به وجود ايشان قائلند.
و مانع كلى از تسميه آن جناب بغض و عداوت اعداء است نسبت به او، چه اين سبب سوء ادب ايشان مىشود، و به اين علت تصريح فرموده حضرت امام جعفر صادق(ع) در منع ذكر على و فاطمه چنانچه در كتاب كافى به سند متصل از عنبسه منقول است از ابىعبداللَّه(ع) كه فرمود:
ايّاكم و ذكر علىّ و فاطمه، فانّ النّاس ليس شيىء أبغض إليهم من ذكر علىّ و فاطمه.
[از على و فاطمه ياد نكنيد چرا كه نزد مردم مبغوضتر از ياد على و فاطمه نيست].
[...] بلى چيزى كه موهم جواز ذكر اسم آن جناب مىشود دو حديث است كه در آن تصريح به اسم سامى او شده:
يكى، حديث صحيفه كه گذشت،
دوم، حديثى كه در كتاب كمالالدين از مفضّل بن عمر از حضرت صادق(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
يا مفضّل! الإمام من بعدى ابنى موسى من خلفه... المأمون المنتظر محمد بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى.
[اى مفضل! امام پس از من فرزندم موسى است و پس از او... امنيت يافته (مأمون) و انتظار كشيده شده (منتظر) محمدبن حسن بن على بن موسى است].
و اما حديث صحيفه، پس معلوم نيست تصريح به آن از جانب بندگان باشد كه اهل تكليفند، چه آن صحيفه از آسمان آمده بود و از جانب خدا تسميه واقع شده، و كسى نمىگويد: از براى خدا تسميه جايز نيست.
پس باقى ماند يك حديث، و آن صلاحيت معارضه با اخبار مذكوره ندارد، علاوه بر اينكه آن فعل حضرت است و فعل معارض قول و مخصص آن نمىتواند شد. خصوصاً در صورت تقدم فعل، چه مىتواند شد در آن وقت سببى از براى جواز بوده است.
و از اينجا معلوم مىشود كه بعضى از احاديث كه نقل مىشود كه فرمود:
أوّلهم محمّد و أوسطهم محمّد، و آخرهم محمّد.
[اولين ايشان محمد و ميانه ايشان محمد و آخرينشان هم محمد است].
معارض اين اخبار نمىشود، خصوصاً اينكه بعضى از اين اخبار حكايت از قول خدا يا جبرئيل است، و بعضى از حضرت رسول، صلىاللَّهعليه و آله، و مىتواند شد كه در وقت تصريح حضرت رسول هنوز حرمت تسميه نازل نشده بود، با وجود اينكه حديث به اين مضمون كه صلاحيت حجيّت داشته باشد به نظر نرسيده است.
اما احاديثى كه متضمن اين است كه: چهار محمد و چهار على است. اين تسميه به خصوص نيست و منافاتى ندارد، و همچنين بعضى احاديث كه اسم سامى را به حروف مفرده ذكر كرده، چه مىتواند شد صدور حديث نيز به اين نحو بوده، و آن نيز تسميه نيست.
بلى حديثى مروى است در كتاب كمال الدين به سند متصل از حضرت أبى جعفر:
عن أبيه عن جدّه قال امير المؤمنين، عليهالسلام: يخرج رجل من ولدى فى آخرالزمان - الى أن قال: له اسمان، اسم يخفى، و اسم يعلن، فأمّا الإسم الّذى يخفى فأحمد، و امّا الّذى يعلن فمحمّد.
[از پدر بزرگوارش از جدش نقل كرد كه امير مؤمنان(ع) فرمود: در آخرالزمان يكى از فرزندانم قيام مىكند كه دو اسم دارد يكى مخفى و ديگرى آشكار كه اسم مخفى او احمد و اسم آشكارش محمد است].
و ظاهر اين حديث موهم اين است كه اعلان و اظهار اسم آن جناب جايز باشد، و ليكن حق آن است كه اصلاً دلالتى بر جواز ندارد، چه مدلول حديث بيش از اين نيست كه فرمودند:
آن جناب را دو اسم است، يكى آن كه مخفى كرده مىشود، و ديگرى آن كه آشكار مىشود، اما اين كه چه وقت آشكار مىشود پس مذكور نيست. يمكن مراد اين باشد كه در وقت ظهور اعلان به آن اسم مىشود، يا اين كه در نزد شيعه ظاهر و آشكار است اگر چه تنطق و به زبان آوردن آن حرام باشد.
و از آن چه گفتيم معلوم شد كه حق حرمت تسميه آن جناب و ذكر آن اسم مستطاب است، و ظاهر آن است كه حرمت در ذكر آن در نزد غير باشد، اما اگر پيش خود كسى ذكر كند حرمت معلوم نيست، و اگر در بعضى ادعيه باشد از اين بابت خواهد بود، و اما منع از ذكر كنيت مبارك آن جناب پس اگر چه صاحب وافى تصريح به منع آن كرده و در روايات نهم مذكور است، اما چون به لفظ »لايكنّى« واقع شده كه اخبار در مقام انشا است و افاده آن از براى حرمت بر حقير معلوم نيست پس حكم به حرمت آن نمىكنم، و از آنچه در مطاوى كلمات ما مذكور شد سرّ حرمت تسميه هم كه در آخر سؤال است واضح شد. واللَّه اعلم.
پىنوشتها :
1 . الذريعه الى تصانيف الشيعه، شيخ آقا بزرگ تهرانى، ج14، ص178.
2 . همان، ج18، ص23.
3 . ترجمه روايات متن كلاً از واحد پژوهش موعود است.
4 . منظور از لفظ »ناس« در روايات، گاهى عامه مردم و گاهى اهل سنت است.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
خدامراد سليميان
اشاره:
پنهان زيستى حضرت مهدى(ع) نه تنها چگونگى زندگى آن حضرت را در هالهاى از اسرار فرو برده كه بسيارى از موضوعات مربوط به حيات آن حضرت را نيز جزو امور پنهان نظام هستى قرار داده است.
يكى از مهمترين اين امور پنهان، محل زندگى آن حضرت در طول غيبت ايشان است. از اين رو بسيارى علاقهمندند بدانند كه خورشيد پنهان در كدامين بخش از اين كره خاكى به گذران عمر مىپردازد و به بيان ديگر كدامين قسمت از زمين اين منزلت را دارد؟
در اين مقاله تلاش شده كه به اين پرسش پاسخ داده شود.
ميليونها انسان عاشق و شيفته صدها سال است كه در هر پگاه آدينه زبان به ندبه مىگشايند و اينگونهمىسرايند:
ليت شعرى أين استقرّت بك النّوى بل أىّ أرض تقلّك اوثرى: أبرضوى أو غيرها أم ذى طوى؟ عزيز علىّ أن أرى الخلق ولاترى.1
اى كاش مىدانستم در چه جايى منزل گرفتهاى و چه سرزمين و مكانى تو را دربر گرفته است! آيا در كوه رضوايى و يا جاى ديگرى و يا در ذىطوى هستى؟ دشوار است بر من كه مردمان را ببينم و تو ديده نشوى.
حال براى روشن شدن اين موضوع، پاى به گلستان كلام معصومين(ع) مىگشاييم و با سيرى در كلام نورانى ايشان از آن انفاس قدسى براى حل اين معما استمداد مىطلبيم.
با يك نگاه كلى در اين بوستان پر طراوت به چهار دسته روايت در اين موضوع برمىخوريم كه هر يك، محل زندگى آن حضرت را در دورهاى از حيات پر بركت ايشان به تصوير كشيده است. اگر چه در مورد برخى دورهها صراحت و روشنى بيشترى وجود دارد و برخى از دورهها بنا بر عللى به اجمال و ابهام پاسخ داده شده است.
اين دورهها عبارتند از:
1. دوران زندگى با پدر بزرگوار خود امام حسن عسكرى(ع) (260-255ق)
شكى نيست كه آن امام همام در شهر سامرا و در خانه پدرش امام حسن عسكرى(ع) ديده به جهان گشود و تا پايان عمر شريف پدر خود در كنار آن حضرت مىزيست.
اين دوران بنا بر قول مشهور از نيمه شعبان سال 255ق آغاز و در هشتم ربيعالاول سال 260ق پايان يافت.
علاوه بر نقل موثق تاريخى، افراد فراوانى از اين حادثه بزرگ پرده برداشتهاند:
شيخ صدوق(ره) در كتاب شريف كمال الدين و تمام النعمه - كه يكى از مهمترين كتابهاى نگاشته شده در موضوع مهدويت است - داستان ولادت حضرت مهدى(ع) را اينگونه نقل كرده است:
حكيمه، دختر امام جواد(ع) گويد: امام حسن عسكرى(ع) مرا نزد خود فراخواند و فرمود: اى عمه! امشب افطار نزد ما باش كه شب نيمه شعبان است و خداى متعال امشب حجت خود را كه حجت او بر روى زمين است ظاهر سازد. گفتم: مادر او كيست؟ فرمود: نرجس. گفتم: فداى شما شوم اثرى در او نيست. فرمود: همين است كه به تو مىگويم. آمدم و چون سلام كردم و نشستم نرجس آمد كفش مرا بردارد و گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم، حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى. از كلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمه جان! اين چه فرمايشى است؟ بدو گفتم: اى دخترجان! خداى متعال امشب به تو فرزندى عطا فرمايدكه در دنيا و آخرت آقاست...2 .
آنگاه به صورت مفصل داستان را ذكر كرده است. اين روايت از مهمترين روايات درباره ولادت حضرت مهدى(ع) است و دلالت بر ولادت حضرت مهدى(ع) در خانه امام عسكرى(ع) در سامرا دارد.
»ضوء ابن على« از مردى از اهل فارس كه نامش را برده نقل مىكند كه:
به سامرا آمدم و در خانه امام حسن عسكرى(ع) ملازم شدم. حضرت مرا طلبيد، من وارد شدم و سلام كردم. فرمود: براى چه آمدهاى؟ عرض كردم: براى اشتياقى كه به خدمت شما داشتم. فرمود: پس دربان ما باش. من همراه خادمان، در خانه حضرت بودم، گاهى مىرفتم هر چه احتياج داشتند از بازار مىخريدم و زمانى كه در خانه، مردها بودند، بدون اجازه وارد مىشدم.
روزى [بدون اجازه] بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود. ناگاه در اتاق حركت و صدايى شنيدم، پس فرياد زد: بايست. حركت مكن! من جرأت درآمدن و بيرون رفتن نداشتم، پس كنيزكى كه چيز سر پوشيدهاى همراه داشت از نزد من گذشت. آنگاه مرا صدا زد كه درآى، من وارد شدم و كنيز را هم صدا زد. كنيز نزد حضرت بازگشت. حضرت به او فرمود: از آنچه همراه دارى روپوش بردار. كنيز از روى كودكى سفيد و نيكوروى پرده برداشت و خود حضرت روى شكم كودك را باز كرد، ديدم موى سبز كه به سياهى آميخته بود از زير گلو تا نافش روئيده است. پس فرمود: اين است صاحب شما و به كنيز امر فرمود كه او را ببرد.
پس من آن كودك را نديدم، تا امام حسن عسكرى(ع) وفات كرد.3
نه تنها بستگان نزديك و خدمتگزاران بيت امامت، آن حضرت را در شهر سامرا و در خانه امام عسكرى(ع) ديدهاند كه بسيارى از ياران و خواص اصحاب امامت به شرف ديدار آن جمال چون آفتاب نائل آمدهاند و همگى حكايت از مدعاى زندگى امام مهدى(ع) در كنار پدر در شهر سامرا دارد.
»يعقوب بن منقوش« گويد:
بر امام حسن عسكرى(ع) وارد شدم و او بر سكويى در سرا نشسته بود و سمت راست او اتاقى بود كه پردههاى آن آويخته بود. گفتم: اى آقاى من صاحبالامر كيست؟ فرمود: پرده را بردار. پرده را بالا زدم، پسر بچهاى به قامت پنج وجب بيرون آمد با پيشانى درخشان و رويى سپيد و چشمانى دُرّافشان و دو كف ستبر و دو زانوى برگشته. خالى برگونه راستش و گيسوانى بر سرش بود. آمد و بر زانوى پدرش ابو محمد نشست. آنگاه به من فرمود: اين صاحب شماست. سپس برخاست و امام بدو گفت: پسرم! تا وقت معلوم داخل شو و او داخل اتاق شد و من بدو نگريستم. پس به من فرمود: اى يعقوب! به داخل بيت برو و ببين آنجا كيست. من داخل شدم اما كسى را نديدم.4
همچنين »احمد بن اسحاق« گويد:
بر امام حسن عسكرى(ع) وارد شدم و مىخواستم از جانشين پس از وى پرسش كنم. او آغاز سخن كرد و فرمود: اى احمد بن اسحاق خداى متعال از زمان آدم(ع) زمين را خالى از حجت نگذاشته است و تا روز قيامت نيز خالى از حجت نخواهد گذاشت. به واسطه اوست كه بلا را از اهل زمين دفع مىكند و به خاطر اوست كه باران مىفرستد و بركتهاى زمين را بيرون مىآورد.
گفتم: اى فرزند رسول خدا، امام و جانشين پس از شما كيست؟ حضرت شتابان برخاست و داخل خانه شد و سپس برگشت در حالى كه بر شانهاش كودكى سه ساله بود كه صورتش مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد. فرمود: اى احمد بن اسحاق! اگر نزد خداى متعال و حجتهاى او گرامى نبودى اين فرزند را به تو نمىنمودم. او همنام و همكنيه رسول خدا(ص) است. كسى است كه زمين را پر از عدل و داد مىكند؛ همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد.
اى احمد بن اسحاق! مثل او در اين امت، مثل خضر و ذوالقرنين است. او غيبتى طولانى خواهد داشت كه هيچكس در آن نجات نمىيابد، مگر كسى كه خداى متعال او را در اعتقاد به امامت ثابت بدارد و در دعا به تعجيل فرج موفق سازد.
احمد بن اسحاق گويد: گفتم: اى مولاى من! آيا نشانهاى هست كه قلبم بدان اطمينان يابد؟ آن كودك به زبان عربى فصيح به سخن درآمد و فرمود: أنا بقيّةاللَّه فى أرضه والمنتقم من أعدائه. اى احمد بن اسحاق! پس از مشاهده، جستوجوى نشان مكن. احمد بن اسحاق گويد: من شاد و خرم بيرون آمدم.5
بنا بر روايات فوق و دهها روايت ديگر ترديدى نخواهد ماند بر اينكه حضرت مهدى(ع) در طول حيات امام عسكرى(ع) همراه ايشان و در شهر سامرا مسكن و مأواى داشتهاند و اگر چه در اين دوران نيز مخفيانه زندگى مىكردهاند ولى عده فراوانى از نزديكان و شيعيان ايشان را ديدهاند.
2. دوران غيبت صغرا (260 تا 329ق.)
غيبت صغرا عبارت است از دوران پنهان زيستى كوتاه مدت حضرت مهدى(ع) كه طبق نظر مشهور با شهادت امام حسن عسكرى(ع) (سال 260ق.) آغاز شده و با رحلت چهارمين نايب خاص آن بزرگوار (سال 329ق.) به پايان رسيده است كه مجموعاً 69 سال مىشود.
اگر چه بهروشنى محل زندگى آن حضرت در اين دوران مشخص نيست ولى از روايات و قرائن به دست مىآيد كه اين مدت را حضرت عمدتاً در دو منطقه سپرى كردهاند: يكى منطقه عراق و ديگر مدينه منوره كه البته روايات متعددى بر اين مطلب دلالت دارد.
از امام صادق(ع) در اين زمينه نقل شده است كه فرمود:
للقائم غيبتان إحداهما قصيرة والأخرى طويلة. الغيبة الأولى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة شيعته والأخرى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة مواليه.6
براى [حضرت] قائم(ع) دو غيبت است. يكى كوتاه و ديگرى طولانى. در غيبت اول جز شيعيان مخصوص از جاى آن حضرت خبر ندارند و در غيبت ديگر جز دوستان مخصوصش از جاى او خبر ندارند.
در دوران غيبت صغرا، از سفيران چهارگانه (نواب خاص) كسى نزديكتر به آن حضرت ذكر نشده است و ايشان هم تماماً در عراق و همواره با حضرت در ارتباط بودهاند و توقيعات فراوانى از طرف حضرت به دست آنها شرف صدور يافته است. بنابراين مىتوان گفت بخشى از عمر آن حضرت در اين دوران در عراق سپرى شده است.
دستهاى ديگر از روايات به صورت مطلق (بدون در نظر گرفتن صغرا و كبرا بودن غيبت) زندگى حضرت را در دوران غيبت در مدينه منوره ذكر كردهاند كه با توجه به روايات دسته نخست مىتوان گفت بخشى از عمر آن حضرت نيز در مدينه سپرى شده است.
امام باقر(ع) در اينباره فرمود:
لابدّ لصاحب هذا الأمر من عزلة... و نعم المنزل طيّبة.7
به ناگزير براى صاحب اين امر عزلت و گوشهگيرى خواهد بود... و طيبه (مدينه) چه منزلگاه خوبى است.
همين روايت در كتاب شريف اصول كافى با اندك تفاوتى از امام صادق(ع) اين گونه روايت شده است:
لابدّ لصاحب هذا الأمر من غيبة ولابدّ له فى غيبتة من عزلة و نعم المنزل الطيّبة.8
به ناچار صاحبالامر غيبت كند و به ناچار در زمان غيبتش گوشهگيرى كند، چه خوب منزلى است طيبه (مدينه).
همچنين ابوهاشم جعفرى مىگويد:
به امام عسكرى(ع) عرض كردم: بزرگوارى شما مانع مىشود تا از شما پرسش نمايم، پس اجازه بفرماييد سؤالى بپرسم. حضرت فرمود: بپرس. عرض كردم: اى آقاى من! آيا فرزندى داريد؟ فرمود: بله. گفتم: اگر اتفاقى رخ داد كجا او را پيدا كنيم؟ پس فرمود: در مدينه.9
بنابراين جمع بين دو دسته روايات به اين صورت است كه آن حضرت در مدينه حضور داشتهاند؛ ولى به خاطر ارتباطى كه آن حضرت با نواب خاص داشتهاند بخشى از عمر خود را در عراق سپرى نمودهاند.
3. دوران غيبت كبرا
اصطلاحاً غيبت كبرا به مدت زمان پنهان زيستى حضرت مهدى(ع) گفته مىشود كه با وفات آخرين نايب خاص در سال 329ق آغاز و همچنان ادامه دارد و تنها خداوند متعال است كه پايان آن را مىداند.
اين دوران ويژگيهايى دارد كه آن را از دوران غيبت صغرا كاملاً متمايز مىسازد كه از جمله آن ويژگيها كامل شدن غيبت آن حضرت است.
به همان اندازه كه پنهان زيستى حضرت مهدى(ع) در اين دوران به كمال مىرسد و نيابت و سفارت همانند دوران غيبت صغرا وجود ندارد، محل زندگى آن حضرت نيز نامشخصتر مىشود و در اين دوران است كه هرگز بهطور قطع نمىتوان مشخص نمود آن حضرت در كجا زندگى مىكند.
البته روايات در اين باره به محلهاى مختلفى اشاره كردهاند كه برخى از آنها از اين قرارند:
الف) مدينه طيبه
همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد برخى از روايات به صورت عام و بدون قيد زمان غيبت صغرا، مدينه را به عنوان جايگاه آن حضرت در دوران غيبت مورد اشاره قرار دادهاند.
ب) ناحيه ذىطوى
ناحيه ذىطوى در يك فرسخى مكه و داخل حرم قرار دارد و از آنجا خانههاى مكه ديده مىشود. برخى از روايات آن محل را به عنوان جايگاه حضرت مهدى(ع) در دوران غيبت معين كردهاند.
امام باقر(ع) در اين باره فرمود:
يكون لصاحب هذا الأمر غيبة فى بعض هذه الشّعاب و أومأ بيده إلى ناحية ذى طوى.10
صاحب اين امر را در برخى از اين درّهها غيبتى است و با دست خود به ناحيه ذىطوى - كه نام كوهى است در اطراف مكه - اشاره نمود.
در برخى ديگر از روايات نيز ذكر شده كه حضرت مهدى(ع) قبل از ظهور در »ذىطوى« به سر مىبرد و آنگاه كه اراده الهى بر ظهور آن حضرت تعلق گيرد از آنجا وارد مسجدالحرام مىشود.
امام باقر(ع) در اين باره فرمودهاند:
إنّ القائم يهبط من ثنيّة ذى طوى فى عدّة أهل بدر ثلاثمأة و ثلاثة عشر رجلاً حتى يسند ظهره إلى الحجر الأسود و يهتزّ راية الغالبة.11
قائم(ع) در ميان گروهى به شمار اهل بدر - سيصد و سيزده تن - از گردنه ذىطوى پايين مىآيند تا آنكه پشت خود را به حجرالاسود تكيه مىدهد و پرچم پيروز را به اهتزاز درمىآورد.
ج) دشتها و بيابانها
از برخى روايات نيز استفاده مىشود كه آن حضرت در طول غيبت كبرا محل خاصى ندارد و همواره در سفر به سر مىبرد.
از امام باقر(ع) نقل شده است كه وقتى شباهتهاى حضرت مهدى(ع) به انبيا را بيان نمودند چنين فرمودند:
و امّا شبهه من عيسى فالسّياحة12.
و اما شباهت حضرت مهدى(ع) به حضرت عيسى(ع) جهانگردى [و نداشتن مكانى خاص] است.
در توقيعى كه از حضرت مهدى(ع) به نام شيخ مفيد صادر شده است، نيز به نامعلوم بودن مكان حضرت مهدى(ع) اشاره شده است.
در آن نوشته چنين آمده است:
... و إن كنّا ثاوين بمكاننا النّائى عن مساكن الظالمين حسب الّذى أراناه اللَّه لنا من الصّلاح شيعتنا المؤمنين فى ذلك مادامت دولة الدنيا للفاسقين... .13
... با اينكه ما براساس فرمان خداوند و صلاح واقعى ما و شيعيان مؤمنمان تا زمانى كه حكومت در دنيا در اختيار ستمگران است در نقطهاى دور و پنهان از ديدهها بهسر مىبريم... .
همچنين در پارهاى از ملاقاتهاى معتبر كه در دوران غيبت كبرا نقل شده است، حضرت به اين نكته اشاره فرمودهاند.
»على بن ابراهيم بن مهزيار« پس از نقل ملاقات خود با حضرت مهدى(ع) به نقل از ايشان چنين مىگويد: آن حضرت فرمود:
يابن المازيار أبى أبو محمد عهد إلىّ ألّا أجاور قوماً غضب اللَّه عليهم... وأمرنى ألّا أسكن من الجبال إلّا وعرها ولا من البلاد إلّا قفرها.14
همانا پدرم ابو محمد با من عهد فرمودند كه در مجاورت قومى كه خداوند بر آنان غضب كرده است قرار نگيرم... و به من فرمود كه در كوهها ساكن نشوم مگر قسمتهاى سخت و پنهان آن و در شهرها ساكن نشوم مگر شهرهاى متروكه و بىآب و علف.
اين نامعلوم بودن محل زندگى آن حضرت در دوران غيبت كبرا سبب شده تا عدهاى به گمانهزنىهايى بعضاً سست و واهى بپردازند و به طرح محلهايى كه اثبات آنها كارى بس مشكل است روى آورند.
افسانه جزيره خضرا يا مثلث برمودا و مانند آن حكايتهايى است كه در تاريخ پر فراز و فرود اين اعتقاد رخ نموده است، ولى همواره روشنگرانِ اين مذهبِ حق، مردم را از لغزش در اين بيراههها برحذر داشتهاند.
4. دوران ظهور و حكومت مهدى(ع)
دوران ظهور كه درخشانترين فراز تاريخ و بهترين دوران حيات انسانى است، ويژگيهاى فراوانى دارد كه از جمله مهمترين آنها حاكميت آخرين معصوم و حجت الهى است. درباره محل زندگى حضرت مهدى(ع) و حكومت آن حضرت در عصر ظهور، روايات فراوانى وجود دارد. عمدتاً در اين روايات، مسجد سهله را منزل آن حضرت و شهر كوفه را به عنوان پايگاه حكومتى آن حضرت معرفى كردهاند.
مسجد سهله شرافت بسيارى دارد؛ از جمله در روايات ذكر شده كه در اين مسجد، هزاران پيامبر به نماز ايستادهاند.
»صالح بن ابوالاسود« گويد: امام صادق(ع) سخن از مسجد سهله راند، آنگاه فرمود:
أما إنّه منزل صاحبنا إذا قام بأهله.15
بهدرستى كه مسجد سهله منزل صاحب ماست آنگاه كه [پس از قيام] با اهل خود در آنجا فرود آيد.
همچنين آن حضرت به ابابصير فرمود:
يا أبا محمد كأنّى أرى نزول القائم فى مسجد السّهلة بأهله و عياله.
اى ابا محمد، گويا حضرت قائم را در مسجد سهله مىبينم كه با زن و فرزندانش در آن نازل مىشوند.
ابوبصير پرسيد: آيا مسجد سهله خانهاش خواهد بود؟ حضرت فرمود:
نعم، هو منزل إدريس و ما بعث اللَّه نبيّاً إلّا وقد صلّى فيه والمقيم فيه كالمقيم فى فسطاط رسول اللَّه و ما من مؤمن ولا مؤمنة إلّا و قلبه يحنّ إليه و ما من يوم ولا ليلة إلّا والملائكة يأوون إلى هذا المسجد يعبدون اللَّه.16
آرى، اين مسجد، منزل ادريس است. خداوند هيچ پيامبرى را برنينگيخت، مگر آنكه در اين مسجد نماز گزارد. هر كس در اين مسجد بماند مانند آن است كه در خيمه رسول خدا(ص) اقامت كرده است. هيچ مرد و زن مؤمنى نيست، مگر آنكه دلش به سوى آن مسجد پرمىكشد. روز و شبى نيست مگر آنكه فرشتگان به اين مسجد پناه مىبرند و در آن به عبادت خدا مىپردازند.
همانطور كه اشاره شد، كوفه نيز مركز حكومت مهدى(ع) قلمداد شده است.
چگونگى زندگى در عصر ظهور به روشنى مشخص نشده ولى به نظر مىرسد تفاوت بسيارى با نحوه زندگى امروزى داشته باشد. تكامل علوم بشرى، كمال عقلانى بشر، توسعه خارقالعاده امكانات و رفاه عمومى، امنيت فراگير بر كل كره زمين و... بهطور قطع، ويژگيهايى را براى زندگى در آن زمان ايجاد خواهد نمود كه امروز درك دقيق آن براى ماكارى بس مشكل است.
از امام باقر(ع) نقل شده كه در بخشى از يك روايت طولانى فرمود:
ثمّ يتوجّه إلى الكوفة فينزلها و تكون داره.17
آنگاه [حضرت مهدى(ع)] به سوى كوفه مىرود پس آنجا را براى منزل برمىگزيند و كوفه خانه او خواهد بود.
پىنوشتها :
1 . سيدبن طاووس، الاقبال، ص298.
2 . شيخ صدوق، كمالالدين و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، ج2، ص143.
3 . محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج2، ص119.
4 . كمالالدين و تمام النعمه، ج2، ص164.
5 . همان، ج2، ص80.
6 . اصول كافى، ج2، ص141.
7 . شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص162.
8 . اصول كافى، ج2، ص140؛ ابن ابى زينب، غيبت نعمانى، ص188.
9 . اصول كافى، ج2، ص118؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص348؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص232.
10. غيبت نعمانى، ص181.
11. همان، ص315.
12. طبرى، دلائل إلامامه، ص291.
13. علامه محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج53، ص174.
14. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص263.
15. شيخ طوسى، التهذيب، ج2، ص252.
16. بحارالانوار، ج52، ص317.
17. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص475
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
سخنرانى حضرت آيتاللَّه ناصرى
يكى از آياتى كه به وجود مقدس آقا امام زمان تأويل شده آيه 5 سورى اسرى است در اين آيه مىفرمايد:
»فإذا جاء وعد أوليهما بعثنا عليكم عباداً لنا أولى باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعداً مفعولاً«.
اين آيه درباره سركوبى يهود بعد از زمان »يوشع بن نون« است. يوشع وصى حضرت موسى بود. بعد از حضرت موسى، سقيب، اوامر و نواهى و احكامى را كه حضرت موسى آورده بود در بين مردم نگهدارى مىكرد و نشر احكام مىداد. بعد از فوت ايشان، يهود شديداً طغيان كردند و جنگى بين جالوت و طالوت درگرفت كه به كمك حضرت داود، طالوت بر جالوت غلبه كرد. نتيجتاً يهود بر عامه مردم غلبه پيدا كردند و شروع به طغيان، قتل، ضرب و شتم و غارت آنها نمودند؛ حتى شروع به مخالفت با انبيا و كشتن آنها كردند. در بعضى از تواريخ آمده است كه آنها از اول اذان صبح تا اول آفتاب هفتاد پيامبر را كشتند تا اينكه خداوند نصرتى به انبيا داد و در مدت كوتاهى طبق اين آيه شريفه يك عده از انبيا را تقويت كرد و فرستاد بر سر يهود و آنها در مدت كوتاهى يك ميليون و يكصد هزار نفر را از يهود كشتند تا قدرى استقرار پيدا كردند.
يهوديها، از اول ياغى و طاغى و دشمن حق و حقيقت و اسلام بودهاند و اسلام و قرآن دشمنى قوىتر از يهود ندارد. دشمن شماره يك اسلام و حقيقت، يهود است. يعنى اينها به حدى تشنه خون مسلمانها هستند كه مىخواهند به هر نحوى كه بتوانند به اسلام و مسلمين ضربه بزنند.
در حال حاضر هم مىبينيم و مىشنويم كه آنها چه ظلمها نسبت به مسلمانها انجام مىدهند. در روايات وارد شده است كه در زمان ظهور حضرت بقيةاللَّه آنها نابود مىشوند.
آيه شريفه مىفرمايد در موقع طغيان يهود ما يك عده را براى سركوبى آنها مىفرستيم كه آنها را بهجاى خود بنشانند. اين تفسير آيه شريفه است لكن در روايات متعددى اين آيه تأويل به ظهور حضرت بقيةاللَّه شده است. رواياتى كه مىفرمايد اين آيه راجع به حضرت بقيةاللَّه است به دو قسم تفسير شده است. يكى اينكه اين آيه مربوط به ايرانيهايى است كه قبل از ظهور آن حضرت زمينهسازى مىكنند. و ديگر اينكه از جملاتى كه [اما بررسى مفردات آيه] »بعثنا«؛ يعنى فرستاديم، قدرت و نيرو داديم فكر و علم و تدبير داديم. بعث مطلق است و همه اينها را شامل مىشود. »عباداً لنا« بندههاى ما. بندههايى كه از براى نفع اسلام و قرآن قدم برمىدارند. نفرموده »عبادى« بلكه فرمود »عباداً لنا« يعنى اين بندگان براى انتفاع اسلام و قرآن مىفرستيم. »اولى باس شديد« قلوب اين بندگان مانند پارههاى آهن است.
در دو سه روايت بنده ديدم كه اين آيه راجع به مؤمنين و ايرانيهايى است كه قبل از ظهور حضرت مهدى(ع) زمينه ظهور آن حضرت را فراهم مىكنند. در همين زمينه تفسير نورالثقلين از روضه كافى نقل كرده است كه حضرت صادق(ع) فرمودند: مراد از »بعثنا عليكم« اشخاصى هستند كه قبل از ظهور مهدى با دشمنان اهل بيت مقابله و آنها را نابود مىكنند.
عياشى نيز در تفسير خودش از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: كه اين آيه درباره حضرت مهدى(ع) و ياران آن بزرگوار مىباشد؛ پس اين آيه طبق تفسيرى كه مفسرين نقل كردهاند. يكى جوانهاى متدين كه قبل از ظهور حضرت مهدى(ع) زمينهسازى مىكنند براى ظهور آن حضرت. و ديگر ايرانيانى كه پس از ظهور حضرت مهدى(ع) ايشان را يارى مىكنند.
اين آيه قابليت و استعداد حمل و تأويل هر دو معنا را دارد. و از دو روايتى هم كه نقل كرديم يكى بر معناى اول و ديگرى بر معناى دوم قابل انطباق است. روايت اول از كتب معتبر مثل نورالثقلين و روضه كافى است از حضرت صادق(ع). روايت دوم عياشى از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است و هر دو روايت هم درست است و از كتب معتبر نقل شده است. در بحارالانوار (ج60، ص216) نقل شده است كه روزى حضرت صادق(ع) اين آيه را قرائت فرمودند. يك نفر از اصحاب عرض كرد: يابن رسولاللَّه اين آيهاى كه الان قرائت فرموديد درباره چه اشخاصى است؟ حضرت سه مرتبه فرمودند: »واللَّه هم اهل قم« اين روايت تأييد مىكند قيام رهبر انقلاب امام خمينى را و تأئيد مىكند انطباق اين آيه را با زمينهسازى قبل از ظهور. براساس اين روايت زمينهسازان ظهور اهل قم هستند؛ يعنى شروعش از قم است. مضافاً اين كه امام خمينى فرمودند: اين انقلاب را بهدست مهدى(ع) مىسپاريم و اين انقلاب مقدمه ظهور و زمينهساز ظهور حضرت بقيةاللَّه خواهد بود انشاءاللَّه. ديگرى وجود دارد كه اگر چه مفصل است اما ذكر مىكنيم: در جلد بيستم شرح نهجالبلاغه آمده است كه يك روز اميرالمؤمنين(ع) مشغول ايراد خطبه بودند و اطراف آن حضرت ايرانيها نشسته بودند.
در اين هنگام »اشعث بن قيس« - كه خودش يكى از دشمنان اسلام و قرآن و ولايت و شريك قتل اميرالمؤمنين(ع)؛ دخترش جعده قاتل امام حسن مجتبى(ع) و پسرش محمد بن اشعث شريك قتل حضرت ابا عبداللَّه(ع) بود - از آخر جمعيت بلند شد و فرياد زد كه: »يا على اين سرخرويان را چرا اطراف خودت جمع كردهاى؟! اينها به ما فخر مىفروشند و بر ما فخر مىكنند«. ايرانيها چون اغلب سفيدپوست هستند مايل به قرمزى و اعراب گندمگون هستند مايل به سياهى. از ايرانيها تعبير به سرخپوست مىكردند. اميرالمؤمنين سرشان پائين بود و پاهاى مباركشان را از شدت ناراحتى به هم مىزدند. صعصعة بن صوحان - كه يكى از هواداران و اصحاب خاص اميرالمؤمنين(ع) است و خدمات شايانى به اسلام و مسلمين داشته - بلند شد و فرياد زد: يا اميرالمؤمنين ما را چه كار با اشعث و امروز اميرالمؤمنين مطالبى درباره مذمت اعراب خواهند فرمود كه تا ظهور حضرت خاتمالاوصياء اين مطالب بماند. تا صعصعة بن صوحان اين مطالب را گفت اميرالمؤمنين سرشان را بلند كردند و شروع كردند به مذمت اعراب و مدح و ثناى ايرانيها و فرمودند: »شما گمان كرديد كه من بهواسطه اين حرفها اين جوانان سرخپوست را از اطراف خودم رها و آنها را جواب مىكنم؟ هرگز! اگر اين عمل را انجام بدهم از جاهلان خواهم بود. اينها دين خدا و اسلام را يارى خواهند كردند. بدانيد و آگاه باشيد اى اعراب كه اگر شما شمشير زديد و آنها را با اسلام آشنا كرديد اما زمانى مىآيد كه آنها شمشير مىزنند و گردنهاى شما را براى بازگشت به اسلام و قرآن نرم مىكنند و آن قبل از ظهور حضرت مهدى خواهد بود.1 اين روايت هم تأييد مىكند كه اين آيه تأويل شود به قبل از ظهور حضرت بقيةاللَّه.
روايتى است كه از احمد بن حنبل و ابو نعيم از حذيفه و ثمرة بن جندب و عبداللَّه بن عمر نقل شده كه حضرت رسول فرمودند: خداوند قدرت شما را از عجمها قرار مىدهد. آنها چون شيرانى هستند كه اهل فرار نيستند و شما را مىكشند و نابودتان مىكنند (دشمنان ولايت را نابود مىكنند).2 اين روايت را هم احمد بن حنبل كه از علماى معروف اهل سنت است نقل كرده است. از مجموع اين روايات استفاده مىشود كه اين آيه تأويل شده است به جوانهاى ايرانى قبل از ظهور كه زمينهساز ظهور حضرت مهدى هستند. اين يك مطلب و همچنين طبق يك روايت ديگر كه عياشى از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است. اين آيه قابل انطباق با بعد از زمان ظهور حضرت مهدى(ع) است. (ختامه مسك) باشد اين داستان را عرض بكنم: يكى از وظايف ما توسل به حضرت بقيةاللَّه است و اگر احياناً رفتيم در خانه حضرت را زديم و جواب نيامد مأيوس نشويم. در روايات متعددى آمده است كه بعد از نمازها دعا كنيد و چون خدا خيلى دوستتان دارد به ملائك مىگويد دعاى اين بنده مرا مستجاب كنيد و بالاى سرش نگه داريد من با ناله و دعاى او مأنوسم. دلم مىخواهد بيايد در خانهام و از من تقاضا بكند. پس ممكن است دعاهاى شما مستجاب شده باشد اما خداوند چون دوستتان دارد قدرى به تأخير مىاندازد. يا ممكن است زمان استجابت دعاى شما نرسيده باشد. آن حاجتى كه داريد الان وقتش نباشد فرصت ديگرى وقتش باشد مأيوس نباشيد كه من تقاضا كردم و خدا به من نداد، خدا داده است. وقت استجابتش الان نيست، بعداً به شما عنايت مىكند. منظور اين كه »يابنالحسن« گفتن را در هيچ جا فراموش نفرمائيد. حضرت بقيةاللَّه - روحى له الفداء - محيط به عالم موجودات است و بايد تقاضاهايمان را با آن وجود مقدس مطرح كنيم. خجالت هم نكشيم. خدا مىداند از پدر مهربان هم صدها مرتبه عطوفتر و مهربانتر است حرفى در آن نيست. ميرعلاّم شاگرد »مقدس اردبيلى« بوده است و از شاگردان فوقالعاده ايشان بوده است. مرحوم مقدس اردبيلى موقع فوتشان عده زيادى را به اين ميرعلام معرفى مىكند كه از ايشان در احكام الهى تبعيت بكنيد. اين ميرعلام مىگويد يك شب در صحن اميرالمؤمنين بودم ديدم يك آقايى طرف ايوان طلا مىرود. آن موقع برق و چراغى نبود و در حجرات بالا و پايين فقرا و طلبهها زندگى مىكردند. گفتم شايد اين دزد باشد كه به طرف ايوان اميرالمؤمنين مىرود. كمين نشستم ديدم رفت جلو، ديدم صدايى آمد مثل اين كه قفل افتاد روى زمين. در باز شد و آقا رفت تو. منم دويدم و رفتم تو ديدم در دومى هم همينطور باز شد و رفتند تو و پهلوى ضريح و شروع كردند صحبت كردن و بعد از چند وقفهاى برگشتند.
در موقع برگشت ايشان ديدم، در حرم و در رواق خودش بسته شد. آمدند بيرون از صحن و رفتند طرف كوفه من هم دنبالشان رفتم ديدم رفتند داخل مسجد كوفه مقام اميرالمؤمنين. اين را ميرعلام در ادامه مىگويد. از كوفه كه آمديم بيرون خودم را به مقدس اردبيلى نشان دادم. فرمودند از چه وقت با من بودى؟ عرض كردم از وقتى كه مشرف شديد به حرم تا به حال با شما بودم فرمودند كه من حلالت نمىكنم اگر ابراز بكنى. مادامى كه من زنده هستم اين مطلب را به احدى نگو. گفتم مطلب چه بود؟ حالا به من بگوييد. فرمودند: من هر موقعى كه مطلبى برايم مشكل مىشود مشرف مىشوم به حرم حضرت اميرالمؤمنين. درها خودش باز مىشود خود حضرت به من جواب مىدهند. امشب هم مسئلهاى براى من پيشآمد شد متوجه نشدم آمدم از حضرت سؤال كنم فرمودند فرزندم مهدى مسجد كوفه است برو از ايشان سؤال بكن. رفتم از آقا سؤال كردم حالا جوابم را گرفتهام و دارم مىروم نجف. بندههاى خاص اينطورى در ارتباط بودهاند.
ما هم مىتوانيم اين ارتباط را برقرار كنيم لكن مقدارى صدق، صفا، يگانگى، حقيقت خلوص مىخواهد اگر ما داشته باشيم مىتوانيم حالا نه به آن اندازه مراتب پايينترى را مىتوانيم به دست آوريم و مورد عنايت حضرت قرار بگيريم.
در سال 1356 كه من نجف مشرف شده بودم يكى از اساتيد اخلاق مىگفت: بعضى از شاگردان ما به حرم اميرالمؤمنين(ع) مشرف مىشوند آن حضرت را مىبينند و حوايج و مطالب خود را محضر حضرت عرض مىكنند و جواب مىگيرند و برمىگردند بيرون. يكى از آنها را نشان بنده داد، من با او يك كلمه هم صحبت نكردم. هيچ ارتباطى با هم نداشتيم اما او را ديدم آقاى بسيار محترمى بود قبلاً او را مىشناختم. كسى كه خودش را اصلاح كند. كسى كه پردههاى ظلمانى را كنار بزند يقيناً همينطور خواهد بود. اصحاب حضرت رسول عرض كردند كه وقتى خدمت شماييم احساس مىكنيم ملائك با ما در ارتباطند. حضرت فرمودند: به خدا قسم اگر به همين حال باقى بمانيد ملائكه با شما مصافحه مىكنند. لكن وقتى از نزد من رفتيد حجابهاى ظلمانى و افكار باطله اطراف شما را مىگيرد. منظور اين كه مىشود ارتباط برقرار كرد اگر كسى اهلش باشد يا اقلاً اگر آن نباشد حجابهاى ظلمانىاش را انسان قدرى برطرف و اصلاح كند و تبديل به حجاب نورانى بكند.
پىنوشتها:
1. ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج20، ص 284.
2. فردوسالاخبار، ج5، ص366.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
ابراهيم شفيعي سروستاني
اشاره: يكي از مهمترين موضوعاتي كه به هنگام بحث از انقلاب جهاني امام عصر(عج) مطرح ميشود اين است كه آن حضرت چگونه و با چه نيرويي در برابر نظام استكباري حاكم بر جهان ميايستد و همه تمدنهاي قدرتمند، امّا فاسد، را به زانو در ميآورد؟ آيا ايشان با قدرت نظامي و با بهرهگيري از تسليحات و تجهيزات پيشرفته و قدرتمند خود موفق به فروپاشي اين تمدنها ميشود، يا علل و عوامل ديگري در كار است؟ ترديدي نيست كه حضرت مهدي(ع) با امدادهاي غيبي همراهي ميشود و همه قواي طبيعي و ماوراي طبيعي در خدمت ايشان است؛ اما به نظر ميرسد رمز اصلي پيروزي ايشان بر همة قدرتهاي شيطاني حاكم بر جهان، حركت ايشان در مسير سنتهاي الهي حاكم بر هستي و هماهنگي اين سنتها با قيام رهايي بخش آن حضرت است. براي روشنتر شدن اين موضوع لازم است كه به بررسي سنتهاي الهي حاكم بر عالم تكوين و تشريع بپردازيم.
جهان آفرينش كه بر پاية نظام احسن شكل گرفته، بر سنتها و قانونمنديهاي ثابت و تغيير ناپذير استوار است. اين قانونمنديها بر كلية فعل و انفعالها و تغيير و تحوّلهايي كه در جهان طبيعت رخ ميدهد، اعم از تغييرات و فرايندهاي شيميايي، فيزيكي، زيست محيطي، نجومي و...، حاكم بوده و هيچ رويداد طبيعي خارج از چارچوب آنها واقع نميشود. از همين روست كه بشر در پي اين برآمده كه با ايجاد شاخههاي مختلف علوم طبيعي، قانونمنديها و نظامهاي حاكم بر جهان طبيعت را كشف و شناسايي كند، تا با شناخت اين قانونمنديها و نظامها بتواند كلية تغيير و تحولات عالم ماده را در اختيار خود گيرد و وقوع برخي از آنها را پيشبيني، از وقوع برخي از آنها جلوگيري و يا وقوع برخي از آنها را تسريع كند و در يك كلمه آنها را در جهت منافع خود مهار نمايد.
همچنانكه تغيير و تحولات عالم طبيعت براساس قانونمنديهاي ثابت و تغييرناپذير صورت ميگيرد، تغيير و تحولات اجتماعي نيز قانونمنديهاي خاص خود دارد و كليه فراز و فرودهايي كه در جوامع بشري رخ ميدهد بر اساس همين قانونمنديهاست.
استادشهيد مرتضي مطهري در همين زمينه مينويسد:
قرآن كريم اين گمان را كه ارادهاي گزافكار و مشيتي بي قاعده و بي حساب سرنوشتهاي تاريخي را دگرگون ميسازد به شدت نفي ميكند و تصريح مينمايد كه قاعدهاي ثابت و تغييرناپذير بر سرنوشتهاي اقوام حاكم است.
قرآن كريم از قانونمنديهاي حاكم بر تغييرات اجتماعي، به عنوان «سنت خدا» تعبير كرده و در موارد متعددي ضمن تأكيد بر تغيير ناپذيري سنتهاي الهي به برخي از اين سنتها اشاره كرده است. در اينجا براي آشنايي بيشتر با سنتهاي الهي حاكم بر جوامع بشري، ابتدا اصل تغيير ناپذيري سنتهاي خدا را از ديدگاه قرآن مورد بررسي قرار داده و آنگاه به برخي از اين سنتها اشاره ميكنيم؛ اما پيش از آن، مروري اجمالي خواهيم داشت به معناي لغوي سنت:
1. معناي لغوي سنت
«سنت» در لغت به معناي راه و روش، خوي، عادت، طبيعت و سرشت آمده و در تركيبهاي مختلف معاني ديگري نيز از آن اراده شده است.
راغب اصفهاني در معناي سنت مينويسد:
سنت پيامبر؛ يعني راه و روشي كه او برگزيده است. و سنت خداي تعالي به راه و روش حكمت او و راه و روش طاعت او اطلاق ميشود.
ابن منظور نيز سنت را اين گونه معنا ميكند:
سنت به معناي صورت و آن قسمت از چهره است كه به تو رو ميكند... سنت خدا؛ يعني احكام و امر و نهي او... و سنت به معناي سيره و روش ] نيز آمده است [ خواه پسنديده باشد و خواه ناپسند... در حديث كلمه سنت و مشتقات آن فراوان تكرار شده و معناي اصلي آن راه و روش و سيره است.
فيّومي نيز سنت را به راه و روش و سيره معنا كرده است. بيشتر مفسران نيز همين معنا را براي سنت برگزيدهاند.
علاّمة طباطبايي معناي سنت را اينچنين بيان ميكند:
كلمة «سنت» به معناي طريقة معمول و رايج است كه به طبع خود غالباً يا دائماً جاري باشد.
2. اصل تغيير ناپذيري سنتهاي الهي
قرآن كريم تأكيد فراواني بر تغيير ناپذيري سنتهاي الهي داشته و در آيات متعددي ضمن اشاره به برخي از رويدادهايي كه در امتها و اقوام گذشته و يا در زمان پيامبر اكرم(ص) رخ داده آنها را از مصاديق سنتهاي تغييرناپذير خداوند دانسته است؛ كه از جمله ميتوان به آيات زير اشاره كرد:
1ـ2. آيات 76 و 77 سورة اسراء: در اين آيات به توطئه و نيرنگ مشركان براي بيرون راندن پيامبر از مكه اشارهكردهو هشدار ميدهد كه اگر آنها چنينكاري
را انجام داده بودند، بر اساس سنت تغييرناپذير الهي سرنوشتي جز نابودي و هلاكت در انتظار آنها نبود :
وَإِن كَادُواْ لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الاَْرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا وَإِذًا لاَّيَلْبَثُونَ خِلَـ'فَكَ إِلاَّ قَلِيلاً * سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَتَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلاً.
و چيزي نمانده بود كه تو را از اين سرزمين بركَنَند، تا تو را از آنجا بيرون سازند، و در آن صورت آنان ] هم [ پس از تو جز ] زمان [ اندكي نميماندند؛ سنتي كه همواره در ميان ] امتهاي [ فرستادگاني كه پيش از تو گسيل داشتهايم ] جاري [ بوده است، و براي سنت ] و قانون [ ما تغيير نخواهي يافت.
2ـ2. آيات 62 ـ 60 سورة احزاب: اين آيات به منافقان هشدار ميدهد كه اگر از شايعه پراكني و ايجاد فساد و اختلاف در مدينه باز نايستند، خداوند همان سنتي را كه در مورد گذشتگان جاري بوده در مورد آنها نيز جاري خواهد ساخت.
لَـئـِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَـ'فِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاَيُجَاوِرُونَكَ فِيهَآ إِلاَّ قَلِيلاً * مَّلْعُونِينَ أَيْنََما ثُقِفُو´اْ أُخِذُواْ وَقُتِّلُواْ تَقْتِيلاً * سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً.
اگر منافقان و كساني كه در دلهايشان مرضي هست و شايعه افكنان در مدينه، ] از كارشان [ باز نايستند، تو را سخت بر آنان مسلّط ميكنيم تا جز ] مدّتي [ اندك در همسايگي تو نپايند. از رحمت خدا دور گرديده و هر كجا يافته شوند گرفته و سخت كشته خواهند شد. دربارة كساني كه در پيشتر بودهاند ] همين [ سنت خدا ] جاري بوده [ است؛ و در سنّت خدا هرگز تغيير نخواهي يافت.
علامه طباطبايي آيات ياد شده را اينگونه تفسير ميكند:
خداي سبحان ميفرمايد: اين عذاب و نكالي كه به منافقين و آن دو طايفه ديگر وعده داديم و گفتيم كه تبعيدشان ميكنيم و خونشان را هدر ميسازيم، سنتي است از خدا كه در امتهاي پيشين نيز جاري ساخته، هر وقت قومي به راه فسادانگيزي و ايجاد فتنه افتادند، و خواستند به منظور استفادههاي نامشروع، در بين مردم اضطراب افكنند، تا در طغيان و سركشي بي مانع باشند، ما آنان را به همين طريق گرفتيم، و تو هرگز دگرگوني درسنتخدانخواهييافت، پس در شما امت همان جاريميشودكهدرامتهايقبلازشماجاريشد .
3ـ2. آيات 42 و 43 سورة فاطر: قريش قبل از بعثت پيامبر سوگند ياد كرده بودند كه اگر براي آنها پيامبري بيايد ـ برخلاف اهل كتاب كه پيامبران خود را تكذيب ميكردند ـ بهتر از همة امتها از پيامبر خود پيروي كنند؛ اما با برانگيخته شدن پيامبر اكرم (ص)، آنها از در نيرنگ و گردنكشي برآمدند. اينجاست كه خداوند به آنها هشدار ميدهد: بر اساس سنت تغييرناپذير الهي، نيرنگ، نيرنگبازان جز به خود آنها برنخواهد گشت :
وَ اَقْسَموا بِاللّه جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لَئِنْ ج'اءَهُم نَذيرٌ
لَيَكونَنَّ اَهْدي' مِنْ اِحْدَي الاُمَمِ فَلَمّا ج'اءَ هُمْ نَذيرٌ مازادَهُم اِلاّ نُفُوراً * اسْتِكْبَارًا فِي الاَْرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّيءِ وَلاَيَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّيُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الاَْوَّلِينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً.
و با سوگندهاي سخت خود به خدا سوگند ياد كردند كه اگر هر آينه هشدار دهندهاي براي آنان بيايد، قطعاً از هر يك از امتها ] ي ديگر [ راه يافتهتر شوند، و ] لي [ چون هشدار دهندهاي براي ايشان آمد، جز بر نفرتشان نيفزود. ] انگيزه [ اين كارشان فقط گردنكشي در ] رويِ [ زمين و نيرنگ زشت بود؛ و نيرنگ زشت جز ] دامن [ صاحبش را نگيرد. پس آيا جز سنّت ] و سرنوشت شوم [ پيشينيان را انتظار ميبرند؟ و هرگز براي سنّت خدا تبديلي نمييابي و هرگز براي سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت.
در تفسير الميزان، مراد از عدم «تبديل» و «تحويل» سنت خدا، چنين بيان شده است:
«تبديل سنت خدا» به اين است كه: عذاب خدا را بردارند و به جايش عافيت و نعمت بگذارند، و «تحويل سنت» عبارت از اين است كه: عذاب فلان قوم را كه مستحق آن ميباشند، به سوي قومي ديگر برگردانند، و سنت خدا نه تبديل ميپذيردونهتحويل؛براياينكهخدايتعاليبرصراط مستقيم است، حكم او نه تبعيض دارد و نه استثنا. همچنانكهخدايتعالي مشركان مورد نظر آيه را در جنگبدربهعذاب خود گرفت و همگي را كشت.
4ـ2.آيات22و23سورة فتح: خداوند در اين آيات به مؤمنانبشارتميدهدكهكافران توان رويارويي با شما را ندارند و اگر به جنگ با شما هم برخيزند، براساس سنت الهي بييار و ياور شده و از پا در خواهند آمد :
وَلَوْ قَـ'تَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوَلَّوُاْ الاَْدْبَـ'رَ ثُمَّ لاَيَجِدُونَ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا * سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً.
و اگر كساني كه كافر شدند، به جنگ با شما برخيزند، قطعاً پشت خواهند كرد، و ديگر يار و ياوري نخواهند يافت، سنت الهي از پيش همين بوده،و در سنت الهي هرگز تغييري نخواهي يافت.
3. دعوت به مطالعة سنتهاي الهي
قرآن كريم همة مردم را به مطالعة سنتها و قوانين الهي كه بر امتهاي پيشين جاري شده فراخوانده و از آنها خواسته است كه براي بررسي آنچه برگذشتگان رفته است نسبت به سرانجام رفتار خود بينديشند و از سرنوشت تكذيب كنندگان و كفرپيشگان عبرت گيرند.
برخي از آياتي كه انسانها را دعوت به مطالعه و شناختسرنوشتامتهايپيشينوچگونگيجريانسنتهاي الهي در ميان آنها نمودهاند، به شرح زير است:
1ـ3. آيه 137 سورة آل عمران: در اين آيه خداوند همه را به سير و سياحت در زمين به منظور آگاهي از سرانجام تكذيب كنندگان و آنچه بر آنها رفته است، فراخوانده، ميفرمايد:
قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُواْ فِي الاَْرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَـ'قِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ.
قطعاً پيش از شما سنتهايي ] بوده و [ سپري شده است. پس، در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است؟
مؤلف تفسير الميزان، در تفسير اين آيه مينويسند:
كلمة «سنن» جمع سنت است، كه به معناي طريقت و روشي است كه بايد در مجتمع سير شود، و اين كه امر فرموده در زمين سير كنند براي اين است كه از سرگذشت امتهاي گذشته عبرت بگيرند و سرانجام پادشاهان و فراعنه طاغي را ببينند كه چگونه قصرهاي رفيعشان به دردشان نخورد، و ذخيرههاي موزة سلطنتيشان و تخت مزين به جواهرشان و لشكر و هوادارانشان سودي به آنان نبخشيد، و خداي تعالي همه را از بين برد، و چيزي به جز سرگذشتي كه ماية عبرت باشد از آنان باقي نماند، ولي فرو رفتگان در غفلت كجا؟ و عبرت كجا؟
2ـ3. آيات 10 و 11 سورة محمد(ص) : در اين آيه نيز سخن از لزوم سير و سفر در زمين براي آگاهي از عاقبت كفرپيشگان است:
أَفَلَمْ يَسِيرُواْ فِي الاَْرْضِ فَيَنظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَـ'قِبَةُ
الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلِلْكَـ'فِرِينَ أَمْثَـ'ـلُهَا * ذَ'لِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَي الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَأَنَّ الْكَـ'فِرِينَ لاَ
مَوْلَي' لَهُمْ.
مگر در زمين نگشتهاند، تا ببينند فرجام كساني كه پيش از آنها بودند به كجا انجاميده است؟ خدا زير و زبرشان كرد و كافران را نظاير ] همين كيفرها در پيش [ است؛ چرا كه خدا سرپرست كساني است كه ايمان آوردهاند، ولي كافران را سرپرست ] و ياوري [ نيست.
بنابراين انسان بايد همانطور كه قوانين حاكم بر جهان طبيعت را مورد مطالعه قرار ميدهد تا به رمز و راز تغيير و تحولات آن پيبرد و از آن در جهت منافع دنيوي خود استفاده كند، قوانين حاكم بر جوامع انساني را نيز مورد مطالعه قرار دهد تا علل و عوامل تغييرات اجتماعي را بشناسد و از آنها در مسير سعادت اخروي خود بهرهبرداري كند.
4. برخي از سنتهاي الهي حاكم بر جوامع انساني
قرآن كريم در خلال بررسي سرگذشت امتهاي پيشين و بيان فراز و فرودهايي كه در اين امتها رخ داده، به تحليل رمز و راز اين فراز و فرودها و تبيين سنتها و مقررات حاكم بر تغييرات اجتماعي پرداخته است. گفتني است كه برخي از اين سنتها و قوانين، ناظر به تغيير و تحولات منفي جوامع؛ يعني زوال و نابودي تمدنها، تباهي و اضمحلال جوامع و سقوط قدرتهايحاكم،هستندوبرخيديگرناظربهتغييروتحولات مثبت؛يعنيپيروزيمحرومانومستضعفان،رشدوتوسعه جوامعو به قدرت رسيدن صالحان. در اينجا به اختصار هر يك از اين سنتها را مورد بررسي قرار ميدهيم.
1ـ4. ظلم و بيدادگري عامل نابودي تمدنها
اقوام، ملل و تمدنهاي گوناگوني در طول تاريخ قد برافراشتند، توسعه يافتند و به اقتدار رسيدند، امّا بسياري از اين اقوام، ملل و تمدنها پس از مدتي در سراشيبي سقوط قرار گرفتند و رفته رفته شكوه و جلال گذشته خود را از دست دادند و در موارد فراواني همه به طور كلي از صحنة روزگار پاك شدند. حال اين پرسش مطرح است كه: چرا اين تمدنها، با همة شكوه و جلال و همة قدرت و عظمتي كه داشتند، يكباره نابود شدند و گاه حتي اثري هم از آنها باقي نمانده است؟ قرآن كريم در پاسخ به اين پرسش، ظلم و بيدادگري را از مهمترين عوامل نابودي شهرها و تمدنها برشمرده است. البته اين ظلم براساس فرهنگ قرآن هم شامل ظلم فرد نسبت به خود (كفر، فسق و فجور) و هم شامل ظلم فرد نسبت به ديگران (ستم و تجاوز) ميشود.
استادمطهريدرزمينةمفهوم «ظلم» در قرآن مينويسد:
در اصطلاح قرآن، ظلم اختصاص ندارد به تجاوز فرد يا گروهي به حقوق فرد يا گروه ديگر؛ شامل ظلم فرد به نفس خود و شامل ظلم يك قوم به نفس خود نيز ميشود. هر فسق و فجور و هر خروج از مسير درست انسانيت ظلم است. ظلم در قرآن در حقيقت مفهوم اعمي دارد كه هم شامل ظلم به غير ميگردد و هم شامل فسق و فجور و كارهاي ضد اخلاقي. غالباً مورد استعمال اين كلمه مصداقدوماست.آياتيازقرآن كه ظلم به معني اعم را علت هلاكت يكقومشمردهبسيارزياد است .
برخي از آيات قرآن كه در آنها ظلم به معناي اعم، عامل نابودي تمدنها برشمرده شده به شرح زير است:
1ـ1ـ4. آيات 58 و 59 سوره كهف: در اين آيات در مقام تهديد كساني كه به دشمني با پيامبر گرامي اسلام(ع) برخاسته بودند، ميفرمايد:
وَرَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤَاخِذُهُم بِمَا كَسَبُواْ لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن يَجِدُواْ مِن دُونِهِي مَوْئِلاً * وَتِلْكَ الْقُرَي'´ أَهْلَكْنَـ'هُمْ لَمَّا ظَـلَمُواْ وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِم مَّوْعِدًا.
و پروردگار تو آمرزنده ] و [ صاحب رحمت است. اگر به ] جرم [ آنچه مرتكب شدهاند، آنها را مؤاخذه ميكرد، قطعاً در عذاب آنها تعجيل مينمود ] ولي چنين نميكند [ بلكه براي آنها سررسيدي است كه هرگز از برابر آن راه گريزي نمييابند. و ] مردم [ آن شهرها چون بيدادگري كردند، هلاكشان كرديم، و براي هلاكتشان موعدي مقرر داشتيم.
علاّمه طباطبايي در ذيل اين آيه ميفرمايد:
] آيه [ در اين مقام است كه بفهماند تأخير هلاكت كفار و مهلت دادن از خداي تعالي كار نوظهوري نيست، بلكه سنت الهي ما در امم گذشته نيز همين بوده كه وقتي ظلم را از حد ميگذراندند هلاكشان ميكرديم، و براي هلاكتشان موعدي قرار ميداديم. از همين روشن ميشود كه عذاب و هلاكي كه اين آيات متضمن آن است عذاب روز قيامتنيست، بلكه مقصود عذاب دنيايي است.
2ـ1ـ4. آيات 51 و 52 سورة نمل: در اين آيات با اشاره به عذابي كه برقوم ثمود نازل شد، ميفرمايد:
فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَـ'قِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَـ'هُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ * فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةَ بِمَا ظَـلَمُو´اْ إِنَّ فِي ذَ'لِكَ لاََيَةً لِّقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.
پس بنگر كه فرجام نيرنگشان چگونه بود: ما آنان و قومشان را همگي هلاك كرديم. و اين ] هم [ خانههاي خالي آنهاست به ] سزاي [ بيدادي كه كردهاند. قطعاً در اين ] كيفر [ براي مردمي كه ميدانند عبرتي خواهد بود.
3ـ1ـ4. آيات 13 و 14 سورة يونس: در اين آيات نيز بر نابودي نسلهاي پيشين به دليل ظلم و تجاوزشان تأكيد شده و به نسلهاي بعد هشدار داده شده كه مراقب اعمال خود باشند:
وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَـلَمُواْ وَجَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَـ'تِ وَمَا كَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ كَذَ'لِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الُْمجْرِمِينَ * ثُمَّ جَعَلْنَـ'كُمْ خَلائفَ فِيالاَْرْضِ مِن بَعْدِهِمْ لِنَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ.
و قطعاً نسلهاي پيش از شما را هنگامي كه ستم كردند به هلاكت رسانديم، و پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند و ] لي [ بر آن نبودند كه ايمان بياورند. اين گونه مردم بزهكار را جزا ميدهيم. آن گاه شما را پس از آنان در زمين جانشين قرار داديم تا بنگريم چگونه رفتار ميكنيد.
4ـ1ـ4.آيات11 تا 14 سورة انبيا: در اين آيات سخن از مردمي است كه عمري را با ظلم به خود، خوشگذراني و زيادهروي در لذائذ و تنعمات دنيا به سر بردند، اما ناگهان با نزول عذاب الهي هيچ پناهي براي خود نيافتند:
وَكَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا
قَوْمًا ءَاخَرِينَ * فَلَمَّآ أَحَسُّواْ بَأْسَنَآ إِذَا هُم مِّنْهَا
يَرْكُضُونَ * لاَتَرْكُضُواْ وَارْجِعُو´اْ إِلَي' مَآ أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَـ'كِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْـَلُونَ * قَالُواْ يَـ'وَيْلَنَآ إِنَّا كُنَّا ظَـ'ـلِمِينَ.
وچه بسيار شهرها را كه ] مردمش [ ستمكار بودند در هم شكستيم، و پس از آنها قومي ديگر پديد آورديم. پس چون عذاب ما را احساس كردند، بناگاه از آن ميگريختند. ] هان [ مگريزيد، و به سويآنچهدرآنمتنعمبوديد و ] به سوي [ سراهايتان بازگرديد، باشد كه شما مورد پرسش قرارگيريد. گفتند: «اي واي بر ما، كه ما واقعاً ستمگر بوديم.»
علامه طباطبايي، آيات ياد شده را چنين معنا ميكنند:
چقدر هلاك كرديم از اهل قريههايي كه به خود ستمكار بودند و اسراف و كفر ميورزيدند و بعد از هلاك كردن آنان، مردمي ديگر را ايجاد كرديم. پس همين كه اهل آن قريه ستمكار به حس خود عذاب ما را درك كردند ناگهان پا به فرار گذاشته بدويدند. در آن هنگام بود كه از در توبيخ و ملامت به ايشان گفته شد: ندويد و از اين عذاب فرار مكنيد بلكه به آن نعمتها كه در آن زياده روي ميكرديد مراجعه كنيد و به خانههايتان برگرديد، تا شايد باز هم فقرا و بينوايان به دريوزگي شما مراجعه كنند و شما از در نخوت و اعتزاز، ايشان را از خود برانيد و يا خود را از ايشان پنهان كنيد. و اين كنايه است از اعتزاز و استعلاي ستمكاران كه خود را متبوع و به جاي خدا و ارباب تابعين ميدانستند، از در پشيماني گفتند: «واي برما كه مردمي ستمكار بوديم»...
5ـ1ـ4. آيات 32 تا 41 سورة مؤمنون: در اين آيات ابتدا چگونگي برخورد اشراف و ثروتمندان قوم نوح با آن حضرت و سخناني را كه آنها در مورد اين پيامبر الهي بر زبان ميراندند، بيان كرده و در نهايت سرنوشت شوم اين قوم ظالم را به تصوير ميكشد. در آغاز اين آيات چنين ميخوانيم:
وَقَالَ الْمَلاَُ مِن قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُواْ بِلِقَآءِ
الاَْخِرَةِ وَأَتْرَفْنَـ'هُمْ فِي الْحَيَو'ةِ الدُّنْيَا مَا هَـ'ذَآ إِلاَّ
بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمَّا
تَشْرَبُونَ * وَلـئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَـ'سِرُونَ.
اشراف قومش كه كافر شده و ديدار آخرت را دروغ پنداشته بودند، و در زندگي دنيا آنان را مرفه ساخته بوديم گفتند: «اين ] مرد [ جز بشري چون شما نيست: از آنچه ميخوريد، ميخورد؛ و از آنچه مينوشيد، مينوشد. و اگر بشري مثل خودتان را اطاعت كنيد در آن صورت زيانكار خواهيد بود»...
بخش پاياني اين آيات نيز چنين است:
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَـ'هُمْ غُثَـآءً فَبُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّـ'ـلِمِينَ.
پس فرياد ] مرگبار [ آنان را به حق فرو گرفت و آنها را ] چون [ خاشاكي كه بر آب افتد، گردانيديم، دور باد ] از رحمت خدا [ گروه ستمكاران.
چنانكه ملاحظه ميشود در اين آيات به صراحت مردماني كه سرمست از نعمتهاي دنيا به تكذيب پيامبر الهي ميپرداختند «ستمكار» خطاب شدهاند.
نتيجهگيري :
براساس آياتي كه در اينجا بدانها اشاره شد ميتوان چنين نتيجهگيري كرد:
نظام كفر و استكبار حاكم بر جهان به دليل مبتني بودن بر ظلم و ستم، چه در شكل فردي و چه در شكل اجتماعي آن (ظلم به خود و ظلم به ديگران) در ذات خود استعداد نابودي و فنا را پرورش ميدهد و از اين رو هر چه اين نظام بيشتر رشد و توسعه مييابد به فروپاشي و سقوط نيز نزديكتر ميشود تا سرانجام براساس سنت الهي با به نهايت رسيدن ظلم و ستم زمينه اضمحلالكاملايننظامفراهمميگردد.درچنينشرايطي انقلاب جهاني امام مهدي(ع) به مانند جرقهاي ميماند كه انبار باروت آمادة اشتعالي را شعلهور ميسازد.
اينبرداشتباروايات فراواني كه در آنها آمده «امام مهدي(ع) جهان را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده از عدل و داد آكنده ميسازد» نيز هماهنگي و تناسب دارد.
بنابراين ميتوان گفت: اين سنت الهي حاكم بر
جوامع انساني كه به موجب آن فراگير شدن ظلم و ستم باعث نابودي اقوام و تمدنها ميشود، زمينة پيروزي سريع امام مهدي(ع) بر قدرتهاي ستمپيشه عصر ظهور را فراهم ساخته و آن حضرت را در برچيدن همة مظاهر ظلم و ستم از جهان ياري ميدهد. (ادامه دارد)
پي نوشتها:
1. مطهري، مرتضي، قيام و انقلاب مهدي(ع) از ديدگاه فلسفة تاريخ (چاپ
نوزدهم: تهران و قم، صدرا، 1377) ص 18.
2. ر.ك: جُر، خليل، فرهنگ لاروس (فرهنگ عربي به فارسي)، ترجمة سيد حميد
طيبيان (چاپ ششم: تهران، امير كبير، 1375) ج 2، ص 1221.
3. الراغب الاصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، تحقيق نديم مرعشلي،
(دارالكتاب العربي، 1392 ق.) ص 251.
4. ابن منظور، لسان العرب، تصحيح امين محمد عبدالوهاب، محمد الصادق العبيدي
(چاپ اوّل: بيروت، دار احياء التراث
العربي،مؤسسةالتاريخالعربي،1416ق.)،ج6، ص 398 ـ 399.
5. الفيّومي، احمدبن محمد بن علي، المصباح المنير (چاپ اوّل: قم،
دارالهجرة، 1405 ق.)، ج 1، ص 292.
6. ر.ك: الطبرسي، ابوعلي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن
(چاپ اوّل: بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق.) ج 4، ص 833 (ذيل آيه 38 سورة
انفال).
7. طباطبايي، سيد محمد حسين، ترجمة تفسير الميزان، ترجمة سيد محمد باقر موسوي
همداني (قم، دفتر انتشارات اسلامي،)، ج 16، ص 511.
8. ر.ك: همان، ج 13، ص 174.
9. همان، ج 16، ص 511.
10. ر.ك: همان، ج 17، ص 58. 11. همان، ص 83.
11. ر.ك: همان، ج 18، ص 287.
12. همان، ج 4، ص 30.
13. مطهري، مرتضي، مقدمهاي بر جهان بيني اسلامي، ج 5:
جامعهوتاريخ(چاپهشتم،تهرانوقم،صدرا،1375)،ص237.
14. طباطبائي، سيد محمد حسين، همان، ج 13، ص 464.
15. همان، ج 14، ص 357 ـ 358.
16. ر. ك: مطهري، مرتضي، قيام و انقلاب مهدي(ع)، ص 17.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
ابراهيم شفيعيسروستاني
اشاره: يكي از مهمترين موضوعاتي كه به هنگام بحث از انقلاب جهاني امام عصر(عج) مطرح ميشود اين است كه آن حضرت چگونه و با چه نيرويي در برابر نظام استكباري حاكم بر جهان ميايستد و همه تمدنهاي قدرتمند، امّا فاسد، را به زانو در ميآورد؟ آيا ايشان با قدرت نظامي و با بهرهگيري از تسليحات و تجهيزات پيشرفته و قدرتمند خود موفق به فروپاشي اين تمدنها ميشود، يا علل و عوامل ديگري در كار است؟ ترديدي نيست كه حضرت مهدي(ع) با امدادهاي غيبي همراهي ميشود و همه قواي طبيعي و ماوراي طبيعي در خدمت ايشان است؛ اما به نظر ميرسد رمز اصلي پيروزي ايشان بر همة قدرتهاي شيطاني حاكم بر جهان، حركت ايشان در مسير سنتهاي الهي حاكم بر هستي و هماهنگي اين سنتها با قيام رهايي بخش آن حضرت است. براي روشنتر شدن اين موضوع لازم است كه به بررسي سنتهاي الهي حاكم بر عالم تكوين و تشريع بپردازيم.
در شماره قبل پس از بررسي معناي لغوي سنّت، اصل تغييرناپذيري سنتهاي الهي و... به بررسي برخي از سنتهاي الهي حاكم بر جوامع انساني پرداختيم وگفتيم كه براساس سنت تغيير ناپذير الهي، ظلم و بيدادگري عامل نابودي تمدنهاست. اينك ادامه بحث را با بررسي ديگر سنتهاي الهي حاكم بر جوامع پي ميگيريم.
2ـ4. وقت و اجل شرط نابودي تمدنها
اگر چه ظلم و ستم، خواه در صورت فردي و خواه در صورت اجتماعي آن، موجب نابودي اقوام و تمدنها ميشود، اما اين نابودي زماني به فعليت ميرسد كه مهلت و اجل آن اقوام و تمدنها به سرآيد و به تعبير قرآن «موعد» نابودي آنها فرا رسد. به بيان ديگر از ديدگاه قرآن هر «جامعه مستقل از افراد، حيات و شخصيت و مدت و اجل» مشخصي دارد و زماني كه اين مدت و اجل به سرآيد ديگر هيچ چيز نميتواند مانع نابودي آن قوم و ملت شود. در اين زمينه آيات متعددي در قرآن وارد شده كه از جمله ميتوان به اين آيات اشاره كرد:
1ـ2ـ4. آيه 58 سورة كهف: در اين آيه، كه پيش از اين نيز بدان اشاره شد، به صراحت بيان شده كه سنت خدا بر اين نيست كه به مجرد عصيان، نافرماني و ستمگري قومي آنها را گرفتار عذاب و هلاكت كند، بلكه خداوند براساس غفران و رحمت بي انتهاي خويش براي هر قومي موعد، اجل و يا سررسيدي تغييرناپذير قرار داده است و تا زماني كه اين اجل سرنيايد، آن قوم هلاك نميشوند:
وَرَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤَاخِذُهُم بِمَا كَسَبُواْ لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن يَجِدُواْ مِن دُونِهِ مَوْئِلاً.
و پروردگار تو آمرزنده ] و [ صاحب رحمت است. اگر به ] جرم [ آنچه مرتكب شدهاند، آنها را مؤاخذه ميكرد، قطعاً در عذاب آنان تعجيل مينمود ] ولي چنين نميكند [ بلكه براي آنها سررسيدي است كه هرگز از برابر آن راه گريزي نمييابند.
2ـ2ـ4. آيه 34، سورة اعراف: در اين آيه نيز بر اين موضوع تأكيد شده كه هر امتي جدا از بقـا و فنــاي
تك تك افراد آن، بقا و فناي خاص خود را دارد و زماني كه اجل امتي فرارسد هيچ چيز نميتواند از آن جلوگيري كند:
وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لاَيَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةًوَلاَيَسْتَقْدِمُونَ.
و براي هر امتي اجلي است؛ پس چون اجلشان فرارسد، نه ] ميتوانند [ ساعتي آن را پس اندازند و نه پيش.
3ـ2ـ4. آيه 48 و 49 سورة يونس: در آيات سخن از پرسشي است كه از سوي مشركان خطاب به رسول گرامي اسلام(ص) مطرح شده است. آن پرسش اين است كه: «خداوند چه زماني بين ما و بين تو قضاوت ميكند و ما را هلاك و ايمان آورندگان به تو را نجات ميدهد» به بيان ديگر مشركان با كلامي كه جنبة تعجيز و استهزا داشت ميخواستند به پيامبر بگويند كه: «پروردگار تو هيچ كاري نميتواند بكند، و اين تهديدهاي تو، بيهودهاي بيش نيست، وگرنه چرا عجله نميكني و آن را عملي نميسازي؟» خداوند نيز در پاسخ اين استهزاي مشركان به پيامبر خود خطاب ميكند كه: «به آنها بگو من مالك نفع و ضرر خود نيستم، نه ميتوانم ضرري از خود رفع كنم و نه منفعتي را به سوي خود جلب نمايم. اما اينكه چرا عذاب خدا نازل نميشود به اين دليل است كه هر امتي اجل معيني دارد كه به هيچ وجه نميتواند از آن تخطي كند. آن اجل خواه ناخواه فرا ميرسد بي آنكه ساعتي از زمان مقرر خود، پيش يا پس افتد » :
وَيَقُولُونَ مَتَي' هَـ'ذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَـ'دِقِينَ * قُل لاَّ´أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلاَ نَفْعًا إِلاَّ مَا شَآءَ اللَّهُ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ فَلاَيَسْتَأخِرُونَ سَاعَةً وَلاَيَسْتَقْدِمُونَ.
ميگويند: «اگر راست ميگوييد، اين وعده چه وقت است؟» بگو: «براي خود زيان و سودي در اختيار ندارم، مگر آنچه را كه خدا بخواهد. هر امتي را زماني ] محدود [ است. آنگاه كه زمانشان به سررسد، پس نه ساعتي ] از آن [ تأخير كند و نه پيشي گيرند.»
در تفسير الميزان در ذيل اين آيه چنين آمده است:
... هر امتي حياتي اجتماعي وراي حيات فردي كه مخصوص تك تك افراد است دارد، و حيات اجتماعي هر امتي از بقا و عمر آن مقداري را دارد كه خداي سبحان برايش مقدر كردهاست. و همچنين از سعادت و شقاوت و تكليف و رشد و ضد رشد و ثواب و عقاب سهمي را دارد، كه خداي تعالي برايش معين فرموده است و اين حقيقت از چيزهايي است كه تدبير الهي عنايتي به آن دارد.
4ـ2ـ4. آيه 61 سورة نحل: اين آيه نيز چون آيه پيشين بر اين حقيقت تأكيد ميكند كه كيفر الهي تنها در زمان معين آن فرا ميرسد:
وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُـلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَيْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَـ'كِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلَي'´ أَجَلٍ مُّسَمًّي فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لاَيَسْتَأخِرُونَ سَاعَةً وَلاَيَسْتَقْدِمُونَ.
و اگر خداوند مردم را به ] سزاي [ ستمشان مؤاخذه ميكرد، جنبندهاي بر روي زمين باقي نميگذاشت، ليكن ] كيفر [ آنان را تا وقتي معين باز پس مياندازد، و چون اجلشان فرا رسد، ساعتي آن را پس و پيش نميتوانند افكنند.
5ـ2ـ4. در آيه 45 سورة فاطر همين تعبير تكرار شده است.
6ـ2ـ4. در سورة نوح نيز موضوع اجل اقوام و امتها به بهترين شكلي بيان شده است. در آغاز اين سوره هدف از فرستادن نوح را انذار قومش پيش از فرارسيدن عذاب دردناك و به بيان ديگر سرآمدن اجل و وقت مقرر دانسته، ميفرمايد:
إِنَّـآ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَي' قَوْمِهِ أَنْ أَنذِرْ قَوْمَكَ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ.
ما نوح را به سوي قومش فرستاديم كه: «قومت را، پيش از آنكه عذابي دردناك به آنان رسد، هشدار ده.»
آنگاه به نقل سخنان نوح خطاب به قومش پرداخته، ميفرمايد:
قَالَ يَـ'قَوْمِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ * أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ * يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرْكُمْ إِلَي'´ أَجَلٍ مُّسَمًّي إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَآءَ لاَيُؤَخَّرُ لَوْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ.
] نوح [ گفت: اي قوم من، من شما را هشدار دهندهاي آشكارم، كه خدا را بپرستيد و از او پروا داريد و مرا فرمان بريد. ] تا [ برخي از گناهانتان را بر شما ببخشايد و ] اجل [ شما را تا وقتي معين به تأخير اندازد. اگر بدانيد، چون وقت مقرر خدابرسد، تأخير بر نخواهد داشت.
7ـ2ـ4. آيه 11 سورة رعد: در اين آيه بر اين نكته تأكيد شده است كه هرگاه ارادة خداوند به نابودي قومي تعلق گيرد ديگر هيچ قدرتي نميتواند مانع تحقق اين اراده شود. به عبارت ديگر با فرارسيدن اجل مقرر هر قوم و پايان يافتن مهلت آنها، هيچيك از تواناييها، امكانات و تجهيزات آنها نميتواند اندكي اين اجل مقرر را به تأخير بيندازد:
... وَ اِذ'ا اَرادَ اللّهُ بِقَومٍ سوُءً فَلا مَرَدّ لَهُ وَ م'ا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ و'الٍ.
... و چون خدا براي قومي آسيبي بخواهد، هيچ برگشتي براي آن نيست و غير از او حمايتگري براي آنان نخواهد بود.
نتيجهگيري :
نتيجهاي كه از آيات ياد شده به دست ميآيد چنين است:
همه اقوام و تمدنهاي ستمپيشه، هر چند قدرتمند و داراي توان نظامي و اقتصادي قابل توجه، براساس سنت الهي، اجل و سرآمد معين و مشخصي دارند و بالاخره روزي طعم نابودي و فنا را ميچشند. در چنين روزي هيچكس و هيچچيز نميتواند مانع سقوط و فروپاشي آنها شود. حتي اگر آنها همة توان نظامي و اقتصادي خود را به كار گيرند حتي لحظهاي نيز نميتوانند اجل معيّن خود را به تأخير اندازند.
براين اساس ميتوان گفت كه چون در زمان ظهور امام مهدي(ع) اجل و مهلت تمدنهاي ستمپيشه به سر آمده و عمر آنها پايان يافته است، هرگونه مقاومتي از سوي اين تمدنها بيفايده است و هيچ عاملي نميتواند موجب بقا و استمرار حيات آنها شود و به همين دليل آن امام ميتواند در ظرف مدت نسبتاً كوتاهي همة نظامها و حكومتهاي خودكامه، ستمگر و كفر پيشه را از روي زمين براندازد و حكومت عادلانه خود را برقرار سازد.
3ـ4. تغيير نعمتها به دليل تغيير رفتار و روحيات امتها
از آيات متعددي از قرآن استفاده ميشود كه اقبال و ادبار خداوند به هر قومي تابعي از روحيات، اعمال و رفتار آنهاست و بقا و زوال نعمتهاي الهي براي هر ملتي وابسته به عملكرد آن ملت است.
استاد شهيد مرتضي مطهري در اين زمينه مينويسد:
قرآن كريم نكتة فوقالعاده آموزندهاي در مورد سنتهاي تاريخ يادآوري ميكند و آن اينكه مردم ميتوانند با استفاده از سنن جارية الهيه در تاريخ، سرنوشت خويش را نيك يا بد گردانند... يعني سنتهاي حاكم بر سرنوشتها در حقيقت يك سلسله عكسالعملها و واكنشها در برابر عملها و كنشهاست. عملهاي معين اجتماعي عكسالعملها و واكنشها در برابر عملها و
كنشهاست. عملهاي معين اجتماعي عكس العملهاي معيني به دنبال خود دارد. از اين رو در عين آنكه تاريخ با يك سلسله نواميس قطعي و لايتخلّف اداره ميشود، نقش انسان و آزادي و اختيار او به هيچ وجه محو نميگردد.
در اينجا به برخي از آياتي كه اين موضوع از آنها استفاده ميشود اشاره ميكنيم:
1ـ3ـ4. آيات 52 و 53 سورة انفال: در اين آيات پس از بيان اين موضوع كه چگونه خاندان فرعون و كساني كه پيش از آنها بودند، پس از كفر ورزيدن، به كيفر گناهان خود گرفتار آمدند، اين گرفتار آمدن را ناشي از يك قاعده كلي در نظام آفرينش دانسته، ميگويد: خداوند نعمتي را كه بر قومي ارزاني داشته تغيير نميدهد، مگر آنكه آنها آنچه را در دل دارند تغيير دهند:
كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَفَرُواْ بِـَايَـ'تِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ * ذَ'لِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَي' قَوْمٍ حَتَّي' يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
] رفتارشان [ مانند رفتار خاندان فرعون و كساني است كه پيش از آنان بودند: به آيات خدا كفر ورزيدند؛ پس خدا به ] سزاي [ گناهانشان گرفتارشان كرد. آري، خدا نيرومند سخت كيفر است. اين ] كيفر [ بدان سبب است كه خداوند نعمتي را كه بر قومي ارزاني داشت تغيير نميدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خداي شنواي داناست.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيه ميفرمايد:
عقابي كه خداوند معاقبين را با آن عذاب ميكند هميشه به دنبال نعمت الهياي است كه خداوند قبل از آن عقاب ارزاني داشته، به اين طريق كه نعمت را برداشته عذاب را به جايش ميگذارد و هيچ نعمتي از نعمتهاي الهي به نقمت و عذاب مبدل نميشود مگر بعد از تبديل محلش كه همان نفوس انساني است. پس نعمتي كه خداوند آن را برقومي ارزاني داشته وقتي به آن قوم افاضه
ميشود كه در نفوسشان استعداد آن را پيدا كنند و وقتي از ايشان سلب گشته و مبدل به نقمت و عذاب ميشود كه استعداد درونيشان را از دست داده و نفوسشان مستعد عقاب شده باشد. و اين خود يك قاعده كلي است در تبدل نعمت به نقمت و عقاب...
2ـ3ـ4. آيه 11 سورة رعد: در اين آيه نيز به صراحت سرنوشت اقوام را ناشي از تغيير حال آن دانسته، ميفرمايد:
... إِنَّ اللَّهَ لاَيُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي' يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ... .
... در حقيقت خدا حال قومي را تغيير نميدهد، تا آنان حال خود را تغيير دهند.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيه ميفرمايد:
از قضاياي حتمي و سنت جارية الهي يكي اين است كه همواره ميان احسان و تقوي و شكر خدا، و ميان توارد نعمتها و تضاعف بركات ظاهري و باطني و نزول و ريزش آن از ناحية خدا ملازمه بوده و هر قومي كه احسان و تقوي و شكر داشتهاند خداوند نعمت را برايشان باقي داشته، و تا مردم وضع خود را تغيير ندادهاند روز بروز بيشتر كرده است... واما اينكه اگر فساد در قومي شايع شود و يا از بعضي از ايشان سر بزند نقمت و عذاب هم برايشان نازل ميشود. آيه شريفه از تلازم ميان آنها ساكت است، نهايت چيزي كه از آيه استفاده ميشود اين است كه: خداوند وقتي روش خود را تغيير ميدهد و عذاب ميفرستد كه مردم رفتار خود را عوض كرده باشند، البته اين مطلب امكان دارد نه اينكه به فعليت در آوردنش واجب باشد؛ زيرا اين از آيه استفاده نميشود .
نتيجهگيري :
گفتيم كه براساس يكي از سنتهاي تغييرناپذير الهي، اقبال و ادبار خداوند به هر قوم يا ملتي تابعي از روحيات، اعمال و رفتار آنهاست و بقا و زوال نعمتهايي كه خداوند به جامعهاي ارزاني داشته، ارتباطي ناگسستني با واكنشهاي آنها در برابر اين نعمتها دارد.
از آيات متعددي از قرآن استفاده ميشود كه اقبال و ادبار خداوند به هر قومي تابعي از روحيات، اعمال و رفتار آنهاست و بقا و زوال نعمتهاي الهي براي هر ملتي وابسته به عملكرد آن ملت است
به عبارت ديگر سرنوشت هر قومي در گرو عملكرد آنهاست، و هر قوم ميتواند با رفتار و اعمال مناسب و يا نامناسب خود سرنوشت خود را نيك و يا بد گرداند. بر اين اساس ميتوانيم بگوييم كه در ظهور امام مهدي(ع) نيز خواست و تمناي دروني انسانها نقش دارد و قطعاً اگر مردم از صميم دل خواهان درك نعمت بزرگ الهي؛ يعني وجود امام معصوم(ع) در جامعه شوند و با رفتار و عملكرد خود نيز اين موضوع را نشان دهند، خداوند نيز اين نعمت را بر آنها ارزاني خواهد داشت.
4ـ4. امامت، وراثت و خلافت مؤمنان صالح
يكي ديگر از قوانين و سنتهاي الهي حاكم بر جوامع بشري، خلافت، امامت و وراثت نهايي مستضعفان صالح و اهل ايمان است. از آيات متعددي از قرآن كريم چنين برميآيد كه براساس يك قانون و سنت الهي، بندگان مؤمن و صالح خداوند كه جز در مقاطع محدودي از تاريخ كرة خاك، همواره به استضعاف كشانده شده و خوار شمرده ميشدند؛ در نهايت زمين را به ارث ميبرند و پيشوايان و حاكمان زمين ميگردند. برخي از اين آيات به شرح زير است :
1ـ4ـ4. آيه 105 سورة انبيا: در اين آيه با تعبير «كتبنا» كه اشاره به يك امر ثابت، مقرّر و مفروض دارد، بيان ميكند كه در كتابهاي آسماني وراثت بندگان صالح خدا پيش بيني شده است:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّـ'ـلِحُونَ.
و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايستة ما به ارث خواهند برد.
در تفسير الميزان در بارة اين آيه چنين آمده است:
«وراثت» و «ارث» به طوري كه راغب گفته به معناي انتقال مالي است به تو بدون اينكه معاملهاي كرده باشي. و مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنتِ برمنافع، از ديگران به صالحان منتقل شود و بركات زندگي در زمين مختص ايشان شود، و اين بركات يا دنيايي است كه برميگردد به تمتع صالحان از حيات دنيوي كه در اين صورت خلاصة مفاد آيه اين ميشود كه به زودي زمين از لوث شرك و گناه پاك گشته جامعة بشري صالح كه خداي را بندگي كنند و به وي شرك نورزند در آن زندگي كنند؛ همچنانكه آيه «وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَعَمِلُواْ الصَّـ'ـلِحَـ'تِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاَْرْضِ.... يَعْبُدُونَنِي لاَيُشْرِكُونَ بِي شَيْـًا» از آن خبر ميدهد. و يا اين بركات اخروي است كه عبارت است از مقامات قربي كه در دنيا براي خود كسب كردند، چون اين مقام هم، از بركات حيات زميني است هر چند كه خود از نعيم آخرت است؛ همچنانكه آية: «وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الاَْرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَآءُ» كه حكايت كلام اهل بهشت است و آية: «أُوْلَـ'´ئـِكَ هُمُ الْوَ'رِثُونَ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ» بدان اشاره ميكند. از همين جا معلوم ميشود كه آية مورد بحث خاص به يكي از دو وراثتهاي دنيايي و آخرتي نيست بلكه هر دو را شامل ميشود .
2ـ4ـ4. آيه 55، سورة نور: در اين آيه خداوند به كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام ميدهند وعده ميدهد كه سرانجام در زمين به خلافت ميرسند و از بيم و هراس رهايي مييابند:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَعَمِلُواْ الصَّـ'ـلِحَـ'تِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَُيمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَي' لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لاَيُشْرِكُونَ بِي شَيْـًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَ'لِكَ فَأُوْلَـ'ئِكَ هُمُ الْفَـ'سِقُونَ.
خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين ] خود [ قرار دهد. همان گونه كه كساني را كه پيش از آنان بودند جانشين ] خود [ قرار داد، و آن ديني را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به
ايمني مبدل گرداند، ] تا [ مرا عبادت كنند و چيزي را به من شريك نگردانند، و هر كس از آن به كفر گرايد، آنانند كه نافرمانند.
علامه طباطبايي در تفسير اين آيه، پس از اشاره به اختلاف نظر فراواني كه در ميان مفسران در زمينة مراد از اين آيه وجود دارد، و همچنين بيان ديدگاه خود در اين زمينه، ميفرمايد:
آنچه از همة مطالب برآمد اين شد كه خداي سبحان به كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام ميدهند، وعده ميدهد كه به زودي جامعهاي برايشان تكوين ميكند كه جامعه به تمام معنا صالح باشد، و از لكة ننگ كفر و نفاق و فسق پاك باشد، زمين را ارث برد و در عقايد افراد آن و اعمالشان جز دين حق، چيزي حاكم نباشد، ايمن زندگي كنند، ترسي از دشمن داخلي يا خارجي نداشته باشند، از كيد نيرنگ بازان، و ظلم ستمگران و زورگويي زورگويان آزاد باشند. و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتي كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تا كنون در دنيا منعقد نشده و دنيا از روزي كه پيامبر(ص)مبعوث به رسالت گشته تا كنون، چنين جامعهاي به خود نديده، ناگزير اگر مصداقي پيدا كند، در روزگار مهدي (ع) خواهد بود؛ چون اخبار متواتري كه از رسول خدا(ص) و ائمه اهلبيت (ع) در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعهاي خبر ميدهد .
نتيجهگيري :
حاصل مباحثي كه در اين قسمت بيان شد اين است كه، براساس يك سنت تغييرناپذير الهي، حاكميت نهايي جهان از آن صالحان و مستضعفان است و بالاخره روزي جهان در اختيار صاحبان واقعي آن؛ يعني بندگان صالح و مؤمنان به خدا و رسول او، قرار ميگيرد. در اين روز جهانيان طعم شيرين عدالت، امنيت و معنويت را ميچشند و بيهيچ بيم و هراسي خداي يگانه را پرستش ميكنند. اما پرسش اين است كه اين
سنت الهي به دست چه كسي محقق خواهد شد؟
ترديدي نيست كه امام مهدي(ع) تنها تحقق بخش اين سنت الهي در تاريخ است و جز او كسي نخواهد توانست وعدة خدا بر حاكميت صالحان را محقق كند. بنابراين ميتوان نتيجه گرفت كه چون امام مهدي(ع) تنها ذخيرة الهي براي تحقق سنت ياد شده است، خداوند او را از راههاي گوناگون ياري خواهد داد تا بتواند سنتش را در ميان بندگان جاري و وعدهاش را محقق سازد. در اين صورت جايي براي اين پرسش كه آن حضرت چگونه در برابر همه دنياي ظلم ميايستد و چگونه قدرتهاي نظامي و سياسي زمان ظهور را در هم ميشكند؟ باقي نميماند.
پي نوشتها :
1 . ر. ك: مطهري، مرتضي، قيام و انقلاب مهدي(ع)، ص 17.
2 . ر. ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، ترجمة تفسير الميزان، ترجمةسيدمحمدباقر
موسوي همداني ج 10، ص104ـ105.
3 . همان، ص 105.
4 . مطهري، مرتضي، همان، ص 19.
5 . طباطبائي، سيد محمد حسين، همان، ج 10، ص 132.
6 . همان، ج 13، ص 426 ـ 427.
7 . سورة نور (24)، آيه 55.
8 . سوره زمر (39)، آيه 74.
9 . سورة مؤمنون (23)، آيه 11.
10. طباطبائي، سيد محمد حسين، همان، ج 14، ص 465 ـ 466.
11. همان، ج 15، ص 215.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
محمدرضا باقى اصفهانى
جناب حجتالاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مىفرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مىگفت: من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مىشدم.
در يكى از اين سالها كه عهدهدار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطههايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمدهاى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىكنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آنكه نيمههاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كردهاى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّهالحسين(ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد پبكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قلهواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مىگويند حضرت ولىعصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: حدود جبلالرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: بله، او را مىبيند ولى نمىشناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولىعصر(ع) به خيمههاى حجاج تشريف مىآورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مىشويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آوردهام ولى چاى نياوردهام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مىروم و براى مسافرين چاى تهيه مىكنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمىخورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يك عمره بهجا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بودهاند، بهخصوص كه اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطهها فكر مىكردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا بردهاند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريهام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آنكه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرمودهاند: »فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مىشويد« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولىعصر(ع) بيرون خيمه ايستادهاند و به روضه گوش مىدهند و گريه مىكنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحىفداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مىكرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولىعصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.
پىنوشت:
× برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين(ع)، ص23، قضيه 5.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
ميرصادق سيدنژاد
از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جريان حقّ و باطل به موازات هم پيشرفته و كره خاك هيچگاه از مصاف اين دو جريان خالى نبوده است. پيروان هر يك از حقمداران گذشته، همواره بسترسازان حقگرايان آينده بودهاند و حق گرايان آينده تداومبخشان راه حقپرستان گذشته. وضعيت باطلپيشهگان و دورافتادگان از صراط مستقيم نيز بر همين منوال بوده است.
در اين ميان ارتباط حجتهاى الهى در تداومبخشيدن به مسير صحيح هدايت و سعادت بشر بسيار عميقتر و محكمتر بوده است؛ چرا كه هر نبىّ و ولىّ الهى با در نظر گرفتن شرايط عصرى كه در آن به سر مىبرد راه انبيا و اولياى الهى پيش از خود را تداوم مىبخشد. به عبارت ديگر همه انبيا و اولياى الهى چراغهاى نورانى هدايتند؛ منتهى هر كدام متناسب با شرايط زمانى و مكانى خود به نور افشانى مىپردازند.
در فرهنگ اسلامى ائمه اطهار (ع) به عنوان جانشينان پيامبر اسلام (ص) همگى نور واحدند و هدف مشتركى را دنبال مىكنند. وجود هر يك از آنان همانند يك مشعل روشن يا عَلَم سرافراز، مسير صحيح و كامل هدايت را به بندگان خدا نشان مىدهند و آنان را از گرفتار شدن به ضلالت و گمراهى باز مىدارند. با اين همه ارتباط و پيوستگى بعضى از آنها با همديگر از ويژگى و خصوصيتى برخوردار است كه از بررسى اين گونه از پيوندها مىتوان با مراحل گوناگون چگونگى تداوم مبارزه حقّ و باطل و سرنوشت نهايى اين مبارزات و همينطور با بخشى از ريزهكاريهاى دقيق سنتهاى الهى و روند تحقق نهايى اهداف حياتبخش انبيا و اولياى الهى آشنا شد.
بدون ترديد پيوستگى و ارتباط امام حسين (ع) با آخرين حجت الهى حضرت بقيةاللَّه(ع) بسيار بارز و در خور تعمّق است؛ چرا كه با بررسى ابعاد مختلف پيوند اين دو حجّت الهى بهخوبى چگونگى فراهم شدن بستر حاكميّت احكام و ارزشهاى الهى در سرتاسر عالم مشخص مىشود. اين نوشته در پى آن است كه برخى از پيوستگيهاى حضرت سيدالشهداء(ع) با موعود بزرگ جهانى حضرت مهدى (ع) را روشن سازد.
الف) امام مهدى (ع) از تبار امام حسين(ع)
در مجموعه روايات منقول از پيامبراكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) بارها تصريح شده است كه منجى عالم بشريت حضرت مهدى(ع) از نسل امام حسين(ع) است. از جمله روايت شده است كه پيامبراكرم(ص) در يكى از روزهاى آخر عمر مباركشان در حالى كه دستشان را به شانه امام حسين(ع) گذاشته بودند خطاب به دختر بزرگوارشان حضرت زهرا(ع) فرمودند:
مهدى اين امت از نسل اين فرزندم است. دنيا به پايان نخواهد رسيد مگر اينكه مردى از اولاد حسين(ع) قيام كرده جهان را باعدل و داد پر سازد...1
ايشان در جاى ديگر در ضمن معرفى ائمه اطهار(ع) مىفرمايند:
امامان بعد از من دوازده نفرند كه نُه نفر از آنها از تبار فرزندم حسين(ع) است كه نهمين نفرشان قائم است اين دوازده تن اهل بيت و عترت من هستند. گوشت آنها گوشت من و خون آنها از خون من است.2
امير مؤمنان علىبنابىطالب(ع) روزى به حضرت اباعبداللَّه(ع) فرمودند:
نهمين فرزند تو اى حسين، قائم آلمحمّد(ص) است او دين خدا را آشكار ساخته وعدالت را در سرتاسر زمين حاكميّت خواهد بخشيد...3
در اين باره خود امام حسين(ع) نيز مىفرمايند:
نهمين فرزند من، قائم به حقّ است خداوند به وسيله او زمين مرده را دوباره زنده خواهد ساخت و دين را حاكميّت خواهد بخشيد. او حق را برخلاف ميل مشركان و دشمنان احقاق خواهد كرد.4
ب) تحقق اهداف عاشورا با قيام مهدى (ع)
امام حسين(ع) با هدف زنده ساختن احكام قرآن و سنّت پيامبر اكرم (ص) و از بين بردن بدعتهايى كه در نتيجه حاكميت بنى اميّه در دين ايجاد شده بود قيام كردند و در طول مسير مدينه تا كربلا ضمن اشاره به انگيزه قيام شان فرمودند:
من به منظور ايجاد اصلاح در امّت جدم رسول خدا (ص) قيام كردهام مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به همان سيره و شيوه مرسوم جدّم پيامبراكرم(ص) و پدرم علىبنابىطالب(ع) عمل مىكنم.5
آن حضرت در نامهاى به بزرگان قبايل بصره تصريح مىكنند:
من شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش دعوت مىكنم. در شرايطى كه اكنون ما زندگى مىكنيم سنت رسول خدا(ص) از بين رفته و به جاى آن بدعت و احكام و ارزشهاى غير اسلامى نشسته است مرا بپذيريد و به يارى من برخيزيد. شما را به راه ارشاد و رستگارى هدايت خواهم كرد.6
از مجموعه اين گونه ازسخنان امام حسين (ع) اهداف والاى نهضت عاشورا بهخوبى روشن مىشود كه احياى قرآن، احياى سنت نبوى و سيره علوى، از بين بردن كجرويها، حاكم ساختن حق، حاكميّت بخشيدن به حقپرستان، از بين بردن سلطه استبدادى حكومت ستمگران، تأمين قسط و عدل در عرصههاى اجتماعى و اقتصادى و... از جمله آنهاست.
از طرف ديگر وقتى اهداف قيام منجى عالم بشريت و ويژگيهاى حكومت جهانى آن حضرت را مورد بررسى قرار مىدهيم همين اهداف و انگيزهها حتى با تعابير مشابه با تعابير بهكار رفته در مورد نهضت حسينى قابل مشاهده است.
حضرت على بن ابيطالب(ع) در توصيف سيره حكومتى امام مهدى(ع) مىفرمايند:
هنگامى كه ديگران هواى نفس را بر هدايت مقدم بدارند او [مهدى موعود (ع)] اميال نفسانى را به هدايت بر مىگرداند و در شرايطى كه ديگران قرآن را با رأى خود تفسير و تأويل خواهند كرد او آراء و عقايد را به قرآن باز مىگرداند. او به مردم نشان خواهد داد كه چگونه مىتوان به سيره نيكوى عدالت رفتار كرد و او تعاليم فراموش شده قرآن و سيره نبوى را زنده خواهد ساخت.7
امام باقر(ع) در روايتى مىفرمايند:
قائم آل محمّد(ص) مردم را به سوى كتاب خدا، سنّت پيامبر(ص) و ولايت على بن ابى طالب (ع) و بيزارى از دشمنان آنان دعوت خواهد كرد.8
امام صادق (ع) مىفرمايند:
حضرت مهدى(ع) تمام بدعتهاى ايجاد شده در دين را در سرتاسر جهان از بين خواهد برد و در مقابل، تكتك سنتهاى نبوى را به اجرا در خواهد آورد.9
آن حضرت در جاى ديگر ضمن تصريح به اين حقيقت كه امام مهدى(ع) بر طبق سيره و روش رسول اكرم(ص) عمل خواهد كرد؛ درباره اصلاحات انجام شده توسط آن حضرت چنين مىفرمايد:
قائم آل محمّد(ص) به همان شيوهاى كه پيامبر اكرم(ص) رفتار مىكردند رفتار خواهد كرد آنچه از نشانه و ارزشها و شيوههاى جاهليت كه باقى ماندهاند از ميان برمىدارد و پس از ريشه كن كردن بدعتها احكام اسلام را از نو حاكميّت مىبخشد.10
امام صادق(ع) در زمينه نوع قضاوت و داورى و برخورد آن حضرت با ظلم و ستم نيز مىفرمايند:
چون قائم ما قيام كنند در بين مردم به عدالت داورى خواهند كرد و در زمان او بساط ستم و بيداد از روى زمين جمع خواهد شد و راهها امن شده... و هر صاحب حقّى به حقّ خود دست خواهد يافت و احكام و ارزشهاى حياتبخش دينى در سرتاسر جامعه حاكميّت پيدا خواهد كرد.11
نتيجه آن كه علاوه بر مشترك بودن اهداف نهضت عاشورا با قيام امام مهدى(ع) در زمان حكومت جهانى حضرت ولى عصر (ع) بذرها و نهالهاى غرس شده در جريان قيام كربلا به بار خواهد نشست و به بركت آن، جهان پر از عدل و داد خواهد شد و تمام اهداف انبياى الهى از آدم تا خاتم تحقق خواهد يافت و بشر طعم واقعى صلح و امنيّت و سعادت را خواهد چشيد.
ج) مهدى(ع) منتقم خون امام حسين(ع)
يكى از القاب حضرت مهدى(ع) منتقم است. در توضيح علّت برگزيده شدن اين لقب بر آن حضرت مطالب زيادى در سخنان اهل بيت(ع) وارد شده است. از جمله در روايتى كه از امام محمّدباقر(ع) نقل شده، وقتى از آن حضرت سؤال مىكنند كه چرا فقط به آخرين حجّت الهى قائم گفته مىشود؟ آن حضرت در پاسخ مىفرمايند:
چون در آن ساعتى كه دشمنان، جدّم امام حسين(ع) را به قتل رساندند فرشتگان با ناراحتى در حالى كه ناله سرداده بودند عرض كردند پروردگارا! آيا از كسانى كه برگزيده و فرزند برگزيده تو را ناجوانمردانه شهيد كردند در مىگذرى؟ در جواب آنها خداوند به آنان وحى فرستاد كه: اى فرشتگان من! سوگند به عزّت و جلالم از آنان انتقام خواهم گرفت هرچند بعد از مدّت زمان زيادى. آن گاه خداوند متعال نور و شبح فرزندان امامحسين(ع) را به آنان نشان داد و پس از اشاره به يكى از آنان كه در حال قيام بود فرمود: با اين قائم از دشمنان حسين(ع) انتقام خواهم گرفت.12
در تفسير آيه »وَمَنْ قُتِلَ مظلوماً فقد جَعَلْنا لِوَليّه سلطاناً...؛ هر كس مظلومانه كشته شود ما براى ولى او تسلطى بر ظالم قرار مىدهيم«...13 از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
مراد از مظلوم در اين آيه، حضرت امام حسين(ع) است كه مظلوم كشته شد و منظور »جَعَلنا لِوَليِّه سلطاناً« امام مهدى(ع) است14
امامباقر(ع) نيز تصريح مىكنند:
ما اولياى دم امام حسين(ع) هستيم. هنگامى كه قائم ماقيام كنند پىگيرى خون امام حسين(ع) خواهد كرد.15
در دعاى ندبه نيز به اين حقيقت با اين تعبير تصريح شده است:
أينَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِكَربَلا.
كجاست آن عزيزى كه پس از ظهورش خون شهيد مظلوم كربلا را از دشمنان باز پس خواهد گرفت...16
همچنين روايت شده است كه حضرت مهدى(ع) پس از ظهور بين ركن و مقام براى مردم خطبه خواهد خواند و در مهمترين قسمت خطبه به صورت مكرر با نهايت اندوه و تأثر شهادت مظلومانه امام حسين(ع) را مورد اشاره قرار خواهد داد از جمله خواهد فرمود:
اى مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشير انتقام الهى كه همه ستمگران را به سزاى اعمالشان خواهم رساند و حقّ مظلومان را از آنها پس خواهم گرفت. اى اهل عالم! جدّم حسين بن على(ع) را تشنه به شهادت رساندند و بدن مبارك او را عريان در روى خاكها رها كردند. دشمنان از روى كينه توزى جدم حسين(ع) را ناجوانمردانه كشتند...17
در حقيقت با اين گونه از عبارات نويد انتقام خون به ناحق ريخته امام حسين(ع) را به جهانيان خبر مىدهد...
و هم چنين به دلالت روايات فراوانى شعار ياران امام مهدى(ع) پس از ظهور اين جمله بسيار الهامبخش است:
يالثارات الحُسَين(ع)18.
اى بازخواست كنندگان خون حسين(ع).
اين جمله اشاره به اين معنا دارد كه هنگام انتقام خون پاك امام حسين(ع) فرارسيده است كسانى كه مىخواهند از دشمنان آن حضرت انتقام خون بهناحقّ ريخته حجّت الهى را بگيرند مهيا شوند.
د) مهدى(ع) هميشه به ياد حسين(ع)
از آنجا كه امام حسين(ع) با تمام وجود همه توانمنديها و سرمايههاى خود را ايثار كرد تا اسلام را از خطر اساسى برهاند؛ آخرين حجت الهى نيز تصريح دارند كه همواره به ياد ايثارگرى و فداكاريهاى آن حضرت هستند و شب و روز با يادآورى مصيبتهايى كه بر ايشان روا داشته شد خون گريه مىكنند.
در بخشى از زيارت »ناحيه مقدسه« در اين باره مىخوانيم:
...اگر روزگار وقت زندگى مرا از تو [اى حسين(ع)] به تأخير انداخت و يارى و نصرت تو در كربلا در روز عاشورا نصيب من نشد، اينك من هر آينه صبح و شام به ياد مصيبتهاى تو ندبه مىكنم و به جاى اشك بر تو خون گريه مىكنم...
بدون ترديد اين قبيل از تعابير نهايت محبّت و دلبستگى حضرت مهدى(ع) رابه سيّد الشهداء (ع) نشان مىدهد و ضرورت زنده نگه داشتن خاطره اباعبداللّه (ع) از جمله از طريق عزادارى براى آن حضرت را مورد تأكيد قرار داده و عمق فاجعه كربلا و جنايت بنى اميه به اسلام و انسانيت را افشا مىكند.
حتى اين به ياد امام حسين(ع) بودن در عملكرد ساير ائمه اطهار(ع) نيز به چشم مىخورد؛ يعنى آنها نيز در مواقع اشاره به فداكاريها و مظلوميتهاى امام حسين(ع) به گونهاى موضوع امام مهدى (ع) را مورد تأكيد قرار دادهاند به عنوان مثال در دعاى ندبه امام صادق(ع) ياد سيّد الشهداء (ع) به همراه امام مهدى(ع) گرامى داشته شده است. در حقيقت شكايت شهادت جانگداز حضرت امام حسين(ع) به ساحت مقدّس حضرت بقيةاللّه(ع) شده است ودرخواست مىشود كه به عنايت خداوند متعال هر چه زودتر زمينه ظهور فراهم شود بلكه هر چه زودتر مهدى موعود(ع) ظهور نموده انتقام خون آن حضرت را از دشمنان بگيرند...و حتى به پيروان اهل بيت(ع) توصيه مىشود كه در شب ميلاد امام عصر (عج) از زيارت امام حسين(ع) غافل نشوند.
البتّه اين موضوع به همين صورت در مورد امام حسين(ع) نيز مطرح است؛ يعنى حضرت اباعبداللّه حسين(ع) نيز همواره به ياد مهدى موعود بودهاند. در دعاى روز ولادت امام حسين (ع) از امام مهدى (ع) ياد مىشود و در روز عاشورا و در زيارت عاشورا نام و ياد مهدى(ع) تسلى بخش قلب سوزان شيفتگان اهل بيت(ع) است.
مجموعه اين برنامههاى حساب شده، پيوند عاشورا و امام حسين(ع) را با قيام جهانى امام مهدى(ع) هر چه بيشتر روشن مىسازند.
گذشته از همه آنچه بيان شد، طبق روايات بسيارى كه از حضرات معصومين(ع) نقل شده است در بسيارى از مسائل جزئى نيز امام مهدى (ع) با امام حسين(ع) پيوستگيها و ارتباطات قابل توجهى دارند كه از آن جمله است:
1. روز ظهور امام مهدى(ع) مقارن با روز عاشورا است. از امام باقر (ع) روايت شده است:
قائم آل محمّد(ص) در روز شنبه كه مصادف با روز عاشورا؛ يعنى همان روزى كه حضرت اباعبداللّه(ع) به شهادت رسيدند قيام خواهد كرد.19
2. از مجموعه روايات به خوبى روشن مىشود همانگونه كه امام حسين(ع) نهضت خود را از مكه آغاز كردند؛ يعنى پس از خارج شدن از مدينه به مكه آمدند و از كنار بيتاللَّه قيام خود را به مردم خبر دادند و به سمت كوفه حركت كردند، حضرت مهدى (ع) نيز از كنار بيت اللّه جهانيان را به بيعت با خود فرا خواهد خواند و آن گاه حركتهاى اصلاحى را تداوم خواهد بخشيد و در نهايت مقرّ حكومتى خويش را در كوفه قرار خواهد داد.
3. حتى طنين صداى امام مهدى(ع) همان طنين صداى امامحسين(ع) است. پيام مهدى(ع) همان پيام حسين(ع) است كه فرياد مىزند:
اى مردم مگر نمىبينيد به حقّ عمل نمىشود و از باطل خوددارى نمىگردد... امربه معروف و نهى از منكر كنار گذاشته شده است و احكام الهى و سنن پيامبر (ص) آشكار هتك مىشود و...
اين پيام و هشدار در لحظه ظهور با همان صدا به مردم جهان اعلام خواهد شد كه امام حسين(ع) در روز عاشورا با همان لحن و آهنگ مردم را به تبعيت از حقّ و اعراض از بديها فرا خواندند:
إنّ صوت القائم يشبه بصوت الحسين(ع).
صداى [گيرا و دلنواز] قائم شبيه [طنين خوش] صداى اباعبداللّه(ع) است.
4. برخى از ياران حسين(ع) پس از رجعت در ركاب امام مهدى(ع) به يارى آن حضرت خواهند پرداخت و حتى برخى از فرشتگانى كه جزء اصحاب امامحسين(ع) بودهاند در خدمت قائم آل محمّد(ص) خواهند بود و... .
»أللّهمّ نرغب إليك دولة كريمة تعزّبها الإسلام و أهله و تُذِّلُ بها النفاق و أهله...«
پىنوشتها:
1 . بحارالانوار، ج51، ص91.
2 . كشفالغمة، ج3، ص294.
3 . منتخبالاثر، ص467
4 . اعلامالورى، 384.
5 . بحارالانوار، ج45، ص6.
6 . حياةالإمامالحسين(ع)، ج2، ص264
7 . بحارالانوار، ج51، ص130.
8 . الزامالناصب، ص177.
9 . ينابيعالموّدة، ج3، ص62.
10. بحارالانوار، ج52، ص352.
11. همان، ص338.
12. دلائلالامامة، ص239.
13. سوره اسراء (17) آيه 33.
14. البرهان فى تفسير القرآن، ج4، ص559.
15. همان، ص560.
16. دعاى ندبه.
17. الزامالناصب، ج2، ص282.
18. النجمالثاقب، ص469.
19. بحارالانوار، ج52، ص 285.
© کپي رايت توسط : ...:: MouoodOnline ::...
(کليه حقوق مادي و معنوي مربوط و متعلق به اين سايت است.)
برداشت مطالب فقط با اجازه کتبي و ذکر منبع امکان پذير است .
اللهم عجل لولیک الفرج
